کد خبر: ۱۵۵۱۵
۰۴ مهر ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۰
ماندگار مهربانی مادر مهربان شهیدان حسن و حسین پهلوان است

مهربانی ماندگار مادر شهیدان حسن و حسین پهلوان

ماندگار مهربانی متولد تربت‌حیدریه است، اما دیگر کاملا مشهدی شده؛ این بانوی حدودا ۶۰ ساله از ۱۳ سالگی ساکن مشهد است. خداوند به او و همسر مرحومش شش فرزند عطا کرده که دو نفرشان را در راه خدا تقدیم کرده‌اند.

از آن زنان باوقار و آرامی است که حس احترام را در آدم برمی‌انگیزاند. او مادر دو شهید است و پنج ماهی هم می‌شود که مردش را از دست داده؛ با این حال آرامش خود را هنگام هم کلامی با ما درباره شهیدانش حفظ می‌کند –هرچند، دلش از سنگ که نیست؛ زمانی هم بی‌اختیار می‌گرید. در یک شب سرد زمستانی در خانه‌اش مهمان او و دیگر نزدیکان شهیدان محله لادن مشهد، حسن و حسین پهلوان شده و با آنها همکلام شدیم.

 

یک سوم فرزندانش در راه خدات رفته‌اند

ماندگار مهربانی متولد تربت‌حیدریه است، اما دیگر کاملا مشهدی شده؛ این بانوی حدودا ۶۰ ساله از ۱۳ سالگی ساکن مشهد است. خداوند به او و همسر مرحومش شش فرزند عطا کرده که دو نفرشان را در راه خدا تقدیم کرده‌اند. مادر شهیدان درباره عزیزانش اینطور حکایت می‌کند: حسن، پسر بزرگم سه بار به جبهه رفت که یک مرتبه‌اش را با جوادآقا همراه بود. آخرین بار ۲۵ دی‌ماه سال ۶۵ بود که رفت و ۱۰ روز بعد، در عملیات کربلای ۵ شهید شد. قبل از آن به او گفتیم که دو بار رفته‌ای؛ بس است دیگر! گفت نه، می‌خواهم بروم و جنازه حسین را پیدا کنم!

حسن آخرین بار ۲۵ دی‌ماه سال ۶۵ بود که رفت و ۱۰ روز بعد، در عملیات کربلای ۵ شهید شد

 

حسین مفقود شد، حسن رفت پیدایش کند

جواد پهلوان، همسنگر و پسرعموی شهیدان توضیح می‌دهد: ما هر سه از طرف بسیج پایگاه شهید فرزین‌فر اعزام شدیم و من با حسن چهار ماه هم‌رزم بودم. حسین که مفقود شد، حسن دوباره و این دفعه برای پیداکردن برادر کوچکش به جبهه رفت که به شهادت رسید.

بحث به حسین می‌رسد، مادر می‌گوید: پسرهایم جبهه را دوست داشتند، اما در مورد اعزام حسین به خاطر سن کمش اصلا راضی نبودیم و اجازه هم ندادیم. به همین خاطر او افسرده شده بود. با اینکه برخلاف حسن درس‌هایش هم خوب بود آن را رها کرده بود و دائم به مسجد محل سر می‌زد؛ می‌خواست برگه اعزام بگیرد.

 

ماندگار مهربانی مادر مهربان شهیدان حسن و حسین پهلوان است

 

برگه اعزام را از مسجد محله‌ای دیگر گرفت

خانم مهربانی ادامه می‌دهد: پسر اولم علی که در سپاه خدمت می‌کرد، به حسین می‌گفت شما در جبهه کاری نمی‌توانی انجام دهی، اما او اصرار داشت که برود. به مسئولان مسجد محل هم که آشنا بودند سپرده بودیم به او برگه ندهند. آخرش برگه را از مسجد محله‌ای دیگر گرفت که پسر بزرگم فهمید و جیب‌هایش را گشت، اما آن را پیدا نکرد؛ برگه را توی جورابش قایم کرده بود که علی آقا از او نگیرد و پاره کند.

به مسئولان مسجد محل سپرده بودیم به  حسین برگه ندهند، اما او برگه را از مسجد محله‌ای دیگر گرفت 

مادر شهید اضافه می‌کند: خلاصه علی آقا برگه اعزام حسین را پیدا و پاره‌پاره کرد و انداخت توی سطل آشغال. حسین آنقدر گریه کرد که خدا می‌داند! بعد هم پاره‌های کاغذ را جمع کرد و توی نایلون ریخت و به پایگاه بسیج برد. دیدم این کار‌های ما فایده ندارد، به پدرش گفتم او باید برود، بهتر از این است که روانی شود؛ بچه‌ای که آنقدر درسخوان بود و به برادرش حسن برای درس نخواندن انتقاد می‌کرد حالا درسش را ول کرده؛ خدا او را طلبیده و باید برود!

 

برای نماز صبح به مسجد می‌رفت!

جواد می‌گوید: آدمی که سر شب می‌ترسید برود در حیاط را باز کند، یک ماه آخر صبح زود بیدار می‌شد و برای نماز به مسجد می‌رفت! دیگر آن حالت کودکانه‌اش را از دست داده بود. موقع اعزام یکسری عکس‌ها توی قطار از او گرفتم و گفتم حسین نرو، مامان ناراحت است و دفعه دیگر اجازه نمی‌دهد بروی؛ گفت من دیگر برنمی‌گردم که مامان اجازه بدهد یا ندهد! توی کوپه محکم روی صندلی نشسته بود و حاضر نمی‌شد برای خداحافظی از قطار پیاده شود؛ مبادا که حاج‌خانم (مادرش) که برای بدرقه آمده بود با دیدنش به او اجازه رفتن به جبهه را ندهد.

 

رفت توی گروه تخریب تیپ ویژه شهدا

غلامحسین پهلوان، عموی دو شهید هم عنوان می‌کند: بچه‌ای که از تاریکی می‌ترسید رفت توی گروه تخریب تیپ ویژه شهدا در کردستان! ما با هم اعزام شدیم، اما من رفتم به آشپزخانه. آخرش در جنگی تن‌به‌تن، همان زمانی که شهید کاوه تیر خورد، حسین مفقود شد. چند وقت بعد که برف‌ها دیگر آب شده بود یکی از بسیجی‌ها در حال گشت پوتینی می‌بیند که از خاک بیرون زده، بررسی که می‌کنند رزمنده‌هایی را پیدا می‌کنند که عراقی‌ها زنده زنده با بولدوزر دفنشان کرده بودند. سمیه پهلوان برایمان توضیح می‌دهد: حسن متولد ۳۰/۱۱/۴۶ است و در تاریخ ۵/۱۱/۶۵ شهید شد، حسین هم در تاریخ ۱۴/۹/۴۸ به دنیا آمده و زمان شهادتش ۳۰/۲/۶۵ است.

 

شهادت برادرانم پدرم را مریض کرد

خواهر دو شهید که کارشناس ریاضی کاربردی است، اظهار می‌کند: من دو سه ساله بودم که برادرانم به شهادت رسیدند و چیزی از آنها به یاد نمی‌آورم. اما خوشحالم که عضو خانواده‌ای هستم که در حفظ دین و کشورم نقش داشته است.

او با وجود این از برخی نگاه‌ها به خانواده شهدا گله دارد: تصور می‌کنند به خانواده‌های شهدا خیلی رسیدگی می‌شود، اینکه برای ما امتیاز قائل می‌شوند! ولی این درست نیست و ما از این نظر با بقیه مردم هیچ فرقی نداریم. نباید تاثیرات منفی‌ای که شهادت برادرانم روی پدر، مادر، خواهران و برادرم و حتی روی من گذاشت نادیده گرفت. نباید اثرات شهید شدن حسن و حسین را روی بیماری پدرم فراموش کرد. برادرانم تصمیم خیلی سختی گرفتند، شاید اگر من جای آنها بودم نمی‌توانستم چنین تصمیمی بگیرم و اینقدر راحت از کنار همه علایق و وابستگی‌هایم در دنیا بگذرم و تنها به یک چیز فکر کنم: رفتن!

ماندگار مهربانی، اما می‌گوید: از مردم محل واقعا راضی‌ام. قدیمی‌تر‌ها که ما را می‌شناسند به ما خیلی احترام می‌گذارند. آنها در شرکت در مراسم فوت حاج‌آقا واقعا سنگ‌تمام گذاشتند یا اگر ما را جایی ببینند جلو پایمان بلند می‌شوند تا جایی که شرمنده می‌شویم.

 

بچه‌ها امانت خداوند بودند

این مادر شهید معتقد است بچه امانت خداوند است و اگر دو فرزند شهیدش امروز زنده بودند و دوباره می‌خواستند در راه خدا شهید شوند به آنها اجازه می‌داد: امانت را باید به خدا برگرداند. بالاخره آدم باید از دین و مملکتش دفاع کند، اگر کسی دفاع نمی‌کرد آیا الان می‌توانستیم راحت دور هم بنشینیم؟! نه! او با این حال عنوان می‌کند: خدا خودش به کسی که امانتش را برگردانده صبر می‌دهد والا آدم از غم فرزند منفجر می‌شد! برای حسین که ۱۳ ماه مفقودالاثر بود خیلی نگران بودم، نگران از اینکه آیا زنده است یا مرده و یا اسیر؟ آیا یک بار دیگر از در می‌آید تو؟

مادر شهیدان حسن و حسین پهلوان هیچ غصه‌ای ندارد مگر در یک مورد، او در حالی که سرانجام بغضش می‌ترکد، می‌گوید: دلم می‌خواهد روز قیامت شرمنده شهیدان، نه‌تنها بچه‌های خودم که همه شهدا، نشوم و روسیاه نباشم! آرزو دارم اگر از ما پرسیدند «بعد از ما که جوانی و عمرمان را دادیم چه کار کردید؟» رو سفید به آنها نگاه کنم. دلم می‌خواهد خون شهدا پایمال نشود، بی‌بندوباری و بی‌حجابی نباشد و به آنچه خدا و قانون می‌گویند، عمل شود.

 

*این گزارش اسفند سال ۹۰ در شماره هفت شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام