کد خبر: ۵۵۴۷
۲۹ دی ۱۴۰۴ - ۱۵:۰۰
۱۲ سال نگهداری از مادر سخت، اما شیرین است

۱۲ سال نگهداری از مادر سخت، اما شیرین است

علیرضا خسروی می‌گوید: در این سال‌ها که دیگر مادرم هیچ حرکتی نداشت، قرار شد هر ۱۰ روز مهمان خانۀ یکی از ما باشد، اما این هم سخت بود. در همین فواصل مادرم دچار زخم بستر شد و نمی‌توانست حرکت کند.

علیرضا خسروی ۴۸ ساله ساکن محلۀ جانباز، فرزند آخر خانوادۀ خسروی است و حدود ۱۲ سال است که مراقبت از مادرش را به‌عهده گرفته است. البته در این مدت سایر خواهر و برادرانش هم به او کمک کرده‌اند، اما چندین سال است که مادر خسروی مهمان خانۀ آن‌هاست، زیرا دیگر توانایی‌هایش را به‌کلی از دست داده است.

 

مایۀ خیر و برکت زندگی‌ام‌

نمی‌تواند قاشقی را به دهان ببرد. هنگامی که برای مصاحبه مهمان منزل‌شان می‌شویم، در حالی که صبحانۀ مادرش را به او می‌دهد، می‌گوید که کارخاصی انجام نداده و می‌ترسد بازگوکردن کارش سبب سوءتفاهم برای خانواده‌اش و همشهریانش شود که او کار خاصی انجام داده، زیرا وظیفۀ همه را مراقبت از مادرشان می‌داند.

لیلا مقدم حبیب‌زاده که نزد به ۸۰ بهار را پشت سرگذاشته، این روز‌ها در بستر بدون هیچ حرکتی افتاده است و فراموشی سبب شده تا کمتر درد این روز‌های زمین‌گیری را درک کند. تمام نیازهایش توسط پسر و عروسش عصمت سرسنگی برآورده می‌شود. آن‌ها دیگر سال‌هاست که از نگاه مادر و مادرشوهر متوجه می‌شوند او چه خواسته‌ای دارد یا اینکه الان زمان چه کاری برای این بانو است.

 

فرمانده خانه

ما یک خانوادۀ پرجمعیت بودیم که همۀ مسئولیت‌ها به عهدۀ مادرم بود. پدرم درآمدش را که آنقدر‌ها هم زیاد نبود، سر ماه به مادرم می‌داد و او بود که باید با همان مقدار پول زندگی را سر و سامان می‌داد.

آن سال‌هایی که در محلۀ جانباز ساکن شده بودیم، امکانات رفاهی زیادی مانند الان وجود نداشت و برای خرید باید به مرکز شهر می‌رفتیم. یادم می‌آید او برای اینکه بتواند خرج و دخل خانه را با هم برابر کند و از طرفی ما بهترین تغذیه را داشته باشیم، به‌تنهایی به میدان شهدا یا سایر مراکز خرید می‌رفت و مایحتاج خانه را تهیه و آن بار‌های سنگین را تا خانه حمل می‌کرد.


انقلابی دو آتیشه

مادرم در کنار مسئولیت‌های خانه و خانه‌داری، یک زن اجتماعی و آگاه هم بود. آن روز‌هایی که صحبت از انقلاب و راهپیمایی بود، او راه حق را انتخاب کرده و پابه‌پای مردان و بانوان انقلابی در صحنه حضور داشت.

او کار‌های منزل را انجام می‌داد و سپس برای راهپیمایی از خانه خارج می‌شد.‌ای کاش خودش می‌توانست صحبت کند و از خاطرات انقلابی‌اش بگوید. او از همین خانه پسر‌ها را راهی سربازی کرد و کوله‌مان را بست و از زیر آینه و قرآن راهی جبهه‌مان کرد.


همسری همراه

هنگامی که با همسرم ازدواج کردم، گفتم که فرزند آخر خانواده هستم و وابستگی‌ام به پدر و مادرم زیاد است. او هم قبول کرد که همراه والدینم در یک خانه زندگی کنیم. در این سال‌ها او به مهربانی و لطف خوش از پدر و مادرم پذیرایی کرده است و هیچ‌وقت گله و شکایتی نداشته که از این بابت از او سپاس‌گزارم.

 

سرمنشأ بیماری

همۀ ما فرزندانش را به سر خانه و زندگی فرستاد و با پدر خدابیامرزم زندگی‌شان را می‌گذراندند تا اینکه پدرم بعد از یک دوره بیماری فوت کرد و او به تنهایی زندگی می‌کرد. هفته‌ای یک‌بار به خانۀ ما بچه‌هایش می‌آمد و خبر می‌گرفت.

حدود ۱۰ یا ۱۲ سال قبل مادرم تصادف کرد. رفته رفته این تصادف و آسیبی که دیده بود، سبب شد تا حرکت پا‌های خود را از دست بدهد. به‌مرور دچار آلزایمر شد. بینایی‌اش هم در این سال‌ها دچار مشکل شد و دید کمی دارد.

به‌تدریج حرکت سایر اعضای بدنش هم کم و از بین رفت. دیگر توانایی صحبت‌کردن را هم از دست داده است. در گذشته می‌توانست اسم‌های ما را صدا کند، اما درحال‌حاضر فقط صدا‌هایی از گلو خارج می‌کند. برخی روز‌ها کمی هوشیارتر است، اما برخی روز‌ها کاملا خواب است.

به‌دلیل اینکه توانایی دست‌هایش از بین رفته، خودمان به او غذا و میوه می‌دهیم، البته غذا‌ها را به‌صورت پوره درمی‌آوریم تا او تنها آن‌ها را بلع کند. خدا رو شکر بیماری‌ای مانند دیابت، فشارخون یا چربی ندارد و همان غذایی که ما می‌خوریم، او هم می‌تواند میل کند.


هر سه ساعت او را جابه‌جا می‌کنیم

در این سال‌ها که دیگر مادرم هیچ حرکتی نداشت، قرار شد هر ۱۰ روز مهمان خانۀ یکی از ما باشد، اما این هم سخت بود. در همین فواصل مادرم دچار زخم بستر شد و درحال‌حاضر به دلیل اینکه نمی‌تواند حرکت کند، باید هر دو تا سه ساعت او را در بسترش جابه‌جا کنیم تا دچار زخم نشود. مدتی هم در بیمارستان به‌دلیل عفونت ریه‌اش بستری شد.

دوران سختی بود. پزشک هنگامی که دید وسایل مراقبت را به صورت کامل در منزل تهیه کرده‌ام، اجازه داد او را از بیمارستان مرخص کنم. بعد از مرخص‌شدنش با همسرم تصمیم گرفتم در منزل خودمان او را نگهداری کنیم. این‌کار سختی‌هایی هم دارد، اما با جان و دل پذیرایش هستیم.

با همسرم تصمیم گرفتم در منزل خودمان او را نگهداری کنیم. این‌کار سختی‌هایی هم دارد، اما با جان و دل پذیرایش هستیم


مهمانی به نوبت

اگر به مهمانی دعوت شویم با همسرم به نوبت می‌رویم، زیرا نمی‌توانیم مادرم را تنها بگذاریم. گاهی هم همسرم به تنهایی می‌رود. البته مواقعی هم بوده که از خواهر و برادر‌ها یا فامیل خواسته‌ایم ساعتی در کنارش بمانند تا ما به کارمان رسیدگی کنیم. اگر هم بخواهیم به خارج از شهر برویم، او را هم همراه خودمان می‌بریم، هر چند متوجه اطرافش نیست.


مایۀ خیر و برکت زندگی‌ام

بزرگ‌تر‌ها مایۀ خیر و برکت هر خانه‌ای هستند. به نظرم نگهداری از مادرم سبب خیر و برکت در زندگی‌ام شده است. دو فرزندم خدا رو شکر اهل صالح هستند و از کار و کسب خودم هم راضی هستم و در کل زندگی خوبی دارم که این را مدیون مادرم و دعا‌های او هستم. الان زمان چه کاری برای این بانو است.



*این گزارش شنبه، ۲۸ مرداد ۹۶ در شماره ۲۵۸ شهرآرامحله منطقه ۲ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44