عکاس محله سعدآباد ۵۰ سال تاریخ را ثبت کرده است
شیرین شجاعی| خورشید بیست و چهارمین روز اسفند سال۱۳۲۲ که بالا آمد، شیرینی تولد پسری را برای حاجیاوحدی به همراه داشت که طالعش با نیمقرن ثبت تاریخ تصویری عمر آدمها همراه بود. مردی از دیار فیلم و عکس که ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۲ در هشتادسالگی درگذشت.او ۳۰ دی ۱۳۹۱ میهمان شهرآرامحله منطقه یک بود و گزارش زیر حاصل گفتگویی است که همان زمان منتشر شد.
قوچان تا مشهد...
پای شیرینزبانیهای محمدباقر اوحدی، ساکن محله سعدآباد که بنشینی، برایت از روزهایی میگوید که شاید تاریخ هم خوب به یاد ندارد. یادش از روزی میآید که کالسکه دستساز پدر بالای اتوبوس مسافرتی قوچان مشهد خودنمایی میکرد و او که بیخبر از دنیا پای حرف استاد مکتب نشسته بود، با دیدن کالسکه از کلاس بیرون زد و در میان کوچهها به دنبال اتوبوس میدوید؛ «پدر در میان راه من را گرفت و گفت: نترس، میرویم به مشهد تا همسایه امام رضا(ع) باشیم. من آمدم مدرسه تا اجازهات را از استاد بگیرم.»
خانهشان را خوب به یاد دارد؛ «ساکن مشهد که شدیم، در یک خانه اجارهای در محله سعدآباد زندگی میکردیم، اما پدر و مادرم با صاحبخانه مشکل داشتند. همیشه به خدا میگفتم خدایا چه میشود ما یک خانه در باغ سعدآباد داشته باشیم. هنوز یک سال نشده بود که یک خانه در سعدآباد خریدیم؛ درِ قلعه درست در حیاط خانه ما بود. یک درِ سنگی بزرگ با قطر ۱۰سانت و درختان توت و میوه. این همان خانهای بود که همیشه آرزویش را داشتم.»
خودش میگوید چندان بچه درسخوانی نبوده است: «وقتی میهمان مشهدیها شدیم، یکراست به محله سعدآباد آمدیم و من دانشآموز دبستان دیانت شدم. بچه آرامی بودم و خیلی شریک شیطنت بچههای مدرسه نمیشدم. آن زمان ۹سال طول کشید تا ششم دبستانم را بگیرم اما با همه اینها حسابی اهل هنر بودم.»
اوحدی ادامه میدهد: «دوران دبستان با کشف استعداد هنریام همراه بود؛ همیشه کمدهای نمایش کارهای بچهها پر بود از وسایل چوبی، سفالی و حتی نقاشیهایی که من درست میکردم. خوب یادم است مسئول بخش فکاهی و کاریکاتور روزنامه دیواری مدرسه بودم و در کنار آن، هر وقت در مدرسه اجرای تئاتر داشتیم، جدا از مدیریت گروه یک نقش را هم خودم بازی میکردم.»
مردی پر از خاطره...
همه خاطراتش شنیدنی است؛ چه آن زمان که در اول دبستان بدون هیچ آموزشی، نامش را به انگلیسی مینویسد و چه آن موقع که بهخاطر هنرش از دادن امتحانات پایانترم معاف میشود؛ «کلاس چهارم دبستان بودم. شب امتحان نقاشی، دستم شکست اما با همان دست چپ به خواست معلم یک بار نقاشی را روی تخته برای بچهها و یک نسخه هم برای خودم در برگه امتحان کشیدم. نقاشیام آنقدر خوب بود که همه بچهها کاربن را زیر برگه من میگذاشتند و طرح کمرنگ چاپشده بر روی برگه خودشان را پررنگ میکردند.»
اوحدی ادامه میدهد: «با همه اینها وقتی مدیر برگهام را دید، بهخاطر دست شکستهام قبول نکرد و قرار شد یکبار دیگر در اتاق خودش آن نقاشی را بکشم. من هم که دومینبار بود آن را میکشیدم، نقاشیام حسابی خوب شد. این شد که مدیر با دیدن هنرم به همه معلمها گفت به خاطر هنرش لازم نیست بقیه امتحانات را بدهد و من با معدل۱۱ آن سال را تمام کردم.»
دبیرستان، آغاز دنیای ورزش!
دبیرستان برایش با علاقهمندی به ورزش شروع شده است: «در دوران دبیرستان که به مدرسه شبانه میرفتم، دیگر از حالوهوای هنر دور و وارد دنیای ورزش شدم. در قوچان فضا محدود بود و همه دنیای کودکیام با پدر و مادرم سپری میشد؛ اما مشهد که آمدیم دوستان زیادی پیدا کردم.»
او ادامه میدهد: «از ۱۰سالگی شروع به تمرین دوچرخهسواری برعکس کردم و بهجای حرکت به جلو به عقب میراندم. آنقدر در کارم حرفهای شدم که در سال۶۹ در چین نمایش اجرا کردم. این کار خیلی سخت است و انرژی زیادی میخواهد اما هنوز هم با اینکه پیر شدهام، گوش شیطان کر، میتوانم به این روش دوچرخهسواری کنم»!
ورزش برایش پر از خاطره است؛ «دوران ورزشیام برایم پر از شیرینی است؛ آن زمان رشته حرفهایام ژیمناستیک بود. اما هیچ عکسی از آن دوران ندارم و حالا افسوسش را میخورم؛ همین هم باعث شد که عزمم را جزم کنم و از همه ورزشکاران عکس بگیرم.»
داستان ازدواجش هم پر از جذابیت است؛ «یادم است سه سال بیشتر نداشتم که در جوی آب خیابان، بازی میکردم؛ سال۲۵ بود. خانمی از کنارم رد شد و گفت خدا به داد زنت برسد.
این گذشت تا روز ازدواجم که مادر همسرم همین خاطره را برایم تعریف کرد و گفت آن زن من بودم. من هم در پاسخش گفتم برای کسی بد نخواه تا برایت بد نیاید. به قول قدیمیها عقد همه را در آسمان میبندند، عقد ما را در جوی آب»!
در بخش ورزشی، ۵۵رشته را با دوربین عکاسیام ثبت کردهام
نخستین دوربین
اوحدی تاریخ را مرور میکند تا برسد به این روز: «نخستینبار سال۱۳۴۷ بود؛ دو تا تکتومانیام را برداشتم و راهی بازار شدم. با همان پول یک دوربین آکفا نگاتیوی خریدم و وارد دنیای عکاسی شدم. اوایل عکسهایم را برای دل خودم میگرفتم و میخواستم عکس همه ورزشکاران را داشته باشم.»
هزاران عکس را از تاریخ به یادگار گرفته است؛ «فقط در بخش ورزشی، ۵۵رشته را با دوربینم ثبت کردهام. در کنار اینها بسیاری از همایشها، جشنها یا راهپیماییها را در خاطره دوربینم دارم.»
ادامه میدهد: «خوب یادم است سال۱۳۵۰ که همراه خانوادهام به قم رفتم، یک عکس از سردر مسجدجمکران و حرم حضرت معصومه(س) گرفتم. چند سال پیش مسئولان سالنامه «عارفان جمکران» برای خرید آن عکسها آمدند و در ازای آن ۱۰۰هزار تومان به من دادند اما من فقط ۱۰هزار تومان برداشتم و بقیه را به خود آنها برگرداندم. حالا چند سالی است که عکس من در صفحه دوم این سالنامه چاپ میشود.»
اوحدی میگوید: «سعی کردم از همه روزهای تاریخ زندگي ام عکس بگیرم حتی سال۱۳۵۷ هنگام بازگشت امام(ره) به ایران به تهران رفتم و چندین عکس از ایشان دارم. تا قبل از اینکه چاپ و دوربینها دیجیتالی شوند، همه کارهای عکسهایم از ظهور، ثبوت و چاپ را خودم انجام میدادم؛ حتی آگراندیسورم را هم خودم ساختم.»
او اضافه میکند: «با همین دوربین عکاسی به بسياري از کشورهای دنیا رفتهام، بیش از ۶۰سفر خارجی؛ فقط ۴۰بار دمشق و سوریه رفتم؛ عربستان، چین، ژاپن، ترکیه، لبنان مکه و... بماند. هزینه هیچکدامشان را بهجز دو سفر که با خانوادهام رفتم، ندادم زیرا همیشه عکاس همراه کاروانها بودم.»
همه سفرها برایش پر از خاطره بوده است اما افتخار کاریاش را سفرهای زیارتی میداند، خودش میگوید: «بزرگترین افتخار دنیای عکاسیام مربوط به زمانی است که در غبارروبی حرم حضرت زینب(س) و رقیه(س) بهعنوان عکاس حضور داشتم و این شیرینترین خاطره دوران عکاسیام است.»
این گزارش ۳۰ دی ۱۳۹۱ در شماره ۴۰ شهرآرامحله منطقه یک منتشر شده است.
