کد خبر: ۱۴۱۰۸
۲۵ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۱:۰۰
سوغات خاطره‌انگیزی که پدربزرگ مصطفی از مکه برایش آورد

سوغات خاطره‌انگیزی که پدربزرگ مصطفی از مکه برایش آورد

مصطفی مهندس می‌گوید: در دهه ۶۰، همسایه‌ها اعضای یک خانواده به‌حساب می‌آمدند. آنها در غم و شادی کنار هم بودند، به‌خصوص در مواردی مثل استقبال از حاجی و زیارت‌برگشته که اتفاقی شادی‌بخش در محله بود.

مصطفی مهندس از ساکنان قدیمی محله سعدآباد است. او محله را با صمیمیتی به یاد می‌آورد که امروز کمتر نشانی از آن باقی‌مانده است. در دهه ۶۰، رفت‌وآمد با همسایه‌ها از ارتباط با قوم‌وخویش هم پررنگ‌تر بود و همسایه‌ها اعضای یک خانواده به‌حساب می‌آمدند. اگر کسی مشکلی داشت، همه خودشان را مسئول حل آن می‌دانستند و پیش از آنکه اعضای خانواده برسند، همسایه‌ها حاضر بودند. آنها در غم و شادی کنار هم بودند، به‌خصوص در مواردی مثل استقبال از حاجی و زیارت‌برگشته که اتفاقی شادی‌بخش در محله بود.

 

آذین‌بندی یک محله برای حاجی

خاطره‌ای که جای ویژه‌ای در ذهن آقا‌مصطفی دارد، به بازگشت پدربزرگش، مرحوم حاج‌ابوالقاسم شمشیری، از سفر حج مربوط می‌شود. او می‌گوید: آن سال‌ها، بازگشت حاجی فقط یک اتفاق خانوادگی نبود و رویدادی در سطح محله به‌حساب می‌آمد. خانه‌ها و معمولا راسته‌ای که فرد مکه‌رفته در آن زندگی می‌کرد آذین‌بندی می‌شد، طاق‌نصرت می‌بستند و همسایه‌ها از کوچک و بزرگ، پای کار می‌آمدند.

آن سال‌ها، بازگشت حاجی فقط یک اتفاق خانوادگی نبود و رویدادی در سطح محله به‌حساب می‌آمد

او آن موقع کودکی هفت‌ساله بود و این آیین استقبال باشکوه را به چشم دیده است. مهندس تعریف می‌کند: پدربزرگ که از سفر مکه بر‌گشت، در چهارراه میدان‌بار از خودرو پیاده شد. جمعیت زیادی از محله خودشان را برای استقبال، به آنجا رسانده بودند. همسایه‌ها همان اول دسته‌گلی به دستش دادند و تلاش می‌کردند با روبوسی از خاک متبرک سرزمین وحی تبرکی بردارند.

برای آقا‌مصطفی در آن سن، دیدن این اتفاقات خیلی خاص و شورانگیز بوده است. او می‌گوید: جمعیت همراه پدربزرگم از چهارراه تا خانه‌مان در خیابان تربیت پیاده آمدند. یکی چاووشی می‌خواند و همسایه‌ها و فامیل که چندین گوسفند خریده بودند، سر هر کوچه آنها را قربانی می‌کردند. تا رسیدن به خانه، بیش از ۱۰ گوسفند قربانی شد و در‌نهایت جمعیتی چند‌صدنفره به خانه ما آمدند. روز‌های بعد هم خانه به محل رفت‌وآمد همسایه‌ها و کسبه محله تبدیل شده بود و پذیرایی ناهار و شام برای چند‌روز ادامه داشت.

 

سوغات خاطره‌انگیزی که پدربزرگ مصطفی از مکه برایش آورد

 

سفر کودکانه با دوربین اسباب‌بازی

برای بچه‌هایی مثل مصطفی در آن سال‌ها بخش پر‌رنگ این اتفاق، دیدن سوغاتی‌هایی بوده که پدربزرگش آورده است. او می‌گوید: قرار بود سوغاتی بگیرم ودوستانم در کوچه و محله هم، چشم‌انتظار آن بودند؛ چون اگر اسباب بازی خاصی بود، آنها هم می‌توانستند با آن بازی کنند.

همان شب با دایی‌ها و خاله‌هایش دور پدربزرگش نشستند تا چمدان سوغاتی‌ها باز شود. مصطفی باذوق می‌گوید: پدربزرگم فهمیده بود که دل توی دلم نیست؛ برای همین اول از همه سوغاتی من را داد؛ یک دوربین عکاسی اسباب‌بازی قرمز که وقتی از چشمی‌اش آن طرف را نگاه می‌کردی، عکس‌هایی از کعبه، مسجدالحرام و اماکن زیارتی دیگر دیده می‌‎شد. دسته کوچکی هم داشت که با پیچاندنش تصاویر عوض می‌شد.

این دوربین خیلی زود به دارایی مشترک بچه‌های محله تبدیل می‌شود. هر‌روز بچه‌ها بعد‌از تعطیل‌شدن مدرسه در حیاط خانه‌شان جمع می‌شدند و نوبتی عکس‌ها را نگاه می‌کردند. او می‌گوید: هرکس جزئیاتی را که دیده بود، برای دیگری تعریف می‌کرد و از خاطرات پدربزرگ، مادربزرگ یا پدر و مادرش از مکه می‌گفت. انگار همگی با هم به سفر رفته بودیم.

 

* این گزارش شنبه ۲۵ بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۳۶ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44