کد خبر: ۱۴۰۳۱
۱۲ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۰
روزگار سخت احمد امیری‌پور؛ نویسنده ایرانگرد

روزگار سخت احمد امیری‌پور؛ نویسنده ایرانگرد

احمد امیری‌پور؛ نویسنده‌ای که کتاب‌هایش هنوز در کتاب‌فروشی‌ها مخاطب دارد، اما غریب و خسته و تنها در گوشه‌ای از این شهر، با ناگواری زندگی دست‌وپنجه نرم می‌کند. خستگی را می‌توان در چشم‌هایش دید و تن نحیفی که زیر بار زندگی خم شده است.

حتی نام‌بردن از نویسندگان پیشکسوت، برای ما جوان‌هایی که مشق نویسندگی می‌کنیم، افتخار است، چه برسد به سعادت دیدار و ساعتی شاگردی. وقتی می‌فهمم که قرار است با یک نویسنده قدیمی دیدار داشته باشم، بسیار خوشحال می‌شوم. با خودم فکر می‌کنم که می‌نشینم و مفصل درباره عمر کاری یک استاد و راه و رسم نویسندگی و بی‌شمار کتاب‌هایی که نوشته حرف می‌زنیم.

اما همین که درِ خانه‌ای در کوچه‌پس‌کوچه‌های محله پنجتن به رویم باز می‌شود همه تصوراتم فرو می‌ریزد. اینجا خانه احمد امیری‌پور است؛ نویسنده‌ای که کتاب‌هایش هنوز در کتاب‌فروشی‌ها مخاطب دارد، اما غریب و خسته و تنها در گوشه‌ای از این شهر، با ناگواری زندگی دست‌وپنجه نرم می‌کند.

می‌خواستم از همه‌چیز سر در بیاورم

احمد امیری‌پور سال‌۱۳۳۲ در محله قبرمیر در همسایگی حرم مطهر به دنیا آمد. از همان کودکی و پس از یادگیری خواندن و نوشتن به‌قول خودش شوق یادگیری و عطش دانستن او را به جهان کلمات سوق داد؛ «دلم می‌خواست از همه‌چیز سر‌در بیاورم. از ماه و خورشید و زمین و آسمان گرفته تا تاریخ و جغرافی و مذهب و سیاست. هر کتابی که به دستم می‌رسید، می‌خواندم. از بیست‌سالگی شروع کردم به حرفه‌ای کتاب‌خواندن و دیگر کتاب شده بود همه زندگی‌ام. صبح و شبم را در کتابخانه‌های حرم بودم. هم امانت می‌گرفتم هم تا جایی که می‌توانستم کتاب می‌خریدم.»

آقای نویسنده ده‌سالی را شبانه‌روزی به مطالعه و کسب علم و آگاهی گذراند تا اینکه در سی‌سالگی اولین کتاب خود را با نام «تاریخ انبیا از هبوط آدم (ع) تا پیامبر خاتم (ص)» به چاپ رساند.

 

روزگار سخت احمد امیری‌پور؛ نویسنده ایرانگرد

 

کتابخانه شخصی‌ام را فروختم

آنچه یک مسلمان باید بداند، آنچه یک خانواده باید بداند، آینده بشر و پایان جهان، تاریخ پیدایش جهان از آغاز تا انتهای قرن بیستم ایران، زندگی پرماجرای یک نویسنده، ایران در عصر قاجار و پهلوی، پرسمان تاریخی در اسلام، تاریخ انبیا، کلیات تاریخ چهارده‌معصوم از پیامبر تا قیامت، آشنایی با فرزندان و یاران چهارده‌معصوم و... عنوان کتاب‌هایی است که امیری‌پور در طول قریب به چهل‌سال نویسندگی نوشته است، اما در حال حاضر نه‌تنها اثری از کتابخانه شخصی آقای نویسنده نمی‌بینیم، بلکه حتی یک کتاب از کتاب‌های تألیفی خودش را هم در خانه ندارد؛ «در این چند سال اخیر مجبور شدم قسمت اعظم کتاب‌های ارزشمند کتابخانه‌ام را بفروشم و فقط تعداد کمی را در خانه این و آن امانت گذاشته‌ام. دیگر نه توانایی خواندن دارم، نه می‌توانم بنویسم.»

مجبور شدم قسمت اعظم کتاب‌های ارزشمند کتابخانه‌ام را بفروشم و فقط تعداد کمی را در خانه این و آن امانت گذاشته‌ام

خستگی را می‌توان در چشم‌های نم‌داری که از پشت شیشه عینک ته‌استکانی به دنیا نگاه می‌کنند، دید و تن نحیفی که زیر بار زندگی و زور مشکلات خم شده، حکایت بی‌وفایی زمانه‌ای است که چندان با اهل علم و ادب یار نیست.

 

قلبش تاب نیاورد

«آن روز را به‌خوبی خاطرم هست، نشسته بودیم با بچه‌ها در خانه که خبر بد را شنیدیم. سال‌۹۷ بود و آغاز تحریم‌های کمرشکنی که اوضاع اقتصادی را زیر‌ورو کرده بود. احمد‌آقا از صبح رفته بود دنبال کار‌های چاپ کتاب جدیدش و وقتی فهمیده بود کاغذی که همیشه تهیه می‌کرده، ناگهان و به یک شب، قیمتش هشت‌برابر شده قلبش تاب نیاورد و سکته کرد.»

این جملات سکینه‌خانم، همسر آقای امیرپور است؛ همدم همیشگی و پرستار روز و شب او که خودش هم از بیماری قلبی رنج می‌برد و با دست خالی، زندگی را به‌سختی پیش می‌برد. بعد‌از چند سکته پیاپی و اوضاع مالی که روز‌به‌روز بدتر می‌شد، حال احمد‌آقا هم روز‌به‌روز بیشتر رو به وخامت می‌رفت تا آنجا‌که حالا حافظه کوتاه‌مدتش هم دچار مشکل شده؛ پیرمرد در مدتی که در خانه‌اش هستم، چند‌باری از من می‌پرسد: «اهل کجا هستی؟»

برای سومین‌بار به شهر زادگاهم اشاره می‌کنم. پیرمرد چشم‌هایش می‌درخشد و انگار که ناگهان چیزی یادش آمده باشد، رو به من لبخندی می‌زند؛ «من به مدت سه سال تمام ایران را گشتم، همه شهر‌ها را رفتم و درباره آنها نوشتم.»‌

می‌گویم: اسم سفرنامه‌هایی را که چاپ کرده‌اید، یادتان هست؟ «نه آنها را دیگر چاپ نکردم. به‌جز این سفرنامه ایران صد‌ها صفحه دست‌نویس دیگر هم دارم که آنها را به امانت پیش خواهرم گذاشتم. دیگر پولی برای چاپ آنها نداشتم.»

آقای نویسنده وقتی که حرف از کتاب و کتاب‌خوانی و سفر و نوشتن می‌شود، هنوز می‌تواند از صندوق خاطراتش حرف‌هایی بیرون بکشد، هرچند که در جواب بعضی سؤالات با تأسف می‌گوید: «الان یادم نیست.»

من غمگین و ناراحت به قصه‌ها و روایت‌هایی فکر می‌کنم که چراغشان دارد در ذهن آقای نویسنده کم‌کم رو به خاموشی می‌رود و دلم برای کلمه‌های مهجوری می‌سوزد که در انزوا و تاریکی صندوق‌خانه خواهر احمدآقا خاک می‌خورند و کسی از آنها خبر ندارد.

 

* این گزارش یکشنبه ۱۲ بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۵۰ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44