نواهای انقلابی با نوارهای «محمد زرقانی» ثبت تاریخی شد
نجمه امینی| شب که میشد، دوتایی مینشستند پای ضبط صوت و پر کردن نوار. صبح آفتاب نزده هم آقای خانه، گاری پر از نوار را برمیداشت و توی کوچهها راه میافتاد. سخنان امام، نوار آقای کافی، سرودهای انقلابی و... مشتریهای زیادی داشت که بیشتر جوانها بودند.
او هر شب یکی از سرودهای انقلابی را روی پخش میگذاشت که صدایش همه محله را برمیداشت. همسایهها به این صداها عادت کرده بودند. جوانها منتظر صدا بودند تا بالای پشتبام بروند و ا... اکبر بگویند. محمد زرقانی، جانباز زمان انقلاب است که آن زمان شاگرد نوارفروشی در یکی از مغازههای فلکه آب بود و در محل هم نوارفروشی میکرد.
همپای مردم راهپیمایی میکرد و در کنارش سخنان امام را ضبط و بین مردم توزیع مینمود. او که آن زمان در محله چهنو میزیسته، در خیلی از جریانهای انقلابی حضور داشته که مهمترین آن ماجرای حمله به بیمارستان امام رضا (ع) است. در همین ماجراست که یک گلوله به نقطهای در نزدیکی قلبش اصابت میکند و کارش به بیمارستان و عمل جراحی میکشد.
همسایهها متعجب از پخش نشدن شبانه سرودهای انقلابی، سراغ نوارفروش محله را میگیرند و میبینند خانوادهاش آنقدر درگیر این موضوع شدهاند که ایستادن در صف نفت را فراموش کردهاند و تصمیم میگیرند برایشان نفت ببرند. همسر زرقانی یک روز در خانه را باز میکند و میبیند همسایهها با پیتهای نفت جلوی خانهاش ایستادهاند.
محمد زرقانی حالا در ۶۵ سالگی روزهایی آرام را با مرور خاطراتش میگذراند. شاید همین خاطرات باشد که هنوز قلب او را به تپش وامیدارد...
افتخار جانبازی برای من سنگین است
بعد از ۳۰ سال از جریان گلوله خوردنم، با دیدن جانبازهایی که سالهای سال روی تخت بیمارستان هستند و درد میکشند، خجالت میکشم بگویم جانباز هستم. بدنم سالم است وخداراشکر هماکنون مشکلی ندارم. در ماجرای بیمارستان امام رضا (ع) گلولهای چندمیلیمتری به قلبم خورد که کمینه کرد و هنوز هم هست.
دکتر علی شمسا، پزشکی که من را عمل کرد، میگفت «خدایی که تا این ساعت تو را نگه داشته، ممکن است سالها تو را سر پا نگه دارد. عمل، ریسک بالایی دارد.» خداراشکر همینطور هم شد. اوایل مدتی زخم و چرک و عفونت داشتم که پس از چندماهی کامل رفع شد؛ البته الان ناراحتی دیسک کمر و درد مفاصل دارم که این هم به کهولت سنم برمیگردد.
همزمان با درگذشت دکتر شریعتی مبارزات آغاز شد
سال درگذشت دکتر علی شریعتی بود که انقلاب و مبارزات مردمی شروع شد. همان روز در درگیری بودیم. درگیری شدید شد و باید فرار میکردیم، حتی جرئت نمیکردیم از خیابان عبور کنیم. یک نفر راهنمایمان شد و از بازار سرشور گذشتیم و به کوچه اتکا رفتیم و بعد به طرف خیابانی که محل کنونی بازار رضا (ع) است، رفتیم تا به محل خودمان رسیدیم. آن زمان محله کارمندان سرتاسر باغ بود و زمینهای زراعی. در آنجا از هم متفرق شدیم و هرکدام به خانهمان برگشتیم.
مغازه را رها کردم و به انقلاب چسبیدم
قبل از انقلاب مغازهای داشتم که همه زندگی و درآمدم بود. با شروع انقلاب، مغازه را رها کردم، شاگرد یک نوارفروشی در فلکه آب شدم و در خانه هم نوار پر میکردم تا به فعالیتهای انقلابیام هم برسم. این انقلاب برای من خیلی ارزش داشت و دارد.

گفتم صندلی بدهید، دربان شوم
دوبار خدمت امام (ره) رسیدم؛ یکبار در منزل و یکبار در جماران. امام (ره) در آن وقت دستور داده بود جانبازها سرگرم کار شوند. مدیران بنیاد آن زمان حقوقی برای من تعیین کردند و گفتند که شما ماهیانه مبلغ ۲ هزار و ۵۰۰ تومان حقوق بگیر. با شرایطی که داشتم، نیاز به کار داشتم، اما نیاز به آن مدل حقوق که در ازایش کاری انجام ندهم، نه! گفتم قبول نمیکنم، پساندازی دارم تا ببینم این انقلاب به کجا میرسد و به مبارزاتم ادامه میدهم.
در آن زمان ازدواج کرده بودم و دو دختر هم داشتم. مدیر وقت بنیاد به من اصرار کرد که این حق توست و من گفتم به من کار بدهید تا با خیال راحت آن پول را بگیرم. حتی شده به من صندلی بدهید، دم در بنشینم و دربان شوم. بالاخره قرار شد در ادارهای دیگر کار کنم و حقوقم را از بنیاد دریافت کنم. همین شد که سال ۵۸ در دادگستری آن زمان که قرار بود دادگاه انقلاب تشکیل دهد، شروع به کار کردم. بعد هم که تعاونی تشکیل شد و زمینهایی را به صورت اقساطی به ما فروختند و همین شد که از سال ۶۰ تاکنون ساکن این محله هستیم.
دوبار خدمت امام (ره) رسیدم؛ یکبار در منزل و یکبار در جماران
احساس کردم زنبوری سینهام را میگزد
جریان پرخاطره ۲۳ آذر ۵۷، ظهر یک روز پنجشنبه اتفاق افتاد. آن زمان وسیله ارتباطی بین مردم خیلی کم بود و در عین حال اتحاد زیادی بین آنها وجود داشت و به هر وسیلهای از جمله اعلامیه، خبرها و قرارها را به گوش هم میرساندیم.
ارتش، بیمارستان را محاصره کرده بود و بنا داشت بیمارانی که از جریانات مجروح میشوند، ببرد آنجا و در اختیار خودش باشند. ما جوانها وقتی از این موضوع مطلع شدیم، مخالفت کردیم. روز موعود آقاشیخعلی تهرانی از مردم دعوت کرد به بیمارستان برویم.
وسیلهای داشتم که پارک کردم چهارراه دکترا، از دیوار بیمارستان بالا رفتم، در را باز کردم. عدهای وارد شدند و تجمع کردند. تا قبل از ورود به بیمارستان، تجمع و اعتراض با سنگ و چوب و چماق همراه بود و پس از ورود به بیمارستان درگیری مسلحانه شروع شد. آقای خامنهای که آنموقع خیلی جوان بود، میخواست در بیمارستان سخنرانی کند که به محض شروع سخنرانی، درگیری مسلحانه هم پا گرفت.
از طرف بخش اطفالِ خیابان بهار، مردم هجوم آوردند. به جوانهای دوروبر گفتم باید برویم جلو. بچهها گفتند با دست خالی؟ با اسلحه همه را میزنند و، چون دیدیم چارهای نداریم، رفتیم؛ البته من از اول انقلاب خودم را وقف کردهام و عقیدهام این بوده و هست که ما باید برویم تا مملکت آباد شود. جلو رفتیم و چند سرباز، ما را نشانه گرفتند و ما با سنگ و چوب از خودمان دفاع میکردیم. ماجرا به جایی رسید که ما سه سرباز را گرفتیم و میخواستیم اسلحههایشان را بگیریم که شروع کردند به گریه کردن. آن طرف خیابان هم پر از سرباز بود. اولین گلوله به یکی از جوانهای ما خورد. دیدم مثل مار به خود میپیچد. جلو رفتم ببینم که فیلم بازی میکند یا واقعا تیر خورده است؟
احساس کردم زنبوری روی سینهام را میگزد. ناخودآگاه دست کشیدم که زنبور را بردارم، همزمان به دوست تیرخوردهام رسیدم. خون از شکمش بیرون میزد. خم شدم صدایش بزنم. دستم را پایین آوردم که دیدم پر از خون شده است؛ گلوله خورده بودم. دردم بیشتر شد و بیرمق شدم تا اینکه من و بقیه مجروحان را به سمت اتاق عمل بردند.
آن روز ۱۶ نفر تیر خوردیم که از این تعداد من و دو نفر دیگر دهروزی در سیسییو بستری شدیم. خیلی از مجروحان به خاطر ترس از ساواک، سرپایی مداوا و جابهجا شدند. ما سه نفر را اجازه ندادند از سیسییو خارج شویم. محمد منفرد یکی از ما سهنفر که اکنون اسمش در لیست شهدای بیمارستان است، دو شب بیشتر میهمان آنجا نبود و تاب نیاورد. شهید منفرد در دقایق آخر عمرش خیلی بیتاب دخترش بود. از جوانی که در بیمارستان کمکحال ما بود، خواستم به منزل او برود و خانوادهاش را به بیمارستان بیاورد که متاسفانه دوستمان از شدت جراحت و خونریزی فرصت دیدن دخترش را پیدا نکرد و شهید شد.
ده روز از بستری بودنم گذشت و به دکترم گفتم حال من خوب است. چرا مرا نگه داشتهاید؟ گفت: «خیال میکنی حالت خوب است. میترسی دست ساواک بیفتی؟» ولی من دوست داشتم بروم بیرون و دوباره همراه مردم شوم.
خودم را به جریانات نهم و دهم دی رساندم
از بیمارستان که مرخص شدم، دوباره خودم را به جمع جوانهای مبارز رساندم. جریان پیشبینیشده آن روز در منزل آیتا... شیرازی بود. نهم و دهم دی سال ۵۷ درگیری شدیدی به بهانه پشتیبانی و حمایت از کشتههای قم و تبریز اتفاق افتاد، فقط با اسلحه میزدند. اطراف حرم خیلی شلوغ بود. من آن روز با ماشین رفتم. سربازها خود را به من رساندند. بدنم نمیکشید. از ماشین زدم بیرون. تانکها حرم را دور میزدند و سربازها با بیرحمی مردم را به رگبار بسته بودند. ۹ دی هم به فروشگاه ارتش حمله شد. تعدادی مجروح و شهید شدند. فردایش دهدی بود و جریان مجسمه و چهار کشته از نیروهای پایداری اتفاق افتاد.
دوستانم میگویند ۳۸ سال پیش مُردم
وقتی با دوستان مینشینیم دور هم، بهشوخی میگویند: «شما ۳۸ سال پیش مردید.» گلوله به قول پزشکان، بغل قفسه صدری گیر کرده بود. قرار شد عمل شوم که با خودم گفتم: «خدا اگر بخواهد من را نگه دارد، تا صد سال دیگر هم نگه میدارد.» میگفتند شریانم ممکن است قطع شود که احتمال فلج شدن دست یا پایم وجود داشت. خلاصه بعد از یکسالونیم زخمم عفونت کرد و بعد کمکم خشک و سفت شد.
ابتدای نوار با قرآن، پایانش با نوحه
آن زمان علاقه زیادی به پر کردن نوارهای سیاسی داشتم. دانشجویان میآمدند و از من خواستند صدتاصدتا برایشان نوار پر کنم که ببرند دانشگاه. نوارها را طوری پر میکردم که اولش صدای قرآن باشد و با نوحه یا روضهای تمام شود. آن زمان روحانیان خیلی با من تماس میگرفتند و نوارها را برای حوزه سفارش میدادند.
همسایهها برایمان نفت آوردند
دو تا فرزند داشتیم و سومی را هم باردار بودم. حاجآقا شبها که صدای ضبط را بلند میکرد، سرودهای انقلابی در همه محل پخش میشد. شبی که همسرم تیر خورد، شب دیگر همسایهها آمدند که چرا امشب از پشتبام صدا نمیآید؟ ماجرا را برایشان تعریف کردم. آنها که خیلی ناراحت شده بودند، از من خواستند اگر کموکسری داریم، بگویم. من هم از کمبود نفت گفتم. همسایههای خیلی خوبی بودند، هرکدام یککیلو یا نیمکیلو نفت آوردند برای خانهمان. میگفتند حاجآقا افتخار محله است.
* این گزارش در شماره ۱۳۴ شهرآرا محله منطقه ۶ مورخ ۶ بهمن ماه سال ۱۳۹۳ منتشر شده است.
