
تبار یزدی دارد و متولد تربت حیدریه است در سال۱۳۱۷. خانوادهاش اوایل دهه ۲۰ به مشهد مهاجرت میکنند و میشوند ساکن کوچه کربلا در خیابان تهران. خودش البته وقتی با پرسش «بچه کدام محله مشهد هستید؟» روبهرو میشود، میگوید: «بگویید اهل کدام محله نبودم!» و بعد یک دور خیابانهای آن دوران شهر را مرور میکند.
از کوچه «عیدگاه» تا پایینخیابان و خیابان «سعدی» و چهارراه «پلخاکی». بعد کمکم به خانههای بزرگسالی و میانسالی و بازنشستگی میرسد: خیابان «ابوسعید ابوالخیر» و بولوار «سجاد» و خیابان «حامد» و حالا که در «بنفشه» سجاد زندگی میکند. او حتی در شهر خودش هم مسافر کوچهها و خیابانهای مختلفی بوده است.
حسین ادیبیان مؤسس اولین آژانس گردشگری مشهد، حسابدار تجارتخانه حاجاحمد طاقهچی بوده که پیشنهاد یکی از رفقایش در سال۱۳۴۱، مسیر تازهای پیشروی او گذاشته است: «من دارم میروم تهران. بیا بشو مسئول آژانس هواپیمایی ایران در مشهد.» و همین موضوع، پای او را تا آخر عمر به دنیای سفر و گردش کشاند، طوری که حالا میگوید دوسوم دنیا را دیده است.
ادیبیان تا پیش از آن، نه کار گردشگری کرده بود و نه آنچنان سفر رفته بود، اما پذیرفت و پنجسال در این مسئولیت ماند تا چموخم کار را بلد شد و فهمید دنیادیدن و سفرکردن، جهانِ آدمها را از نوک دماغشان دور میکند و طور دیگری تصمیم میگیرند و زندگی میکنند.
ادیبیان هنوز هم مثل روز روشن یادش میآید وقتی اوایل دهه ۵۰ خیابان خسروینو را گز میکرده، پر بوده از خارجیهایی که تشنه دیدن کاشیهای مسجد گوهرشاد و فیروزهتراشها و کاروانسراهای بادوباراندیده بازار زنجیر بودند.
با ادیبیان در روزهای هشتادوششسالگی و در خانه خیابان «بنفشه» در محله سجاد درباره خاطراتش از مشهد قدیم، جزئیات برگزاری تورهای داخلشهری و بیرونشهری و استادان و دوستانش همچون محمدرضا شجریان و محمدرضا حکیمی و حاجی عابدزاده گپ زدیم.
اتاق دنجی توی خانه داشت پر از کتاب و قابعکسهای دونفره و چندنفره با دوستانش و آنها که خیلی دوستشان میداشت. یک قفسه کامل از کتابخانهاش را به کتابهای دوست شفیق و دیرینهاش علیاصغر میرخدیوی اختصاص داده بود؛ طنزپرداز شناختهشده مشهدی که به گفته ادیبیان، کتابهایش را قبل از چاپ برای ویرایش و نمونهخوانی به او میداده است.
اما گفتوگوی ما از کتابها شروع نشد و طبق معمول به گذشتهای رفتیم که جز او هیچکداممان تصوری از آن نداشتیم؛ «وقتی توی کوچه کربلا بودیم، خیابان تهران وسعتی نداشت و کوچک بود و بعدها تعریض شد. مغازههایش هم کوچک بود. جای همین هتل «تهران» فعلی، گاراژ توکلی بود.
از پشتش دیگر گندمزار بود و خانه مسکونی وجود نداشت. از آن طرف، شهر از میدان «سعدی» به بالا خانهباغ بود و از میدان «شریعتی» به بالا شفتالوزار. مسیر مدرسه ابتدایی من در پایینخیابان، کوچهپسکوچههای عجیبی داشت. از کوچه «سیاهآب» میرفتیم به مدرسهای به نام «دارالتعلیم دیانتی». آنجا من تا چهارم ابتدایی خواندم و کلاس پنج و ششم را آمدم دبستان «شرافت».
ناظمی داشتیم به نام آستانهپرست که بعدها شد شهیدآستانهپرست. او علاوهبر اینکه ناظم بود، هفتهای یکیدوساعتی با ما درس داشت و شبها، در مهدیه عابدزاده، ادبیات عرب برای ما تدریس میکرد. دوسالی هم آنجا بودم. یک حلقه درسی دوازده سیزدهنفری داشتیم.
استاد محمدرضا شجریان هم جزو حلقه ما بود. من دوسال کنار ایشان ادبیات عرب خواندم. چون در بازار هم کار میکردیم، بهصورت متفرقه دوره دبیرستان را خواندم تا دیپلم ادبی. سال۵۱ توی دانشکده الهیات و معارف اسلامی در رشته فلسفه الهیات قبول شدم. سال۵۵ هم از آنجا فارغالتحصیل شدم.»
یکی از قابهای روی دیوار اتاقش، عکس دونفره خودش بود با محمدرضا شجریان. پرسیدیم آن روزهای همجواری و همکلاسی او برایشان آواز هم میخواند؟ «مرحوم آقای آستانهپرست حلقه دهدوازدهنفری ما را جمعهها میبرد پیکنیک. وسیله نقلیه ما هم دوچرخه بود. چون همه دوچرخه نداشتند، دوپشته میکردند. غذاهای ما هم آبدوغ بود و هرکسی دانگ خودش را میداد که میشد دهدوازده ریال.
توی یکی از همین گشتوگذارها یکدفعه آقای شجریان در دامنهای که داشتیم صبحانه میخوردیم، صدایش را بلند کرد و بیت "به یارب یارب شب زندهداران، به امید دل امیدواران" را خواند. همهمان رفتیم توی فکر که این صدا، صدای طبیعی نیست. بعدها به رادیو مشهد رفت و معلوم شد چه استعدادی دارد.»
صحبت کشیده شد به اینکه زائرها در آن دوران چطور به مشهد میآمدند و چقدر میماندند و کجا ساکن میشدند. ادیبیان شوسهبودن راههای منتهی به مشهد را دلیل کمبودن تعداد زائران راه دور میداند؛ «بیشتر زائران از کُردهای قوچان و نیشابور و همان اطراف بودند. چون جاده نبود. جاده تهران-مشهد شوسه (خاکی) بود و یکطرفه.
قطار هم هنوز نبود. هواپیما را هم همه نمیتوانستند سوار شوند. بیشتر تجار مشهوری مثل قرشی و کوزهکنانی و وکلای مجلس و سناتورها میتوانستند سوار هواپیما شوند. برای همین، کاسبیها خیلی رونق نداشت. بعدها که امکانات بیشتر شد و رفتوآمدها رونق گرفت، طوری شد که از توی بازار زنجیر نمیتوانستی عبور کنی. بازاری که قبلتر خلوت بود و پرنده در آن پر نمیزد، برای عبور از آن باید بهسختی و ضربوزور، خودت را به آن طرفش میرساندی.»
ادیبیان در کنار علیاصغر میرخدیوی، طنزپرداز شناختهشده مشهدی
ادیبیان سال۱۳۴۸ شد همکار اولین مؤسسه جهانگردی در مشهد به نام سازمان جلب سیاحان خراسان و اولین تورهای درونشهری و بیرونشهری مشهد را طراحی کرد. او هرروز خدا با اتوبوسهای پرمسافر روبهرو میشد. حتی آنها که بارها به تهران و نیشابور رفته بودند، باز ترجیح میدادند با تور ادیبیان به تهران و نیشابور بروند.
چون او برای لحظهبهلحظه سفرشان برنامه داشت. ازطرفی، راهنماهای تورش تحصیلکردهها و زباندانهایی بودند که اندازه استاد دانشگاه، خراسان و ایران را میشناختند؛ «مهندس جلایی تحصیلکرده آلمان بود و به دو زبان فرانسه و انگلیسی کاملا مسلط بود، برخلاف مدیران حالا که در حوزه گردشگری فعال هستند ولی زبان نمیدانند.
مهندس جلایی رئیس سازمان جلب سیاحان بود و به گردشگری فعلی شکل داد. چون این سازمان در مشهد جایی نداشت، استانداری وقت در ساختمان قبلیاش، مکانی به آنها داد. مدتی بعد ادارهشان منتقل شد به نبش پاسداران ۴.
بعدها که امکانات بیشتر شد و رفتوآمدها رونق گرفت، طوری شد که از توی بازار زنجیر نمیتوانستی عبور کنی
مهندس جلایی اولینبار به من گفت شما یک مینیبوس بخرید، خیلی خوب میشود. ما رفتیم به ۹۸هزارتومان مینیبوس خریدیم. بعد از چندروز گفت اگر بغلنویسی هم شود و اسم مؤسسه بیاید بهتر است؛ چون در شهر تردد دارد و همین به تبلیغش کمک میکند. بعد آمد و گفت میخواهیم تور نیشابور راه بیندازیم.
گفتیم تور نیشابور امکانات میخواهد، اتوبوس شیک میخواهد، راهنما میخواهد. من و مهندس جلایی با نماینده استانداری جلسه گذاشتیم. قرار شد یک اتوبوس تشریفاتی شرکت واحد که تودوزی قرمز مخملی داشت دراختیارمان بگذارند، همراه با رانندهای که یک متر و هشتاد سانت قد داشت با کتوشلوار خیلی شیک و کراوات قرمز.
اصلا به او نمیآمد راننده باشد. خلاصه ما تورهای نیشابور را با ۲۵ریال با ناهار چلوکباب ظهر راه انداختیم. این تورها را شروع کردیم و بعد طوری شد که هر روز این اتوبوس پر میشد به سمت نیشابور. در ادامه هم ایستگاههایی درکنار هتل «تارا» و هتل «تهران» ایجاد کردیم.»
مسافران تورهایی که مؤسسه جلب سیاحان راه انداخته بود، بیشتر زائران بودند و محلیها کمتر از آن استقبال میکردند؛ «کمکم تورهای روزانهمان را راه انداختیم. تورهایی که هرروز میرفت باغ نادری، آرامگاه فردوسی و بعد هم میرفت طرقبه. آنجا از مسافران پذیرایی میکردیم و بستنی میدادیم و برمیگشتیم. در ادامه آمدیم تور غروب آفتاب را راه انداختیم. مسافران را میبردیم طرقبه توی پاساژ بزرگی به نام «بعثت» که خرید کنند و بعد میرفتیم طرقبه شام میخوردند و برمیگشتند.
از سال۴۵ ما این تورها را شروع کردیم. تا قبل از این، مردم تجربه گروهی سفرکردن به این معنا را نداشتند. با ماشینهای خودشان میرفتند سفر. ولی وقتی با تور میرفتند نه رانندگی داشتند، نه استهلاک و نه بنزین و... راحت توی اتوبوس مینشستند و راهنماهای ما همهشان لیسانس زبان انگلیسی یا ادبیات داشتند؛ توضیح کامل میدادند و اطلاعات بسیار خوبی به آنها منتقل میکردند. بعد آمدیم تورهای بین استانی راه انداختیم. مشهد- شیراز، مشهد-اصفهان و...؛ بهخصوص در نوروز ما تور تهران گذاشته بودیم.
دکتر بازرگانی، خدا رحمتش کند، یک بار به من گفت: آقای ادیبیان! ما پانصدبار رفتهایم تهران، تور تهران دیگر چیست؟ گفتم شما یک بار تشریف بیاورید. همراه ما بیایید متوجه میشوید. وقتی رفتیم و برگشتیم، گفت اول اینکه، تهرانیها توی نوروز میروند مسافرت و هوای تهران پاک و پاکیزه است و کمترافیک. دوم اینکه، جاهایی که من توی این چندروز دیدم، خودم ندیده بودم تابهحال.»
ادیبیان تلاش میکرد در این تورها علاوهبر تماشا و لذت بردن از مناظر طبیعی، مسافران را با فرهنگ و جغرافیای مقصد آشنا کند.
آژانس مهاجری
ادیبیان میگوید سفر، آدمها را دگرگون میکند. فکر و نظر و نگاهشان را بسط میدهد و از آن تنگنایی که دچارش هستند، خلاص میکند.
او یادش میآید در مراسم نکوداشتی که سال۱۳۹۷ برای او برگزار کرده بودند، خیلیها میآمدند پیشش و میگفتند با او خاطره دارند. اینکه آدم وسط بهترین خاطره آدمهای دیگر باشد لذتبخش است؛ «توی مراسم میآمدند میگفتند آقا یادتان هست با شما اروپا بودیم، آمریکا بودیم. توی خاطرههایشان من هم هستم. یک چیز مهمتر اینکه، این تورهای خارجی ما یک فرهنگسازی هم برای هموطنانمان بود. مثلا تور ما بود با همه امکانات به رم، پاریس، لندن با ۴۵۰۰تومان. بگذارید یک مثال بزنم.
توی خیابان «ارگ» توی یک زیرزمینی رستورانی بود با پلههای باریک که غذاهای خیلی ارزانقیمتی میداد. بیشتر دانشجوها مشتریاش بودند. صاحب این رستوران یکبار آمد یک تور ۳۵روزه دور اروپا از ما گرفت. وقتی برگشت، دیدم مغازهاش را تعطیل کرده است. بعداز مدتها دیدمش. گفتم چرا تعطیل کردی؟ گفت: من واقعا شرمنده شدم، وقتی رفتم اروپا را دیدم. چون هرجا میرفتم گارسون میآمد، نان را با انبر میگذاشت توی سبد.
بشقابها برق میزد و... همینطوری توضیح داد و متوجه شدم بهداشت آنها خیلی روی او تأثیر گذاشته بود. میگفت شاگردهای ما با همان دستهای کثیفی که از دستشویی میآمدند، تخممرغ درست میکردند. حالا تمام میزها و رومیزیها و قاشقها و چنگالها را عوض کرده بودند و در و دیوار را داده بود صاف کنند. به شاگردهایش هم گفته بود هر روز یا یک روز در میان باید بروند حمام.»
صحبت ما با آقای ادیبیان به زمان انقلاب رسید. به دوران اعتصابها و تعطیلیهای گسترده. او با اینکه در این دوره، برای مدتی، پروازی وجود نداشت، آژانسش را حفظ کرد و توانست کارش را ادامه بدهد.
«زمان انقلاب تا چهارپنجسال اصلا پروازی وجود نداشت. آژانسها در تهران تعطیل شد. تازه بعداز مدتها که اوضاع کمی بهتر شده بود، کارمندهایشان را نیمهوقت به کار گرفتند. آن وقت، یک حسابدار داشتیم که به ما گفت آقای ادیبیان! بچهها را چکار کنیم؟ گفتم برو ببین موجودی داریم؟ گفت آره. گفتم تا وقتی موجودی داریم، حقوقشان را بده و بعد هم خدا بزرگ است.
هیچ هواپیمایی به ایران نمیآمد جز سوئیسایر. تازه آنهم بهخاطر ناامنی به تهران نمیآمد و میرفت آبادان مینشست
بحمدالله طولی نکشید که کارها راه افتاد. در واقع، بعد از انقلاب کارها بلافاصله تعطیل نشد، چون دلار هنوز هشتتومان و دهتومان بود به گمانم. حتی در سال ۶۳ بهخاطر اینکه نشان بدهند در شرایط جنگی هم وضعیت عادی است، میگفتند تورهای اروپایتان را شروع کنید؛ البته نه برای همه آژانسها. ازطرفی، هیچ هواپیمایی به ایران نمیآمد جز سوئیسایر. تازه سوئیسایر هم بهخاطر ناامنی به تهران نمیآمد و میرفت جنوب توی آبادان مینشست.
حالا فقط یک هواپیما بود و افرادی زیادی که بهنوعی مسئله داشتند یا میخواستند از کشور فرار کنند، دنبال بلیت هواپیما میگشتند. تا یکیدوماه هم جا نبود. من رفتم پیش همین ایرلاین و گفتم آقا! من بیستسیتا جا میخواهم درصورتیکه برای یک صندلی هم کلی حرف و حدیث بود. گفتند سی تا که خیلی مشکل است ولی ما هفتهدرمیان میتوانیم ۲۵ صندلی به شما بدهیم.
من فکر میکنم این اروپاییها آیندهنگر بودند. خلاصه ما تورهای سوئیس را راه انداختیم. مسافران را از تهران با هواپیما میبردیم آبادان و از آنجا میرفتیم ژنو.»
ادیبیان میگوید تورهای بعداز انقلاب دیگر کمکم شیب نزولی گرفت و به وضعیت فعلی رسید. او یکی از دلایل ناکامی حوزه گردشگری در جذب مسافر و توریست به ایران را مدیرانی میداند که تفکر جهانی نداشتند. خیلی خوب خاطرش مانده است که زمانی در خیابان «خسروینو» جمعیت زیادی در خیابانها مسافر و گردشگر خارجی بودند.
میگوید: «قبل از انقلاب در همین خیابان خسروینو که راه میرفتی، یکسومش خارجی بودند. میآمدند مشهد، چون اینجا پلی برای رفتن به افغانستان و پاکستان و نپال بود. یک نکته دیگر اینکه، اسم آژانس ما در آن برهه، توی یکی از کتابچههای مشهور گردشگری در جهان آمده بود؛ یعنی گردشگری که میآمد اینجا، آن کتابچه را نگاه میکرد و میخواند و میآمد مشهد پیش ما.»
از ادیبیان پرسیدیم برنامه تورهایش برای خارجیها در مشهد چه بود و چه جزئیاتی داشت؟ «ما بیشتر خارجیها را میبردیم مسجد گوهرشاد. البته آنها نمیتوانستند وارد مسجد شوند؛ برای همین میبردیمشان بالای پشتبام تا از کاشیکاریهای سنتی عکس بگیرند. در کل، حرم و مسجد گوهرشاد خیلی تماشاگر داشت و خارجیهای بسیاری دلشان میخواست این نقطه را حتما ببینند.
ما آن موقع خیلی گفتیم که آقا بالای پشتبامها دوربینهایی بگذارید که مسافر و توریست از آن بالا همهجای شهر را ببیند. ازطرفی، بهلحاظ روانی حرم خیلی برای گردشگر خارجی وسوسهانگیز بود. میدید یک جمعیت بزرگی دارد بیوقفه میرود داخل و او هم دلش میخواست برود ببیند آنجا کجاست و چه حالوهوایی دارد.»
* این گزارش شنبه ۱۶ فروردینماه ۱۴۰۴ در شماره ۴۴۵۷ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.