
سروکله اسب برای حسن مقنی، بچهی حوالی میدان مجسمه (میدان شهدای فعلی)، از یازدهسالگی پیدا میشود. خیلی قبلتر مدام خواب کالسکهای را میدیده که پُر از مسافر است و چرخهایش انگار روی زمین نیست.
کارش همین بود که هر روز دور میدان میایستاده به تماشای اسبِ درشکهای که صاحبش پیرمردی بود بهاسمِ غلامرضا یزدی. کار همیشگی یزدی بُردن و آوردن یکی از مدیران شهرداریِ آنموقع بود. صبحها او را میرساند و بعدازظهر برمیگرداند.
مقنی آنقدر رویا بافته و آن دور و بَر پلکیده تا اینکه دستآخر میشود شاگرد حاج غلامرضا و از یازدهسالگی افسار درشکه را میگیرد توی دستهای ظریفش. حالا نصف روز مدرسه بود و نصف دیگرش روی درشکه. جثه مقنی کوچک بود و نمیتوانست روی صندلی سورچی بنشیند. اگر مینشست پاها دلنگون میشد و خواب میرفت.
بعد از چند سال، حوالی سال پنجاهوپنج، درشکه را میبرد کوهسنگی. عصرها آنجا بود و زائرها را دوری پنج قِران دور کوهسنگی میچرخاند. شبها دور حرم بود؛ از ده تا دوازده شب. ولی شرطش این بود که باید به رئیس کلانتری چهار، حقحساب میداد. پاکت گرافی را پُر میکرد از سیب و گلابی و پنج تومنی را هم میانداخت داخلش.
داستان چشمِ رفتهی مقنی به اسب روسِ وحشیای برمیگشت که آورده بودند رامش کنند. سال شصتویک در نوزدهسالگی، دمدمای صلات ظهر همراه یکی از دوستانش بود که داشت اسب وحشی را سربهراه میکرد. اما اسب وحشی سُمَش را حواله صورتش میکند و راست میخورد به استخوانِ بین دواَبروی مقنی. حالا میگوید اگر بخواهد هم نمیتواند چشم مصنوعی بکارد. هرچه بوده پوک و مچاله شده.
همان موقع هم مادرش راضی نشد چشم مصنوعی برایش بکارند. باورِ مادرِ حسن این بود که لابد میخواهند چشم حیوانی را بگذارند تو حدقهی چشمِ پسرش. نقل داستان ازمابهتران، اما هنوز هم برق میاندازد به تنها چشمِ مقنی. همانجایی که میگوید اسب پریزاد و روزی میآورد. بعد تعریف میکند که چطور شبها ازمابهتران میآمدند سوار اسب سفیدش میشدند و یالهایشان را میبافتند و او صبحها میآمده و بافتههایشان را ارامآرام باز میکرده و قربانصدقه اسبهایش میرفته.