این دنیا ارزش حرام خواری ندارد!
محمد خسروی | اگر کمی دقت کنیم، در جامعه واژگان «کار» و «تلاش» برای برخی جوانهای امروزی، بیگانه شده است؛ چراکه با معیارهای وارداتی سبک زندگی غربی، جوانها بهدنبال طیکردن یکشبه راه صدساله هستند بدون اینکه بخواهند زحمتی به خود دهند و با عرق جبین و کد یمین نان حلال درآورند آنهم کار که در روایت رسیده از نبی مکرم اسلام (ص)، به «عبادت» تعبیر شده است. تجربه نشان داده است که انسان هرچه پیرتر میشود، بهدلایل مختلف ازجمله جسمانی راحتطلبتر میشود، اما در این بین، مثالهای نقضی هستند مانند آقای موسوی گزارش ما که بعداز ۲۸ سال سابقه کار در تعویضروغنی و در ۷۷ سالگی باوجود تمکن مالی همچنان و برخلاف خیلی از کاسبهای دیگر، هر روز از ساعت ۶ صبح سر کار میرود و بهقول خودش در هنگام کارکردن، انرژی یک فرد ۵۰ ساله را دارد. ضمن اینکه پیداکردن مغازهاش در پنجتن کار سختی نیست و همه او را میشناسند، دقایقی را با این سید بزرگوار به گفتگوی صمیمی نشستیم که در ادامه از نظرتان میگذرد.
وقتی شب قبلاز مصاحبه، برای هماهنگی بیشتر با آقای موسوی، تماس گرفتم که چهموقع مراجعه کنم تا مغازه باز باشد و گفت «از ساعت ۶ هستیم، حدس میزدیم که مصاحبهای خواندنی در پیش است. وقتی از او میخواهم که مختصری از زندگیاش را تعریف کند، این کاسب باسابقه و باانصاف محله پنجتن میگوید: من در سال ۱۳۱۷ در روستای قصر حوالی مشهد در خانوادهای مذهبی متولد شدم. در آن زمان، در روستای ما مدرسه نبود. در مشهد هم فقط یک مدرسه «حاج تقی» سر کوچه نوغان قرار داشت و من بهدلیل نبودن وسیله، تا مدتی مدرسه نرفتم تا کمی بزرگتر شدم.
پدرم که روحانی بود، برای باسوادشدن، من را پیش آخوندی فرستاد. گذشت تا زمانی که دیگر خواندن و نوشتن را تا اندازهای یاد گرفته بودم، اما برای اینکه در کار کشاورزی به پدر کمک کنم، درس را رها کردم. بعداز آنکه داماد شدم، دیگر احساس کردم کشاورزی نیازم را برطرف نمیکند؛ برای همین با همسرم به مشهد آمدم و در بازار سنگتراشها که آن موقع کنار حرم بود، در انگشترسازی مشغول به کار شدم.
بعداز یک سال که به کار مسلط شدم، برای خودم اوستاکاری میکردم، اما هنوز باید تجربههای بیشتری به دست میآوردم. برای همین، انگشترسازی را رها کردم و در روستا، دو تا کوره گچ زدم و مغازه مصالحفروشی باز کردم. بعداز مدتی، یک ماشین دهتن خریدم و گذاشتم رانندهای روی آن کار کند.
باز بهدلایلی مصالحفروشی را رها کرده و فقط با ماشین کار میکردم تا اینکه جنگ شروع شد؛ سپس با ماشین لوازم موردنیاز رزمندگان را جابهجا میکردم. با اتمام جنگ، ماشین را فروختم و از آنجاکه کارهای ماشینهای سنگین را خودم در ایام جنگ انجام میدادم و به کارهای فنی اینچنینی وارد بودم، در برگشت از جبهه، یک مغازه تعویضروغنی را با همه وسایل و سرقفلیاش در پنجتن خریدم و در این ۲۸ سالی که اینجا هستم، طوری برخورد کردهام که خداراشکر کسی نبوده که از من ناراضی باشد.
همیشه سعی کردم طوری کار کنم که بگویند «خدا پدرش را بیامرزد»
آقای موسوی، ضمن رضایت از کار تعویضروغنی افزود: بهخاطر علاقه به این شغل، کوره گچ و ماشینم را فروختم که خداراشکر بد هم ندیدم. دو، سهتا خانه خریدهام و تمام هفت فرزندم را بههمراه عروس ودامادها با پول خودم به سفر حج فرستادهام. من تمرکز را فقط روی تعویض روغن گذاشتهام و همیشه هم سعیم این بوده که از جنس خوب استفاده کنم که مردم بگویند «خدا پدرش را بیامرزد.» این درحالی است که بعضیها علاوهبر عوضکردن روغن، پنچرگیری و نوفروشی هم انجام میدهند. در کنار همه اینها، بوی روغن و گازوئیل هم در این کار هست که شاید برای خیلیها ناراحتکننده و غیرقابلتحمل باشد، اما هم من و هم خانوادهام به آن عادت کردهایم.

مشتریها بهدلیل جنس خوب و قیمت ارزانتر دنبال جنس ایرانی هستند
این کاسب باسابقه پنجتن ادامه میدهد: در مغازه من، هم روغنهای خارجی و هم ایرانی وجود دارد، اما مشتریها بهدلیل جنس خوب و قیمت ارزانتر دنبال جنس ایرانی هستند.
او برایمان میگوید: رضایت مشتری برایم خیلی مهم است تا آنجاکه در این ۲۸ سال، تا الان که پیرتر شدهام و کمتر باید کار کنم، فقط شش شاگرد داشتهام؛ چون بعضیاز شاگردها نحوه برخورد با مشتری را بلد نیستند یا مشکلاتی را به وجود میآورند که نهایتا مشتری با دل خوش از مغازه ما بیرون نمیرود؛ این برای کار ما آفت محسوب میشود که باید از آن پرهیز کنیم.
اگر در خانه بنشینم، مریض میشوم
تا اینجای مصاحبه، همچنان برایمان سؤال است که «چطور شخصی باوجود تمکن مالی و کهولت سن میتواند هر روز سر کار برود، آنهم ساعت ۶ صبح؟» از آقای موسوی علت را جویا میشوم. با چهرهای خندان در جواب بیان میکند: همین که بهطور مرتب میآیم و میروم و خانه نمینشینم و مثل خیلی از بازنشستهها، توی خانه فقط با خانم بحث نمیکنم، خیلی خوشحالم. وقتی من میآیم سر کار بهقدری لذت میبرم که انرژی یک فرد ۵۰ ساله را دارم؛ چون تحرک دارم و با انسانهای مختلف سروکارم است. حاجخانم میگوید «تو که دیگر نیاز مالی نداری، دیگر بس است؛ چرا اینقدر خودت را اذیت میکنی و سر صبح به مغازه میروی؟» به او میگویم، اگر در خانه بنشینم، مریض میشوم.
از قدیم گفتند «هر چیز راست و خوبش»
او برایمان میگوید: مثل همه صنفها در صنف ما هم شاید کسانی باشند که غش در معامله میکنند، اما اگر از من بپرسند، بهعنوان همکار بزرگتر و باسابقه آنها میگویم، در زندگی و بهویژه در کارشان دروغ نگویند که خدا از آدم دروغگو بدش میآید. از قدیم هم گفتهاند «هر چیز راست و خوبش»؛ بهعنوانمثال خود من، اولا که روغن تقلبی نمیآورم، اگر هم بیاورم حتما به مشتری میگویم، اما بعضیها این کار را نمیکنند و این میشود که پول حرام به خانهها راه مییابد و مریضیهای ناعلاج کمکم پیدا میشود. انسان باید کمی هم به نتیجه اعمالش فکر کند؛ چون فقط خودش باید جوابگوی اعمالش باشد.
حرام به من نمیآید
آقای موسوی با بیان این مطلب که در دین اسلام به رزق حلال بسیار تاکید شده است، افزود: کسانی هستند که در کارشان صرفا بهدنبال درآمد بیشتر بوده و بهنوعی به مال حرام عادت کردهاند. علت این کار آنها را باید در ریشه جستجو کرد؛ چراکه اگر پدر خود من که روحانی بود، به حرام و حلال اعتقاد نداشت و مثلا در همان روستای خودمان از هر باغی که عبور میکرد، یک میوه بدون اجازه برمیداشت، من هم به مال حرام عادت میکردم؛ البته شاید استثنا هم در این زمینه وجود داشته باشد.
اصلا خوب که فکر میکنم، حرام به من نمیآید. من اگر نیم لیتر روغن خراب قاطی روغنهای سالم کنم، مانند این است که عزرائیل میخواهد بیاید و من را قبض روح کند. همینقدر برایتان بگویم که بهبرکت مال حلال، تا الان ۳ الی ۴ مرتبه کلید را روی در فراموش کردهام، اما صبح که آمدهام همهچیز سر جای خودش بوده است.

به دریا که رسیدی؛ باانصاف
این کاسب باانصاف و جواندل منطقه پنجتن، با خوشرویی دررابطهبا رزق و روزی حلال اینطور ادامه میدهد: بهعنوانمثال در کار ما تعویضروغنیها، روغن بد به مشتری ندادن و دروغنگفتن یعنی بهدنبال روزی حلالبودن. تجربه به من ثابت کرده است که این کار و با مشتری روراستبودن، اعتماد میآورد؛ بهطوریکه خیلیوقتها رانندههایی که به ما مراجعه میکنند، ماشین را رها کرده و میروند و آنقدر اطمینان دارند که میگویند، اگر ما نیستیم آقای موسوی خدا را در نظر دارد و بهقول قدیمیها «به دریا که رسیدی باانصاف». وقتی مشتری به شما اعتماد کرد مثل کفتر جَلد، هر وقت کاری داشته باشد، بهسراغ شما خواهد آمد.
آدمی؛ دمی
وی ضمن اشاره به این مطلب که وقتی روزی حلال سر سفره آورده شود، برکت در سرتاسر زندگی اعم از عمر و خانواده، احساس میشود، بیان کرد: برکت را بهوضوح در زندگیام لمس کردهام و خدا را شاکرم که از همین شغل و بهبرکت درآمد حلال، تمام فرزندانم را بزرگ کردهام که یکی از آنها دامپزشک است و از همهشان راضی هستم، آنهم در جامعهای که جوانها راه را گم کرده و دردسرهایی برای والدین ایجاد کردهاند. اجازه بدهید این را هم بگویم، کسانی که آنچنان در قیدوبند حلال یا حرام نیستند باید بنشینند و کمی فکر کنند که مگر چند سال دیگر زنده هستند و چقدر انسان فرصت جبران دارد و این ارزش ندارد که حرام بخورند. ازآنجاکه از قدیم گفتهاند «آدمی؛ دمی» باید همیشه پیشبینی مرگ را بکنیم.

در هر حرفهای بودی، شببهشب مزد کارگر را بده
این کاسب باانصاف و قدیمی منطقه پنجتن از این حرف پیامبر (ص) که فرمودند «عرق کارگر تا خشک نشده است، مزد او را بدهید»، وام میگیرد و ادامه میدهد: پدرم همیشه به من میگفت «در هر حرفهای بودی، شببهشب مزد کارگر را بده» آنهم کارگری که جایگاهش نزد پیامبر خاتم بهاندازهای است که بر دستانش بوسه میزند.
آن وقت ما کِه باشیم که بخواهیم مزد او را دیر بدهیم یا از حقوقش بکاهیم! سعی کردهام تا جاییکه میتوانم به این نصیحت پدرم عمل کنم؛ چراکه با این کار، دعای خیر خانواده کارگر را هم برای خودم خریدهام. مواردی پیش آمده است که کارگرهایم برای گرفتن مزد، رویشان نمیشده به من مراجعه کنند و من میگفتم «بیایید مزدتان را بگیرید». بعضیها هم که خیلی خجالت میکشیدند، میرفتند؛ سپس من به در خانه آنها مراجعه میکردم و مزدشان را میدادم. الان هم مزد شاگرد نوجوان خود را هر شب جمعه میدهم که اگر خواست روز تعطیلی برای تفریح بیرون برود، جیبش خالی نباشد.
از آقای موسوی میخواهم خاطرهای برایمان تعریف کند؛ وی میگوید: یک روز پیکانی آمد روی چاله تا روغنش را عوض کنم؛ چون فیلتر روغنها در کارتن بود و ازقضا بهدلیل اشتباه نمایندگی یک فیلتر روغن مزدا قاطی دیگر فیلترها بود، من نفهمیدم و آن را عوض کردم و رفت. بعداز نیم ساعت دیدم، ماشین را بکسل کردهاند و دارند میارنش. تعجب کردم. گفت «آقای موسوی، فکر کنم موتور ماشین عیب پیدا کرده».
گفتم چرا؟ گفت، همه روغنش ریخته و من هم چشمم به آمپر نبود. آمد روی چاله، دیدم اشتباهی عوض کردم. فیلترش را باز کردم و یک فیلتر دیگر بستم. روغن را هم دوباره ریختم و گفتم «روشن کن». دیدم ماشین روشن نشد، گفتم من مقصرم. میروی تعمیر میکنی، فاکتور را میآوری، هزینهاش هر قدر شد با من، بالاخره اشتباه شده. او گفت «خدا پدرت را بیامرزد». چون خود مشتری هم میدانست که مقصر اصلی نمایندگی بود که فیلترها را اشتباهی گذاشته. بعداز مدتی با یک فاکتور آمد، رفتم پول بیاورم. صاحب ماشین که انسان فهمیده و خداترسی بود، گفت «من هم مسلمانم. موتور ماشین من روغن کم میکرد و من باید تعمیرش میکردم. حالا نصف مبلغ را شما بدهی کافی است». گفتم، اما من راضی هستم. گفت «نه؛ باز من راضی نیستم».
آقای موسوی که در خلال گفتگو، باورهای قوی دینیاش برایمان مشهود شده بود، در پایان صحبتهایش به ما میگوید: اول صبح با بسما...، درِ مغازه را باز میکنیم. به شاگردم هم گفتهام هر کاری میکنی، بگو «بسما... تا گناهان تو بخشد ا...». حتی شاید برایتان جالب باشد که ما همیشه برای روغن ریختن هم «بسما...» میگوییم. اگر اجازه بدهید خیلی کوتاه راجع به همکاران خودم هم بگویم: اگر همکاران من میخواهند خدا را خوش بیاید، در کارشان خیانت نکنند، دروغ نگویند و اینکه در هر کاری، حواسشان به خدا باشد؛ چراکه خدا همهجا هست. اگر ما اعتقاد داشته باشیم که خدا روزیدهنده است، چرا خودمان را به این در و آن در بزنیم؛ چراکه روزی ما از قبل مقدر شده است.
*این گزارش یکشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۵ در شماره ۲۱۲ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.
