دفاع مقدس - صفحه 31

نیروی دریایی ایران طی سال‌های جنگ تحمیلی بیش‌از ۱۰ هزار فروند کشتی نفت‌کش و تجاری را اسکورت کردند تا اقتصاد کشورمان دچار مشکل نشود.
مادر شهیداحمد اسکندری‌فر که هیچ نشانی از فرزندش نداشت بعد از ۹ سال چشم انتظاری خواب شهید را می‌بیند که به او می‌گوید: «مادرجان، از انتظار دَرَت می‌آورم».
سرهنگ علی‌اکبر مظفری خلبان هواپیما‌های شکاری، بهمن سال ۵۷ در بوشهر با همراهی تعدادی از همکارانش، پایگاه نیروی هوایی این شهر را تصرف می‌کنند و رویدادی تاریخی رقم می‌زنند.
مهدی شایان‌نیا فعالیت‌های انقلابی‌اش را با یک‌بار‌رفتن به بیت آیت‌الله شیرازی به‌همراه دو برادر بزرگ‌ترش آغاز کرد، بعد‌از آن دیگر هیچ‌گاه انقلاب را تنها نگذاشت.
نیره آل‌سیدان دختر دانش آموز جوان و انقلابی است. او همسر شهیدش سیدعلی‌اکبر رضوی، دانش‌آموز و طلبه جوانی است که با سن کم، وارد فعالیت‌های انقلابی می‌شود و درجریان سال‌ها مبارزه، حرکت‌های انقلابی بسیاری را هدایت و رهبری می‌کند.
از در شرقی بازار رضا که بیرون بروی، فقط چند قدم راه است که به سرا‌ها برسی. قدمتشان اندازۀ بازار رضای مشهد است و با این نیّت ساخته شده‌اند که مرکز تولید و پخش اجناس بازار شوند.
جانباز محمد رضایی که ۸ سال در جبهه حضور داشته می‌گوید: آسیب‌های پشت‌سر‌هم باعث شد بعد‌از آن دیگر، فرماندهان اجازه جلو‌رفتن در عملیات را به من ندهند. پس‌از آن تا سال‌۶۸ همواره در جبهه حضور داشتم.
صندلی آزمون شهید حمید رجبی‌مشهدی را با گل و عکس شهید تزیین کردیم. مسئولان برگزاری کنکور و دانش‌آموزان هم یاد و خاطره او را گرامی داشتند و قبل از شروع آزمون، فاتحه‌ای برایش خواندند.
روزی که حسین حسینی به‌عنوان امدادگر افتخاری عازم جبهه‌های جنوب شد، شهادتین را زیر لب زمزمه کرده بود، اما قسمتش فقط جاماندن یک پا در خاک جبهه بود.
یک روز که محمدهادی حسینی به همراه پدر در حیا‌ط مسجد ایستاده بود، آیت‌الله سبزواری می‌گوید: «در آینده این کودک، روز‌های خوبی می‌بینم. مراقب او باشید؛ او یکی از سربازان امام‌زمان (عج) است.»
جواد آخوند‌زاده، قاری قرآن و برادر شهید جعفر آخوند‌زاده، علاوه بر روایت داستان زندگی برادر شهیدش، خاطرات خوبی هم از مرحوم آیت‌الله عبدالرضا حائری عباسی دارد.
ابوالفضل قادری می‌گوید: صحنه‌هایی که می‌دیدیم، دلخراش و عذاب‌آور بود. داخل خانه‌ها، حیاط‌ها و کوچه‌ها پر از جنازه‌هایی بود که با وضعیت عجیب و زخم‌های بسیار روی زمین افتاده بودند.
حسن عمرانی، جانباز ۷۰ درصد محله هدایت، بیش‌از ۱۰ سال را در بیمارستان‌های آلمان و فرانسه گذرانده تا بتواند چهر‌ه‌ای را که در جنگ تحمیلی از دست داده، دوباره به دست بیاورد.
روز‌های آخر بود که یک روز گلوله‌ای از کنار صورتم رد شد و زخم کوچکی برداشت. به گوش چهارتن از بچه‌های هم‌محلی‌مان رسیده بود که محمد ترکش خورده است. آن‌ها ۱۰ روز زودتر از ما ترخیص شدند و وقتی به محله رفتند، خبر شهادتم را به خانواده‌ام رسانده بودند.
عهد جالبی با همه بسته بودند؛ یا همه شهید می‌شویم یا پیروز میدان. هروقت دانش‌آموزی از دبیرستان آیت الله کاشانی شهید می‌شد، اشتیاق برای رفتن به خط مقدم بیشتر می‌شد. بچه‌ها از مرگ و رفتن نمی‌ترسیدند.
آقا‌مسعود در یک‌سالی که در جماران محافظ بوده است، آدم‌هایی را از نزدیک ملاقات کرده است که از جذبه معنویت امام (ره) کم مانده بوده قالب تهی کنند.
پیکر شهید ابراهیم دهقان پس‌از ۱۲‌سال، توسط گروه تجسس یافته شد. شاید گفتن این خبر به کلام آسان باشد، اما وقتی پای دل مادر و پدری می‌نشینی، که هر ساعت این ۱۲‌سال، قدر عمری برایشان گذشته است.
حوا یوسفی، مادر شهید محمدصادق پرهیزکار است، او این روز‌ها پا به سن گذاشته، اما همه دل‌خوشی روز‌های سالمندی‌اش، به این است که شهید بیست‌وسه‌ساله‌اش در آن دنیا شفاعتش را بکند.
لیلا مقدسی، همسر شهید می‌گوید: درست وقتی پسرمان چهارساله و دخترمان چهارماهه بود، عبدالله عازم جبهه شد.
رسول‌زاده در تئاتر «خواستگاری»، نقش مردی آذری‌زبان به نام آقارجب را بازی می‌کند؛ «ماجرا‌های این آقارجب، ادامه‌دار شد و من در این نقش، طوری جاافتادم که اهالی تئاتر مشهد، عنوان آقارجب را به من دادند.»