موقع ثبت نام برای جبهه ۳۹ کیلو بودم
سیدحسن خادم مشهدطرقی متولد یک تیر۱۳۴۴ که البته تاریخ تولدش در شناسنامه بزرگتر از سنش است و به گفته خودش در ۲۰ فروردین۱۳۴۵ پا به این دنیا گذاشته، دوران کودکی و نوجوانی و تاحدودی جوانیاش را در شهرستان شیروان گذرانده است.
زمانی که دانشآموز کلاس اول هنرستان شهیدتقوی بوده و در رشته برق تحصیل میکرده و زمانیکه هنوز ۱۶ سال بیشتر نداشته، ندای رهبر انقلاب امام خمینی (ره) در گوشش میپیچد و او را برای رفتن به جبهه هوایی میکند.
هنگام سوارشدن به مینیبوس، به من اجازه ورود ندادند
خادم، جانباز ۶۵ درصدی محله سرافرازان میگوید: زمانیکه آن جمله امام را که برای رفتن به جبههها، جوانان را فرامیخواندند، شنیدم، بر خودم واجب دانستم که دنبال این فرمان را بگیرم. نمیدانم چرا؟ از زمانی که این جمله را شنیدم، دیگر هوایی شده بودم و آرام و قرار نداشتم. این جمله مرا دگرگون کرد و نمیتوانستم آرام بر سر جای خود بنشینم.
عضو بسیج دانشآموزی بودم و مسائل جبهه را رصد میکردم؛ این شد که رفتم و برای جبهه ثبتنام کردم. سن کمی داشتم و به لحاظ جثه نحیف و ریزنقش بودم. یادم است آن زمان فقط ۳۹ کیلو وزن داشتم، بااینحال برای رفتن به جبهه اقدام کردم.
خوشبختانه موفق به ثبتنام شدم و بار اول تا مرحله اعزام پیش رفتم، اما هنگام سوارشدن به مینیبوس، به من اجازه ورود ندادند و مرا برگرداندند. بیکار ننشستم. به پادگان هم رفتم و متوسل به یکی از مربیان آموزشی پادگان که آشنایم بود، شدم، اما متاسفانه بینتیجه بود و موفق نشدم.
آن روزها از نظر روحی حالم خیلی بد شده و انگار توی ذوقم خورده بود. تا اینکه تصمیم گرفتم با یک ترفند، کارم را پیش ببرم. زمانی که فرمانده پادگان آمد و ما بسیجیان همه در صف ایستاده بودیم، یک کلاه کاموایی بزرگی سرم گذاشتم و زیر پایم هم یک پاره آجر قرار دادم تا قد و جثهام بزرگتر از آنچه هست، بهنظر برسد. خوشبختانه آن روز فرمانده از ترفند من خبردار نشد و من برای آموزش دورههای لازم پذیرفته شدم. حدود دو هفته، دوره آموزشی را گذراندم؛ در پادگان مرا جزو امدادگر رزمی گروهبندی کرده بودند.
روزی که به جبهه رفتم
دی۶۱ به جبهه رفتم و امدادگر بچههای رزمنده و دوشادوش آنها بودم. بعد از عملیات والفجر مقدماتی که، چون موفقیتآمیز نبود، اسمش را مقدماتی گذاشتند، سهروز مرخصی اجباری کوتاهمدت به ما دادند. حدود چهارماهی از بودنم در جبهه میگذشت.
بعد از آن ۲۰ فروردین۶۲ عملیات والفجر یک شروع شد. شب دوم عملیات درحالیکه درحال انجام عملیات بودیم، آن هم در خطمقدم، حالوهوای جبهه حال و هوای خاصی شده بود، انگار صحرای محشر بود، از هر نقطهای صدایی نالان به گوش میرسید، واویلایی بود.
همه امدادگران را فرامیخواندند و من هم که رسالتم چیزی غیر از این نبود، بهدنبال صدای کمک میرفتم و امداد میرساندم. در صبح دوم عملیات به ناگاه گلوله خمپارهای درکنارم منفجر شد و ترکشهایش به پاهایم اصابت کرد و دیگر هیچ نفهمیدم. زیاد متوجه اطرافم نبودم، فقط گاهی صدایی میشنیدم و دوباره بیهوش میشدم.
منطقه بهحدی آلوده بود که گویی مهی غلیظ و دودی فضا را پر کرده بود. معلوم نبود که خورشید کدام طرف است. وقتی که آمبولانس از منطقه دور شد، احساس کردم کمی هوا بهتر شده است. شرایط بسیار سخت و رنجآوری بود. همه ناله «یازهرا (س)» و «یا حسین (ع)» سر داده بودند.
ابتدا در اورژانس خط بودم که مرا نپذیرفتند و بعد گفتند بروید اورژانس مادر. چون شرایط حالم وخیم بود. در اورژانس مادر اقدامات اولیه انجام شد و بعد از آن مرا داخل هلیکوپتر گذاشتند. بیهوش شدم و وقتی به هوش آمدم، دیدم مرا به آمبولانس میبرند.
پرسیدم اینجا کجاست؟ گفتند بیمارستان شوش. همانجا متوجه شدم که یکی از پاهایم از ران به پایین قطع شده است و پای دیگرم هم کامل در گچ است. زجر و درد مجروحیت و روی تخت بیمارستان افتادن خیلی سخت است.
بعد از آن مرا به فرودگاه بردند و به هواپیمای باری منتقل شدم و به تهران رسیدیم. حدودا یک هفته در بیمارستان ایرانشهر تهران بودیم. بهرغم اینکه قرار بود زانوی چپم را عمل کنند، به خاطر رعایت حال خانواده و اقوام، اصرار کردم مرا به مشهد انتقال دهند که با مسئولیت خودم با این درخواست موافقت کردند. بعد از آن خودم در بیمارستان قائم مشهد تحت مداوا قرار گرفتم.
حدودا یکماه در بیمارستان قائم مشهد بستری بودم و بعد از آن به بیمارستان جهاد رفتم تا اواسط تیرماه که مرخص شدم. بعداز سالها تکاپو و تلاش در شهریور۶۴ موفق شدم دوباره به جبهه بروم که شرکت در عملیات والفجر۸ آزادسازی فاو نصیبم شد. شب اول فرودین۶۵ در مسیر برگشت از جبهه بودم.
بعد هم که برگشتم ازدواج کردم. بهدنبال پذیرش قطعنامه و در بحرانیترین اوضاع برای بار سوم موفق شدم به جبهه بروم. به نظرم از بحرانیترین روزهای هشتسال دفاع مقدس چند روز بعد از پذیرش قطعنامه بود.
در عملیات والفجر یک من امدادرسان بودم که ناگهان خمپارهای درکنارم منفجر و یکی از پاهایم قطع شد
حالوهوای جبههها یادش بهخیر!
جبهه حالوهوای معنوی خاص خودش را داشت. بچهها شب قبلاز عملیات دور هم مینشستند و دعای توسل و زیارت عاشورا میخواندند. دیدن آن صحنهها هر انسانی را دگرگون میکند. هیچوقت خاطرات جبهه را فراموش نمیکنم. با اینکه جنگ بود، آن روزها بهترین چیزها را از بهترین انسانها آموختم که حالا سرمشق زندگیام شده است. امیدوارم دیگر در هیچ کشوری جنگ رخ ندهد.
همه ما خوب میدانیم که فتح خرمشهر، فتح خاک نیست؛ بلکه فتح ارزشهاست. من هم اگر رفتم، برای این نبود که یک وجب خاک را بگیریم. فقط به تبعیت از فرمان امام بود که رفتیم. همهجای جبهه بهنظرم خط مقدم بود؛ خطمقدم یعنی جاییکه با دشمن رویارو بودی.
آمده بودیم تا از نظام و ناموسمان دفاع کنیم، چه شهید بشویم چه مجروح. وقتی به باورهایمان رسیدیم، خطمقدم برایمان بیمعنا بود. از اینجا به بعدش، آماده شهادت بودیم و دیگر برای ما فرقی نمیکرد که خط مقدم کجا باشد. فقط بهخاطر عشقی معنوی که بر جبهه حاکم بود، مشکلات و سختیها را تحمل میکردیم.
امام خمینی (ره) در میان رزمندگان اسلام در هشتسال دفاع مقدس از جایگاهی خاص برخوردار بودند، هم از حیث شخصیتی و هم از نظر نفوذ و جاذبههای معنوی همیشه مورد توجه آحاد رزمندگان بودند. همه سعی داشتند رفتار امام راحل را در زندگی خود سرمشق قرار دهند.ای کاش جوانان امروز ما قدر این ارزشها را بدانند و آن را به بهایی اندک نفروشند.
نیمنگاهی به زندگی شخصی
سال۶۵ بعد از مجروحیتم، ازدواج با جانبازان یک ارزش تلقی میشد. من هم در تابستان همان سال به خواستگاری همسرم رفتم و ازدواج کردیم. حاصل ازدواج من و همسرم که با او زندگی خیلی خوب و موفقی دارم، پنجفرزند است و سه نوه.
از سال۶۸ به قصد خدمت در محیطی علمیفرهنگی وارد دانشگاه فردوسی شدم. سال۷۵ در اداره امور عمومی مشغول خدمت شدم. تا سال۷۷ آنجا بودم. بعداز ۱۰ سال خدمت در دانشگاه، تصمیم گرفتم برای مقاطع عالی ادامه تحصیل بدهم. سال۷۸ دانشجو شدم و فوقلیسانس الهیات فقه و مبانی حقوقم را گرفتم.
زمانی که دانشگاه میرفتم، سه فرزند داشتم و کارمند بودم و در اوضاع سختی ادامه تحصیل دادم. همیشه مدیون همسرم هستم که در تمام مراحل زندگی درکنارم بود.
از سال۸۹ که مقام معظم رهبری شعار اقتصادی سال «همت مضاعف، کار مضاعف» را مطرح کردند، تصمیم گرفتم که در همین راستا کاری برای خودم دستوپا کنم. به فکر راهاندازی یک پروژه تولید اقتصادی در یکی از شهرستانهای شمال خراسان افتادم. همان موقع مقدمات کار را فراهم کردم و مجوزهای لازم را نیز گرفتم و تا الان درحال احداث آن هستم.
واقعیتها جدی گرفته شود...
اگر بخواهیم خاطرات جبهه را در این هشتسال دفاع مقدس بیان کنیم، هر رزمندهای که آنجا حضور داشته، اعم از رزمنده، بسیجی، سپاهی، ارتشی و حتی غیررزمندهها، نیروهای جهادی، سنگرساز و جادهساز و آبرسان همه و همه یک عمر حرف و خاطره دارند که شاید تا بهحال کمترکسی آنها را شنیده باشد. متاسفانه گاه در حق این افراد کوتاهی میشود و واقعیتهای ارزشمند، جدی گرفته نمیشود.
به نظر میرسد این وظیفه بیشتر بر دوش اهل هنر است که لحظههای جنگ را از نگاه بازماندگان آن، دریابند و برای دیگران بازگو کنند. ما در جبهه یاد گرفتیم که به یکدیگر خیانت نکنیم و برای حل مشکلات یکدیگر سینه سپر کنیم تا دیگری درامان باشد؛ ایثار حرف اول و آخرمان بود.
اگر فردی را خطری تهدید میکرد، همه برای رفع آن بسیج میشدند. امروز متاسفانه گاه شاهد هستیم که متاسفانه قضاوت و تلقی مردم از جانبازان چیز دیگری است که باعث دلخوری آنها میشود و بعضا جانبازان را از مسیری که رفتهاند، پشیمان میکند. از طلاگشتن پشیمان گشتهایم/ مرحمت فرموده ما را مس کنید...
* این گزارش چهارشنبه، ۶ خرداد ۹۴ در شماره ۱۵۰ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است.

