کد خبر: ۷۷۰۵
۱۲ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۰
امید خدا، تنها خانواده شهید ساکن کوچه هفت شهید

امید خدا، تنها خانواده شهید ساکن کوچه هفت شهید

از هفت شهید کوچه آیت‌الله عبادی‌۲۲ اکنون تنها خانواده شهید امیدخدا در اینجا سکونت دارند و باقی رفته‌اند اما وقتی شهرداری خواست کوچه را به نام شهید امیدخدا تغییر دهد پدر شهید نگذاشت و خواست کوچه به یمن شهدایش «هفت شهید» نام بگیرد.

انگار تمام جنبندگان و موجودات زنده و حتی همه انسان‌های درحال رفت‌و‌آمد در این کوچه خوب می‌دانند که قداست این کوچه آن‌قدر زیاد است که باید در آن آهسته‌تر از بقیه کوچه‌ها قدم برداری.

با آنکه چند دهه از سال‌های دفاع مقدس می‌گذرد، هنوز که هنوز است، خیلی از اهالی و ساکنان محله و حتی مردم منطقه ما به این کوچه ارادت خاصی دارند و این ارادت در جای‌جای کلامشان کاملا مشهود است. از هفتِ مقدس آن سال‌ها امروز تنها یک خانواده در این کوچه به یادگار باقی مانده است، دیگر خانواده‌ها از این کوچه که پیشانی محله، منطقه و حتی شهر و کشور ماست، رفته اند و تنها خاطرات آن‌ها و فرزندان شهیدشان در آن نفس می‌کشد.

این کوچه مزین به نام مبارک هفت‌شهید دفاع مقدس است. همین تقدس باعث می‌شود که وقتی شهرداری منطقه می‌خواهد اسم کوچه را به نام تنها خانواده شهید باقی مانده در محل نام‌گذاری کند، پدر شهید «امید خدا» دلش راضی نشود و پیشنهاد دهد به یمن و مبارکی نام هفت شهید دفاع مقدس، کوچه «هفت شهید» نام بگیرد.

 از آن زمان تاکنون کوچه آیت‌ا... عبادی‌۲۲ به کوچه «هفت‌ شهید» شهرت یافت و حالا و این روز‌ها پیشانی و آبروی منطقه ماست. تا‌آنجا‌که به‌گفته اهالی برای خیلی از زوار بازدید از این کوچه جالب و پرمعناست.


شهید سید‌مهدی امید خدا

وقتی به کوچه هفت‌شهید قدم می‌گذارم، انگار همه‌چیز بوی تازه‌ای دارد. با آنکه بسیاری از خشت‌های سر‌به‌ فلک‌ کشیده در ساختمان‌های این کوچه، بوی قدمت می‌دهد، همه‌چیز در اینجا جور دیگری است.

معنویت پرکشیدن هفت پرستوی عاشق از این کوچه هنوز هم جان دارد و حس می‌شود و این گونه است که یک ظهر پاییزی، گنجشک‌ها و مرغان عشق داخل قفس مغازه‌های کسبه راسته خیابان عبادی با هم، هم‌آوا می‌شوند و در سکوت محض و مطلق یک محله شلوغ، روح همه را به پرواز درمی‌آورند.

 

امید خدا

امید آشنا برای همه

اهالی جدیدی در این کوچه ساکن شده‌اند و تعداد افرادی نیز که سابقه سکونتشان به سی‌چهل‌سال می‌رسد، زیاد است. با‌این‌حال همه خوب می‌دانند که چرا این کوچه به «کوچه هفت‌شهید» شهرت یافته است. جوان‌تر‌ها نام هفت‌شهید را بر سر‌در محله، عزت و آبروی محله‌شان معرفی می‌کنند و مسن‌تر‌ها هم با انگشت دست، نام یک‌یک آن‌ها را بر زبان می‌آورند. خیلی‌هایشان هم از خصوصیات اخلاقی این هفت شهید بزرگوار می‌گویند. دلمان می‌خواهد روایت این همه مردانگی و دلیری را از زبان تنها خانواده شهیدی که از میان آن هفت تا در محله مانده‌اند، جویا شویم که اهالی پلاک‌۱۹ را نشانمان می‌دهند؛ منزل شهید سیدمهدی امید خدا.


هفت شهید، آبروی کوچه ما هستند

سید‌محمد امید خدا، پدر شهید سید‌مهدی امید خدا، تنها پدر شهیدی است که در این کوچه ساکن است. وی می‌گوید: شهدا آبرو و عزت ما هستند و همین دین به شهداست که باعث شد من تا امروز در این محل و کوچه بمانم. از شهید سیدمهدی امید خدا که می‌پرسم، موضوع را عوض می‌کند و ‌ می‌گوید: این کوچه به نام هفت شهید است.

درنگی می‌کند و می‌گوید: شهیدحسین سیگاری، شهیدجلائیان، شهیدآخوندزاده، شهید مهدی‌زاده، شهید سیدمهدی امید خدا شهدای این کوچه هستند.
با وسواس بیشتری دوباره نام شهدای این کوچه را بر زبان می‌آورد. حافظه‌اش یاری نمی‌کند تا نام شهید ششم و هفتم را بر زبان بیاورد، اما مشخصات یکی‌شان را می‌دهد؛ «نام شهید هفتم را در خاطرم نیست، اما یادم است که تازه به مشهد آمده و در این کوچه ساکن شده بودند.»

شهیدان سیگاری، جلائیان، آخوندزاده، مهدی‌زاده، امیدخدا شهدای این کوچه هستند


ماجرای نام‌گذاری کوچه از زبان پدر شهید امید خدا

حاج‌آقا امید خدا، نفسی می‌گیرد. با اینکه صحبت‌کردن برایش کمی سخت است، به ماجرای نام‌گذاری کوچه اشاره می‌کند و می‌گوید: سالی که قرار شد شهرداری، عبادی ۲۲ را به نام شهید امید خدا نام‌گذاری کند، من ممانعت کردم و گفتم این کوچه وارث هفت شهید است و باید «هفت شهید» نام بگیرد.وی لبخندی می‌زند و ادامه می‌دهد: همین هم شد و کوچه «هفت شهید» نام گرفت، اما خود شهرداری، کوچه بعدی را به نام شهیدسیدمهدی نام‌گذاری کرد.
 

وقتی پسر، پدر را راضی می‌کند

درمیان صحبت‌های پدر، خانم جلالی، مادر شهید امید خدا هم وارد گفتگو می‌شود. از خصوصیات سیدمهدی می‌گوید و اینکه مهربان بود و به همه کمک می‌کرد. مادر شهید ادامه می‌دهد: قبل از مهدی، سه پسر بزرگ‌تر من هم‌زمان در جبهه بودند. همیشه می‌گفتم خداوند به من نعمت داده؛ اگر صلاح بداند این نعمت را از من بگیرد، من تابعم.

درباره مهدی قضیه فرق می‌کرد. هنوز سن‌وسالش کم بود. وقتی رضایت‌نامه را به پدر داده بود تا امضا کند و پدر نیز مخالفت زبانی کرده بود، مهدی از شدت ناراحتی، مو‌های فر‌دارش را دانه‌دانه از سر جدا می‌کرد؛ ناراحت بود که چرا پدرش اجازه نداده است.

او بیان می‌دارد: درمقابل مخالفت پدر، به کلام امام اشاره می‌کند که فرموده‌اند همه باید به جبهه بروند. همین شد که پدرشان، کوتاه آمدند و سید‌مهدی در پانزده‌سالگی وارد جبهه حق علیه باطل شد.


شهدا گنجینه‌های دینی و معنوی ما هستند

او می‌گوید: من همیشه گفته‌ام و الان هم می‌گویم که شهدا گنجینه‌های معنوی ما هستند که توانستند راه سعادت را بیابند و به‌سوی مهر ازلی بشتابند. چون پسرانم همه در جبهه بودند، هر روز که موتوری‌ها درمقابل منزلمان می‌ایستادند، دلم فرو‌می‌ریخت که نکند خبر شهادت یکی از پسرانم را آورده باشند؛ با‌این‌حال همیشه کارتن قند و چای را آماده داشتم، برای روزی که قرار بود مراسم شهادت پسرانم را بگیرم.

مادر شهید‌امید خدا در ادامه، مهربان‌بودن را مهم‌ترین ویژگی اخلاقی سید‌مهدی عنوان می‌کند و می‌افزاید: هر خانم مسنی که خرید کرده بود و نمی‌توانست زنبیلش را بردارد، مهدی را برای کمک به خرید می‌برد. یادم می‌آید دفعه اولی که قرار بود مهدی به جبهه برود، من باردار بودم.

برای من سبزی خرید و داخل فریزر گذاشت و گفت: مادرجان شما شرایط خوبی برای سبزی پاک‌کردن ندارید. بعد‌از آن هم، یک بار دیگر به منزل آمد و برایم سبزی پاک کرد و رفت و دیگر برنگشت.


حلالیت‌طلبی سید‌مهدی از مادر

 حاج‌خانم جلالی در ادامه می‌گوید: بار آخری که سید‌مهدی قرار بود به جبهه برود به من گفت مادرجان برایم دعا کنید حاجت‌روا شوم. پرسیدم چه حاجتی؟ گفت اول برایم دعا کنید. من هم دعا کردم؛ بعد که اصرار کردم خواسته‌اش را بگوید، گفت: دعا کنید بتوانم عمودی بروم و افقی برگردم.

بغض، گلوی مادر شهید را می‌فشارد و می‌گوید: وقتی فرزندانم همه دورم هستند، جای خالی مهدی را حسابی احساس می‌کنم. او ادامه می‌دهد: بعد‌از دعای من برای حاجت‌روا شدنش، لبخندی زد و گفت «مادرجان مرغ آمین گرفت. درخت شهادت نیاز به خون دارد. من باید خدمت کنم. من می‌روم تا با خون خودم خدمت کنم.»

او بیان می‌دارد: مهدی، خوب می‌دانست که این خداحافظی، آخرین خداحافظی‌اش از مادرش است.مادر شهید امید خدا در ادامه به ذکر خاطره‌ای از سید‌مهدی می‌پردازد و می‌گوید‌: وقتی از جبهه با من تماس گرفت و متوجه شد فرزند تازه متولد‌شده، پسر است، گفت مادرجان دیگر نگران نباش؛ ما پنج پسر شدیم به نیت پنج تن آل عبا.


خبر شهادت

 پدر شهید امید خدا دوباره رشته کلام را در دست می‌گیرد. به روزی اشاره می‌کند که بین دو نماز ظهر و عصر در مسجد امام حسین (ع) کنونی، خبر شهادت سید‌مهدی را برایش آوردند.

 او می‌گوید: بین نماز ظهر و عصر بود که جوانی وارد مسجد شد و در گوش من گفت آقاسید، مهدی‌آقا به شهادت رسیده است. آن لحظه اصلا نمی‌دانستم چه کنم. باید خبر شهادت را به همسرم می‌دادم. وارد منزل شدم. به همسرم گفتم خانه را حاضر کنید.

حاج‌خانم شروع به سوال کردند «از اسماعیل خبر داری؟ از محسن؟ از جواد؟» گفتم چقدر سوال می‌پرسی! همسرم گفتند خودم به جواد زنگ می‌زنم. برادران مهدی در جبهه، خبر شهادتش را نداشتند. آن‌ها فکر می‌کردند سید‌مهدی زخمی شده است و ما خبر شهادت را به برادرانش دادیم.

 مادر، رشته کلام را به دست می‌گیرد و از ارتباطی که در روز تشییع با پسر برقرار کرده بود، می‌گوید: روز تشییع پیکر مهدی، با  او  ارتباطی معنوی برقرار کردم. هم‌زمان با مهدی ۱۱۳ یا ۱۱۴‌پیکر مطهر دیگر هم قرار بود تشییع شود. در معراج شهدا هنوز سر تابوت‌ها برداشته نشده بود که تشخیص دادم کدام پیکر مطهر شهید من است.

برای تدفین و تشییع هم این ارتباط برقرار شده بود؛ گویی تابوت شهید تا من اجازه ندادم در‌میان خیل جمعیت هدایت نمی‌شد. من به شهید رو کردم و گفتم «سید‌مهدی‌آقا، شما برو، من از آن طرف وارد حرم می‌شوم.» همین هم شد. تابوت شهید در‌میان خیل جمعیت هدایت شد و در حرم مطهر به خاک سپرده شد.
مادر شهید ادامه می‌دهد: سید‌مهدی، شش‌هفت‌ماه بیشتر در جبهه نبود که خبر شهادتش را برایم آوردند. شهید در فاو و در عملیات والفجر‌۸ به شهادت رسید. می‌گویند بر‌اثر اصابت تیر به قلبش به شهادت رسیده است.

او بیان می‌دارد: شهید همیشه می‌گفت دعا کنید که من از مادرم حضرت زهرا (س) جدا نمانم. بالاخره به آرزوی دیرینه‌اش، شهادت رسید و من هم به رضای الهی راضی‌ام.



این گزارش  شنبه  ۱۰ مهر ۹۵ درشماره ۲۱۵ شهرآرا محله منطقه دو چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام