نیکوکاری - صفحه 43

دختر مرحوم، می‌گوید: ساخت مسجد دوسال طول کشید و در این مدت پدرم به‌خاطر نزدیکی خانه ما با مسجد، طبقه همکف خانه را تبدیل به نمازخانه محله کرد.
فرقی نمی‌کند کجای ایران؛ هرجا حادثه‌ای رخ دهد و نیاز به کمک و امدادرسانی باشد، مقصود ایرانمنش و اعضای گروهش تمام‌وکمال حاضرند.آن‌ها سال‌هاست که در جاده مهربانی به خلق خدا قرار گرفته‌اند.
همین که فهمیدم سرطان دارم، چشمانم سیاهی رفت. زدم زیر گریه و گفتم من دو تا بچه دارم. فکر می‌کردم سرطان مساوی مرگ است. پدرم هم در‌اثر سرطان خون فوت کرده بود. دکتر خیلی دلداری‌ام داد اما من فقط به این فکر می‌کردم که بعد‌از مرگم چه بر سر دختر چهارده‌ساله و پسر دوساله‌ام می‌آید.
آسیه آسایش‌پور، پرستان بازنشسته محله هنرستان در موکب‌های ورودی شهر به استقبال زائران پیاده‌ می‌رود. گاهی نیز همراه با هیئت محبان‌الرقیه(س) به روستاهای اطراف و مناطق محروم می‌رود تا هرآنچه در این سال‌ها تجربه کرده است، دراختیار سلامت مردمی بگذارد که در محرومیت به سر می‌برند.  
آتش‌نشان‌های محله ما زمانی‌که حس کردند جای حسینیه در محله‌شان خالی است، زمین‌هایی را که شهرداری در‌اختیارشان گذاشته بود، برای ساخت اهدا کردند. خودشان هم آستین بالا زدند و آجر روی آجر چیدند تا دیوارهای حسینیه بالا رفت. این اتفاق در دهه‌1340 رخ داد. البته بعدها حسینیه تبدیل به مسجد شد. به‌خاطر این کار، نام آتش‌نشان‌ها در محله‌ای که بیشتر آن‌ها همین پیشه را داشتند، به یادگار ماند و خواهد ماند.
در و دیوار این خانه با عطر و بوی مادربزرگ و پدربزرگ و همسایه‌هایی که مدام در پی خیررسانی به هم بودند، عجین شده بود. وقتی صحبت آن روزها را می‌کند، چهره‌اش خندان و دهانش شیرین می‌شود. هنوز هم با خاطره همان آدم‌ها و حال‌وهوایی که در آن بزرگ شده و خو گرفته، دل‎خوش است. علی علما‌خباز، یکی از قدیمی‌های ته‌پل‌محله، با خاطراتش ما را به نیم‌قرن پیش می‌برد و روایت‌های جذابی درباره جریان مهربان زندگی به تصویر می‌کشد.
هما‌خانم تعریف می‌کند: سه‌ساله بود که متوجه مشکل بلع او شدم؛ حتی نوشیدن آب برایش سخت بود. آزمایش‌های پزشکی نشان می‌داد دریچه مری او مشکل جدی پیدا کرده است و باید درمان هر‌چه سریع‌تر آغاز شود. ماساژهای مختلف دهان، زبان و حلق انجام شد. خدا برای هیچ بنده‌اش نیاورد، چه برسد برای یک مادر...
از همان ابتدای صبح کار را شروع کرده‌اند؛ حتی سوز سرما در آخرین روز پاییز نتوانسته است سدی برای توزیع مهربانی‌شان باشد. سبدهای میوه و بسته‌های شکلات‌های رنگی و تخمه آفتابگردان در حیاط مدرسه حضرت زینب(س) خودنمایی می‌کند. دانش‌آموزان محله احمدآباددرحال ورود به مدرسه هستند. بیشترشان مکثی می‌کنند و لحظاتی را به تماشای سبدهای رنگارنگ می‌گذرانند. خانم مدیر با لبخندی که روی صورتش نقش بسته است، می‌گوید: دختران قشنگم، زودتر بروید بالا که سرما نخورید!
یکی از افراد کلیدی در این پیوند سه نفره، مجید شاهی است. او از قدیمی‌ها و بزرگ‌شده کوچه حمام حاج‌نوروز است. کسب‌وکارش از دهه1370در محله نوغان شکل گرفته است. از همان روزگار نیز پای کار فعالیت‌های فرهنگی و مذهبی نوغان بوده است و در این مسیر، دو همسایه دیگرش نیز او را همراهی کرده‌اند.
مشهد با این گستردگی و جمعیت تنها یک گرم‌خانه دارد و دومین آن معلوم نیست کی به بهار بنشیند و تاریخ ناقص آن را کامل کند. البته شهرداری مشهد هم همه ساله گرم‌خانه های فصلی متعددی برای حمایت از خیابان خواب‌ها ایجاد می کند که به طور معمول فلسفه وجودی آن، برای فصول سرد سال است. در هر صورت در این گزارش تاریخی را بررسی کردیم که بیش از یک قرن است می‌دود، اما به ایستگاه آخر نمی‌رسد.
بااینکه بنای مسجد نیمه‌ساز حضرت ابوالفضل(ع) در خیابان شهیدهریری هنوز کامل نشده است، فعالیت‌های بسیاری در آن انجام می‌شود؛ برگزاری مراسم‌ مذهبی در مناسبت‌های مختلف و اجرای فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی، بخشی از این برنامه‌هاست. البته روحانی و هیئت‌امنای این مسجد برای جوانان، نوجوانان و بانوان محله، فعالیت‌های اقتصادی هم درنظر گرفته‌اند و با برگزاری کلاس‌های کارآفرینی و راه‌اندازی بازارچه محلی درصدد هستند آن‌ها را در این شرایط اقتصادی توانمند کنند.
نرگس شجاعی بیش از چهل‌سال است در محله امام‌خمینی(ره) زندگی می‌کند و در این سال‌ها برخی از همسایه‌ها او را به‌عنوان فردی دوستدار حیوانات می‌شناسند و بعضی هم خانه او را نقاهتگاه حیوانات معرفی می‌کنند؛ به‌همین‌دلیل هر‌وقت گربه یا پرنده‌ای زخمی پیدا می‌کنند، برای درمان و نگهداری به آنجا می‌برند.
صبح زود، ابتدای خیابان شهید‌هاشمی‌نژاد، راسته‌بازار میوه‌و‌تره‌بار؛ سبدهای سبزی و میوه‌ تازه از میدان رسیده و جلو مغازه‌هاست و نوید شروع بازاری داغ را می‌دهد. اما بین مغازه‌هایی که فروشندگانشان مشغول جابه‌جایی سبد هستند، یک مغازه جلب توجه می‌کند. حاج شاهپور عزیزنیا به سنت کاسبان قدیمی، صبح زود، چراغ مغازه را روشن کرده و مشتریان سحرخیز را پیش از همه دشت کرده است.
در آستانه نوزدهمین سالگرد درگذشت شیخ‌محمدرضا مهدوی‌دامغانی به دیدار فرزندش دکتر حسین مهدوی‌دامغانی در خانه پدری‌اش رفته‌ایم. خانه‌ای که سال‌ها نوا و نجوای ملکوتی قرآن در آن جاری بود و جلسات جمعه‌شب‌های تفسیر قرآنش، جوانان زیادی را مجذوب آیات نورانی کرد. او در آخرین جمعه‌شب زندگی پربرکتش درحالی‌که بالای منبر تفسیر قرآن می‌گفت، ابراز کرد «حالم مساعد نیست!» و دقایقی بعد در مسیر انتقال به بیمارستان به دیار باقی شتافت.
کارگاه او دو بخش دارد. بخشی مربوط به شغلش است؛ جایی که کابینت می‌سازد و کمد سرپا می‌کند و خرج زندگی‌اش را از آن تأمین می‌کند. عاشور معتقد است روزی‌اش از تولیدات بزرگ کارگاه و همین بخش است. بخش دیگری در انتهای کارگاهش هست که خرده‌چوب‌ها و تکه‌های ام‌دی‌اف‌ را جمع‌آوری می‌کند تا با آن کار مردم را راه بیندازد. شاید بتوان به آن قسمت کارگاه آقای عاشور گفت: بخش مهربانی!
از همان در ورودی زمین خاکی وجود دارد که به دلیل بارش برف گل‌آلود شده است. گرچه کارتن و موکت‌های زیادی از همان در ورودی تا سوله‌ای که به‌طور موقت برای نمازگزاران ساخته شده است گذاشته‌اند، اما تردد برای سالمندان بسیار سخت است. سال96 از سوی آستان قدس رضوی زمین مسجد حضرت ولی‌عصر(عج) در خیابان سپاه32 اهدا شد تا اهالی محله شهرک بهارستان که تا شعاع چندصد متری آن‌ها هیچ مسجدی وجود ندارد، بتوانند از این مسجد استفاده کنند.
درِ چوبی بزرگ ورودی فاطمیه هم ما را یاد ورودی اماکن متبرکه می اندازد. از درِ ساختمان اداری وارد می شوم و پس از بازدید از داخل بنای فاطمیه که بسیار باشکوه، تماما آیینه کاری و مزین به تصاویر شهدای محله است و باز هم حال وهوای حرم های مطهر را تداعی می کند، در دفتر مجتمع، پای صحبت پرچم دار آن می نشینم؛ بانو عالیه مغانی، مادر شهید ناصر تیموری نژاد، مؤسس و مسئول مجتمع فرهنگی مذهبی «فاطمیه بیت الاحزان حضرت زهرا(س)».
پس از فوت او سیدابراهیم باغدار آن را به دست می‌گیرد. سیدمحمد سادات هم پس از پدر و پدربزرگ چراغ مسجد را روشن نگه می‌دارد. او حالا در بستر بیماری افتاده است اما محمد شیری، نماینده متولی مسجد، تمام امور آن را به دست گرفته است، دوست و فامیل خانوادگی آن‌ها که از همان دوران کودکی به مسجد رفت‌وآمد داشته است. حالا در همین فضای کوچک فعالیت‌های بزرگی شکل گرفته است.
دایی شهید در حالی‌که نگاهش به تصویر خواهرزاده‌اش خیره مانده است، می‌گوید:‌‌ اگر می‌خواهید از دانیال بدانید بروید سراغ ‌آن‌هایی که با او در برنامه‌های جهادی بوده‌اند، دوستانش در پایگاه بسیج که از نوجوانی با هم بزرگ شده‌اند. چهارم آذر ‌‌سالگرد عقدشان است. تازه شش ماهی بود که برای خودش در شرکتی کاری دست و پا کرده بود و داشت برای برگزاری مراسم عروسی‌ آماده می‌شد. با رفتن دانیال چراغ این خانه خاموش شد.
باز هم سه همسایه خوب می‌نشینند در قاب تصویرمان. این‌بار در کوچه‌ای که گلستان شده است. قصه‌اش طولانی و دراز است. اما همین را بگویم که یکی از همسایه‌های خوبمان رسم مهربانی‌اش را تا تغییر نام کوچه به «گلستان»کشانده است. اینجا شهید صارمی37 است؛ خیابان گلستان.