سنتورسازی که دلتنگ صدای سنتور است
اینکه هنر ذاتی است و هدیهای از سوی خدا یا اکتسابی و در گذر زمان کشف و پرورش داده میشود، یکی از سؤالات همیشگی نوع بشر بوده است. براساس بررسیهای علمی استعداد و توانایی، ذاتی و خدادادی است، اما میزان و کمیت آن در افراد مختلف، متفاوت است.
این تفاوت آنجا نمود بیشتری پیدا میکند که یکی، آن را رها کرده تا ذره ذره ریشههای استعداد ذاتیاش خشکیده شود و دیگری به آن توجه کرده و آن را پرورش داده تا بشود بخشی از زندگی که لحظهای از آن جدایی نتواند.
مثال حاضر آن را میتوان برای علی طاهری، سنتورساز و سنتورنواز، مشهدی آورد. کسی که از پنجسالگی، آنزمان که بغل دست پدر در ماشین او مینشسته و به آواز سنتی گوش فرامیداده است، زمینه علاقهمندیاش به سازهایی که حتی نامی از آنها نمیدانسته فراهم میشود.
عشق و علاقهای که انگیزهای میشود برای ساخت سنتوری در نهسالگی و او امروز در آستانه چهلویکسالگی هنوز با شوق و اشتیاق سنتور میسازد و برای دل خود مینوازد.
شوری که از کودکی در سرش افتاد
زاده بهار ۵۶ در روستای کبودان شهرستان بردسکن هستم. بچه که بودم گاهی با ماشین پدرم به اینطرف و آنطرف میرفتم. در ماشین پدرم نوار کاستی بود که موسیقی سنتی استاد محمدرضا شجریان از آن پخش میشد.
آن هم فقط یک موسیقی با این مضمون «ما گدایان خیل سلطانیم. بگذار مقابل روی تو بگذریم. دزدیده بر شمایل روی تو بنگریم» این ابیات در ذهن من که آن زمان حدود پنج، ششسال داشتم با آن نوای ساز تکرار میشد و پس از مدتی ملکه ذهنم شده بود.
بعد از چند سال کمکم سازها را تشخیص میدادم و میفمهیدم کدام نی است و کدام سنتور و سه تار. البته این را هم بگویم پدرم گهگاه نی میزد و سنتی هم میخواند. برای همین تا حدودی با انواع ساز آشنایی داشتم.
تجربه ساخت اولین سنتور در ۹ سالگی
سنتور را برای اولینبار وقتی ۹ سال بیشتر نداشتم در مراسم اعیاد شعبانیه در حسینیه ابوالفضلیهای (ع) بردسکن دیدم. بهقدری نوای این ساز بر دل من نشست که از همان روز در ذهنم بود سازی مثل آن بسازم.
من از بچگی از بوی چوب لذت میبردم. به خاطر همین علاقه به تنها نجاری روستا که متعلق به پیرمردی خونگرم به نام اوستا محمد بود، زیاد میرفتم. میشود گفت در عالم کودکی یکجورهایی با اوستا نجار دوست بودم. بعد از دیدن سنتور به مغازه او رفتم و گفتم میخواهم یکی مثل آن بسازم.
اندازههای سنتور فقط چشمی در ذهنم بود و اینکه روی آن پر است از سیمهای نازک. تکهچوبهای کوچکی را در اندازه کوچک میبریدم و به جای خرک در روی دستگاه به کار میگرفتم تا وقتی به سیمها ضربهای زده میشود صدایی از آن دربیاید. شاید بیشتر از ۱۵ سنتور درست کردم تا بالأخره یکی جواب داد و صدایش برایم دلنشین بود.
با «افعی» سنتورنواز شدم
دوران کودکی را در روستا بودم و بعد، دوره راهنمایی و دبیرستان را برای تحصیل به بردسکن رفتم. در روستا خبری از سنتور و سنتورنوازی نبود، مگر در همان اعیاد یا محرم. بعد که برای ادامه تحصیل به بردسکن رفتم توی مدرسه سنتوری بود که توانستم بیشتر از آن بدانم و دربارهاش اطلاعات کسب کنم.
اولینبار همینجا بود که سازم را ساختم و موسیقیای را که به دل خودم نشست نواختم.
من، چون از روستا رفته بودم و اتاقی را اجاره کرده بودم برای همین وقت آزاد زیادی داشتم. بعدازظهرها یا به نزد مهدی قاسمی یکی از همدورههای تحصیلیام که آن زمان مغازه نقاشی کوچکی داشت و امروز از نقاشان و عکاسان بنام کاشمر به شمار میرود، میرفتم یا به تنها سینمای شهر.
شاید در هفته سه یا چهاربار با دوستانم به سینما میرفتیم. خاطرم هست بین دو سکانس فیلم افعی موسیقی پخش میشد که خیلی به دلم نشست. برای دیدن این فیلم چندبار به سینما رفتم.
آخرینباری که برای دیدن این فیلم رفتم تا خود خانه که حدود دو کیلومتر راه بود، دویدم و موسیقی را در ذهنم مرور کردم. به خانه که رسیدم شروع کردم به نواختن و این نواختن و تمرین تا خود سپیده صبح ادامه داشت.
تنها نگرانی و استرس آن شبم اعتراض همسایهها بود از صداهایی که سکوت شب را میشکست. بعد آن تمرین بود که حس کردم استعدادم در نوازندگی هم بدک نیست و میتوانم روی آن هم کار کنم.
اولین فروش برابر یک ماه حقوق معلمی
در دوره دبیرستان ۴-۵ ساز خوب ساختم که فقط یکی از آنها را فروختم. بقیه، هدیهای شد به دوستانی که در این راه به من کمک میکردند. آن یکی را هم که فروختم معلمی علاقهمند به این ساز بهسراغش آمد. خاطرم هست برای آن ساز ۹ هزار تومان قیمت گذاشتم که چک حقوقی آن معلم هشت هزار و پانصد بود.
یک اسکناس ۵۰۰ تومانی هم رویش گذاشت و به من داد. اگر چه هیچوقت با نگاه درآمدی بهسراغ سنتور نرفتم، اما خوشحال بودم که زحمت یک هفته کار من برابری میکرد با یکماه حقوق یک کارمند دولت، اما فروشم همان یک سنتور بود که تمام پولش را هم صرف خرید ابزار کار کردم.
دلسردی در کارم نبود
چهارم دبیرستان را که تمام کردم با آنکه رشته تحصیلیام زبان و ادبیات فارسی بود، در رشته هنر امتحان دادم. از آنجا که زیاد آمادگی نداشتم موفق ورود به دانشگاه نشدم، بهناچار به خدمت سربازی رفتم. بعد از گذراندن دو سال خدمت به مشهد آمدم.
نجاری بهواسطه آشنایی خبردار شده بود در کار ساخت سنتور دستی دارم. او از من دعوت به کار کرد. حدود دو سال در کنار اوستا اکبر نجار کار میکردم. اوایلی که آمده بودم خیلی برایم سخت بود. کارهایی که در شهرستان موردپسند بود، اینجا نمیپسندیدند.
کارهایی که در بازار مشهد عرضه میشد، حرفهایتر بود. متأسفانه، چون هم غریب بودم و هم افرادی که در اینکار بودند نمیخواستند در این کار دست زیاد شود، راهنمایی و کمکی نمیکردند. حتی گاه با رفتار و برخوردها سعی در دلسردکردنم داشتند، اما من دلسرد نشدم.
آنقدر آزمون و خطا را تکرار کردم تا بالأخره عیوب کارم دستم آمد. البته کمکم فهمیدم بهجز پاساژ بابک در خیابان احمدآباد جاهای دیگری هم هست که ابزار و ادوات موسیقی عرضه کند.
شاید یکی از بزرگترین شانسهای من برای موفقیت و ادامه این راه آشنایی با ایرج عرفانیان، سرهنگ بازنشستهای بود که وقتی برای فروش سنتورهایم به مغازهاش رفتم با روی باز از من استقبال کرد.
بعد از اینکه یک روز به کارگاهم آمد، طبق قراردادی کار را با هم شروع کردیم. ساخت سنتور از من و فروش از او. من سهسال یعنی تا وقتی عمر آن استاد به دنیا بود، با ایشان همکاری کردم.
بدعهدی روزگار
چند سالی است که با کاهش قطع درختان زمینه کار بسیار کم شده و در مقایسه با سالهای قبل تولید کمتری دارم. مدتی هم آموزش سنتور به علاقهمندان را در کنار کارم داشتم. اما حدود یکسال و نیم قبل وقتی با موتور به محل کارم میرفتم تصادف سختی کردم که در همان حادثه دست راستم بهشدت آسیب دید.
الان انگشت شست دست راستم بهشدت آسیبدیده و درکل بیحس و حرکت است. این تصادف سبب شد دیگر نتوانم مثل قبل مضراب به دست بگیرم. گاه که خیلی دلتنگ شنیدن صدای سنتور میشوم از دوستانم میخواهم دورهمیای بگذارند و بنوازند تا دلم شاد شود.
این گزارش سه شنبه ۶ شهریور ۱۳۹۷ در شماره ۳۰۰ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.
