
سید مهدی ببرحسینی، متولد ۱۳۰۴ معروف به «سیدالمرشدین» معروف بود. مردی که فرهنگ ورزش زورخانهای شهر و کشور بخشی از پیشینه بلندش را وامدار نام اوست؛ سبک و شیوه خاص ضربگرفتن او از دلایل شهرتش در میان اهل فن بود؛ آنچنانکه در توصیفش چنین گفته میشود: کافی بود یک بار پهلوانی با ضرب مرشدی او ورزش کند، چنان شیفتهاش میشد که دلش نمیخواست به هیچ زورخانه دیگری برود.
او تنها شاگرد استاد قاسم فدایی بود که سبک ضربگیری مرشدی خاص او را که در کشور یکه بود، بسیار عالی اجرا میکرد؛ چنانکه در دوران فعالیت، ببرحسینی از سویزورخانههای بسیاری در مشهد و کشور دعوت شد تا در زورخانه آنها ضرب بگیرد.
همچنین در کارنامۀ افتخارات او میتوان به این موضوع اشاره کرد که وی یکی از دو مرشد برگزیدۀ ایران در اواخر دهۀ چهل است که برای معرفی ورزش باستانی ایران به آمریکا، فرانسه و کشورهای بسیاری سفر میکند و نمایندۀ ایران در بسیاری از مجامع و محافل ورزشی میشود؛ حاصل این سفرها این است که امروزه در بسیاری از کشورهای همسایه و غیرهمسایه ورزش زورخانهای باشگاه دارد و ارج و قربی دیگر پیدا کرده است. گرچه او پهلوان و صاحب بازوبند نبود، ولی در طی چند دهۀ فعالیتش در میان مرشدان زورخانههای سطح کشور، حرف اول را میزد.
دراین گزارش به سراغ سه نفر از پهلوانان نامدار شهر رفتیم که سالهای بسیاری را رفیق دیرین او بودند تا استاد ببرحسینی را در میان کلمات آنان جستجو کنیم و وصف او را از زبان آنان بشنویم.
سیدمهدی ببرحسینی ۱۶ مهر سال ۹۶ از دنیا رفت، اما نامش برای همیشه در ورزش پهلوانی جاودان خواهد ماند.
من سال ۱۳۲۰ وارد ورزش زورخانهای شدم و ببر حسینی چهار سال بعد از آن آمد. او دو سال از من بزرگتر بود و اکنون که من ۹۱سال دارم، او ۹۳ساله است. در روزهای کودکی، کوچه زردی یا مشتاق، همان جایی است که برای نخستین بار سرنوشت ما به هم گره خورد؛ هممحلهای ما بودند و یکی از برادرانش که در ادارۀ غله کار میکرد، باستانیکار بود. تا از قلم نیفتاده بگویم که پدرش نیز در آن دوره از باستانیکاران مطرح بود.
علت داشتن صفت «ببر» در فامیلیشان هم به خاطر ورزشکار بودنشان بود. نهتنها پدر که اجداد سیدمهدی همه از بزرگان ورزش باستانی بودند و به دلیل هیبت و زور بازویشان به «ببرحسینی» شهره شدند. خودش هم صرف همان پیشینه، به سمت ورزش زورخانهای آمد و شد مرشد پهلوانان نامی شهر. خاطرم هست سال۲۳ در کنار قبر نادر در چهارراه شهدای فعلی، حمامی بود که بعدها زورخانه شد؛ ما از آنجا شروع کردیم و وارد گود شدیم.
روزی را که او وارد زورخانه شد، خوب به خاطر دارم؛ یک روز در حال ورزش در زورخانه بودم که دیدم آقای ببرحسینی از در وارد شد، بالای سردم رفت و ضرب گرفتن را آغاز کرد. آن زمان من جوانی ۱۸ساله بودم و او ۲۰ساله. خاطرم هست که داییاش آقای نورایی که از نامداران باستانیکار آن زمان و صد البته استاد بنده در همان باشگاه بود، ورزش میکرد که آقای ببر به همراه برادرش وارد زورخانه شد و، چون مرشد آن روز نیامده بود، استاد نورایی او را برای ضربگرفتن به سردم برد. او ضرب عجیبی گرفت؛ آنچنان که همه را شیفته ضربگرفتن خود کرد و مدت کوتاهی نگذشت که نام و شهرت هنرش نقل محافل بسیاری شد.
یک روز از باشگاه چراغبرق، واقع در کوچهای که نخستین چراغ برق مشهد در آنجا نصب شده بود، مرشدی به نام قاسم فدایی که آوازۀ ضربگرفتن ببرحسینی به گوشش رسیده بود، به باشگاه آمد و ببرحسینی را همراه خود برای مرشدی به آن باشگاه برد.
پس از مدتی استاد فدایی که از اساتید نامدار تهران بود، «باشگاه جوانان» را افتتاح کرد و ببر حسینی نیز مرشد او شد؛ رابطهای بسیار صمیمانه بین آن دو برقرار بود و ببر روزهای بسیاری را در زورخانه قاسم، همراه و یار غار او بود. چندی بعد، قاسم آقا «باشگاه جوانان» را به او سپرد و خودش هم، چون شوفری بلد بود، به آن سمتوسو رفت و با خودرو، شوفری میکرد.
آوازۀ ببرحسینی کمکم همهجا پیچید و تا شهرهای دور و نزدیک و تا پایتخت نیز رسید. مدتی بعد او برای سربازی رفت و دوسال بعد دوباره به گود بازگشت و پس از او من نیز عازم شدم. در همان سالها او ازدواج کرده بود و فرزند نیز داشت.
سال ۴۷ از باشگاه بانک ملی تهران که در ردۀ «باشگاه شعبانبیمخ» در تهران معروف بود، به مشهد آمدند و ببرحسینی را همراه برجستهترین مرشد تهران که کاظم جباری نام داشت، برای شناساندن ورزش زورخانهای ایران به دنیا به آمریکا و سپس پاریس بردند؛ آن زمان مرشدی همسطح با این دو نفر در ایران نبود که این دو برگزیده شدند و من اینقدر آن زمان با او صمیمی شده بودم که برای بدرقهاش از مشهد تا تهران رفتم.
او پس از این سفر در طول این سالها به کشورهای دیگر و همه شهرهای ایران سفر کرد که در بیشتر این سفرها من نیز همراهش بودم. بسیاری از باشگاهدارانی که صمیمیت ما را دیده بودند، خیلی وقتها به من میگفتند: «تو بیا که سید ببرحسینی نیز همراهت شود و به ما افتخار مرشدیاش را بدهد.»
پس از سفر آمریکا که ببر حسینی به ایران بازگشت، قاسم فدایی گرفتار مسائلی شده و فردی که طلافروش بود، باشگاه جوانان را صاحب شد.
همان زمان من که کارمند اردوی کار یا آموزش فنی در میدان فردوسی فعلی بودم، تصمیم گرفتم با همکاری دیگر دوستانم در اداره، باشگاهی راهاندازی کنیم. صاحب جدید باشگاه جوانان با ساواک سر و سری داشت و به همین دلیل، ببر نیز میلی به همکاری با او نداشت و از طرفی از او میترسید و این مسئله را عنوان نمیکرد تا اینکه در سالهای ۵۲ به بعد، عصرها را به باشگاه ما که توحید نام داشت میآمد.
آن فرد وقتی متوجه این قضیه شد با ما دشمن شد و ما تا انقلاب با او مشکلاتی داشتیم و او دائم برای ما مشکل درست میکرد.
مدتی از ضربگرفتن ببرحسینی در باشگاه من میگذشت که «شعبان بیمخ» و دارودستهاش و همچنین همه پهلوانان مشهدی و غیرمشهدی برای ورزش با ضرب ببر حسینی به باشگاه ما آمدند. این روند و معروفشدن باشگاه توحید ادامه داشت تا اینکه اختلافاتی بین من و یکی از دوستانم پیش آمد و من به ناچار در سال ۶۵ باشگاه را به او تحویل دادم و در سال ۷۰ هم بازنشسته شدم. وقتی باشگاه را تحویل دادم، ببر نیز گفت: «چون تو نیستی، من هم نمیروم.»
آن زمان باشگاه جوانان توسط آقای امید و چند نفر دیگر از دوستانش اجاره شده بود و از من دعوت کردند که با همراهی ببر به آنجا برویم. قرار شد باشگاه مسئولیتش با من باشد و مرشدی آن با ببرحسینی؛ پس از چند ماهی باشگاهی در محل میدان دوچرخه سابق به نام «باشگاه چمران» ساخته شد و رئیس ورزش استان خراسان که از طریق آقای هادی خامنهای که خودش هم ورزشکار بود، به برادران حیدری سپرده شد. برادران حیدری هم پیشنهاد اداره باشگاه را به من و سیدالمرشدین سپردند.
پس از این مرحله، آقای چوبدار، زورخانهای در محل چلوکبابی خود در ۱۷شهریور ساخت و ببر حسینی را از من جدا کرد و دو سالی ببر برای او مرشدی کرد تا اینکه یکی از دوستان مشترکمان با برنامهای سبب آشتی من و چوبدار شد و پس از آن من نیز به آن زورخانه رفتم.
سفرهای بسیاری در کشور، با آقای ببرحسینی رفتم و یک سفر سوریه بود و بیشتر روزهایمان در مشهد با یکدیگر میگذشت. او دو پسر و دو دختر دارد و همسری مهربان داشت که از دنیا رفت. من عروسی همۀ فرزندانش دعوت شدم و خیلی وقتها همخانهشان بودم و سر یک سفره غذا میخوردیم.
فرزندانش از کوچکی روی زانوی من نشستهاند. حتی پسرعمویم نیز نسبت فامیلی با او پیدا کرده بود و ما بسیار با یکدیگر صمیمیتر شدهایم. همین کمتر از یک ماه پیش نیز برای دیدنش رفتم و دراین دیدار فقط گریه من بود و فرزندش؛ میخواستم به خانوادهاش بگویم در همین شرایط جسمانی هم هنوز رفیقش هستم و برای بهبودی او دعا میکنم.
سیدمهدی ببرحسینی مرشدی را از زمانی شروع کرد که زورخانهها، محل مناسبی برای حضور کودکان و نوجوانان نبود و این مکان معمولامحل آمدوشد افرادی نظیر گندهلاتها و اسمیها بود؛ به همین سبب گود زورخانه محلی شده بود برای کارهای ناشایستی که نام زورخانهها را خراب کرده بود؛ البته آدم حسابیهایی نظیر آقای ببرحسینی و داییشان آقای نورایی هم بودند، اما در اقلیت قرار داشتند؛ اینها جزو همان دسته از آدمهای متدین و خوبی بودند که مدیریت زورخانهها را به عهده داشتند و اوضاع را کنترل میکردند؛ همین دایی آقای ببر حسینی، مرد بسیار خوبی بود و مشوق اصلی برای مرشدی سیدمهدی به شمار میرفت.
زیاد با من گپ میزد و من را امیر جان خطاب میکرد. یک مرتبه قصه مرشدشدنش را اینطور برایم تعریف کرد که: «شبها از زور علاقه به کرسی و قابلمه میزدم و آرامآرام به این کار علاقهمند شدم» و بعد هم همان اتفاق نخستین بار حضورش در زورخانه و دیدار با آقای قاسم فدایی را گفت که از زبان کیهانی شنیدید. درست است که درحالحاضر حدود ۵۰مرشد در مشهد فعالیت دارند، اما آن زمان تنها سه مرشد در مشهد بود، به نامهای ترشیزیان، فدایی و ببرحسینی.
مرشدی برای سیدالمرشدین یک عشق بود. هیچگاه به پول زورخانه تکیه نمیکرد و آن را دوست نداشت. هر کسی میخواست در مقابل دیگران به او پول دهد، میگفت: «این کار عشق است، نباید به پول سردم دل ببندی.» آن زمان مردم در حد پنج ریال و یک تومان در کاسه سردم میانداختند و کسی که پنج تومان میانداخت، پولخرجکن و به اصطلاح امروزیها «لارژ» به حساب میآمد.
عادت داشت هر ماه مبارک قرآن را به طور کامل دوره کند. انسان سالم و نمازخوانی بود. در همان زمان که خیلی از مرشدهایمان در کشور، اهل دود و دم بودند او از هر دود و دمی پاک بود و گرد کار خلاف نمیرفت.
او از همان اوایل جوانی و زمانی که اسم و رسمی میان نامداران ورزش زورخانهای پیدا کرد، به سیدالمرشدین معروف شد. این نامگذاری چند علت داشت؛ ابتدا اینکه، آن زمان در مشهد مرشد سید کم بود و در ثانی مرشدی که مانند او پاک و نیکسرشت باشد و هیچگاه دروغ نگوید هم دُر نایاب بود؛ به همین دلایل او به این لقب معروف شد و خاطرم هست که کوچک و بزرگ هم برایش احترام خاصی قائل بودند.
آن زمان باباشملبازی و لاتمنشی نیز در گود زورخانه زیاد بود، اما مرشدانی مثل او شرایط را تعدیل میکردند و حتی گندهلاتها جرئت نمیکردند روی حرف آنها کلامی بگویند؛ یک مرتبه یکی از گندهلاتهای آن زمان که اسم و رسمی برای خودش داشت، به زورخانه آمده بود.
عرف است که مرشد به احترام پهلوان زنگ میزند، اما آن روز ببرحسینی هیچ زنگی برای او نزد. همین شد که او پس از تمام شدن ورزشش ایستاد مقابل سردم و گفت: «من این زنگ و ضرب را برای ساواک میبرم.». ببرحسینی در پاسخ او گفت: «از تو کلفتتر اینجا آمدهاند، توبه کار شده و گریه کردهاند.». این آقا بعدها پس از هم صحیتی با سید، یکی از مریدان او شد.
او برای پهلوانان بسیاری مانند احمد وفادار، ابوالقاسم سخدری، شورورزی و احمد خادم ضرب گرفته است
مرشد به معنای ارشادکننده است. او برای پهلوانان بسیاری مانند احمد وفادار، ابوالقاسم سخدری، شورورزی، احمد خادم و مرحوم محمدیان، ضرب گرفته است و همه آنها اعتقاد محکمی به او داشتند، روی حرف ببر حسینی حرف نمیزدند. بزرگی این مرد آنقدر بود که حتی اگر پهلوانی چندین بازوبند پهلوانی داشت، روی حرف او حرفی نمیزد واز گفتارش هیچ نافرمانی نمیکردند.
ببرحسینی اشعاری را که میخواند، بیشتر از میان شعرهای حماسی فردوسی انتخاب میکرد. گاهی حافظ، ژولیده، سعدی و شعرای دیگر هم چاشنی ضربگرفتنش بودند. خودش اهل شعر و شاعری نبود، اما میتوانیم لقب «یک کتابخوان حرفهای» را به او بدهیم.
صدای خوبی داشت، ولی ضربزدنش چیز دیگری بود؛ همۀ اهل گود در مشهد و کشور میدانند ضربی که او مینواخت، هیچکس دیگری حتی شبیهش را نمیتوانست بنوازد؛ ضربش بسیار پهلوانی بود و ریتمی خاص داشت که قابل تقلید نبود. علاوهبر این، یکی دیگر از خصوصیاتش، خوشقولی او بود. خاطرم هست که وقتی قراری داشت، نیم ساعت یا حتی سه ربع زودتر در محل حاضر میشد، درحالیکه بسیار مرتب و شیک پوش بود.
ناراحتی قلبی استاد به ۲۵سال پیش برمیگردد؛ «آقا سید برای مرشدی در زورخانهای در تهران دعوت شده بود که برای نخستین بار قلبش درد گرفت. خبر که آوردند بسیار حالم بد شد، سریع بلیت هواپیما گرفتم و همراه پسر کوچک او آقا جواد به تهران رفتیم. از بیمارستان ترخیصش کردیم و او را به منزل یکی از دوستانم به نام آقای سوختهدل بردیم. پزشکان گفته بودند به دلیل سکتۀ قلبی، سفر با هواپیما برای او خطر دارد که شرایط را مهیا کردیم تا در بیخطرترین وضعیت ممکن، او را به مشهد برسانیم.»
یکی از چندین خاطرۀ شیرینی که از ایشان دارم، خاطرۀ سفر مشترکمان به سوریه است. در آن سفر با او و مرشد دیگری به نام آقای نقیبزاده همراه بودم؛ در این سفر قرار بود مرشد در مقابل تمام رؤسای جمهور و بزرگان کشورهایی که دعوت شده بودند، ضرب بگیرد.
به یاد دارم که آقای ببر روی سردم، شعر زیبایی در وصف امام رضا (ع) خواند که برای مدعوین جذابیت خاصی داشت و بعد هم برگشت به محل اقامتمان. چهارشنبه شبی بود که سفارت همۀ ما را برای شام دعوت کرد، اما آقای ببرحسینی به دلیل اینکه میخواست دعای توسل بخواند با ما همراه نشد.
«سفیر ایران در سوریه آن زمان آقای اختری بود که همان شب ایشان را در مجلس ملاقات کردم. خاطرم هست که از من دربارۀ آقا سید پرسید و گفت: «آقای چوبدار آن مرشدی که شعر حضرت رضا (ع) را خواند، نامش چه بود؟»
من آقای ببر حسینی را معرفی کردم و او دو سکۀ تمام بهار آزادی در دستم گذاشت که به او بدهم. من وقتی به هتل برگشتم با آن سکهها این قدر با آقای ببر شوخی کردم که نهایت نداشت. در انتهای سفر هم به او گفتم: «این سکهها را برای نقیبزاده دادهاند و، چون شما نیامدید و ماندید دعای توسل بخوانید، هیچ سکهای برای شما ندادند.» البته دست آخر خودم اعتراف کردم که سکهها مال آقای ببر است و کلی خندیدیم.
ببرحسینی در سن ۹۳سالگی بر تخت آرمیده بود، درحالیکه نه از تربیتبدنی بازنشستگی دریافت میکرد و نه مستمری داشت. او مرشدی بود که دستکم ۶۰ سال از عمرش را بر سردم بسیاری از زورخانههای مشهد ضرب گرفته بود. شایسته است اگر مسئولان شهر، یکی از مراکز ورزشی یا نام خیابانی را به اسم او مزین کنند تا یادآوری نام و ویژگیهایی نظیر انسانیت و شخصیت والای او الگوی همگان بشود.