کد خبر: ۱۴۱۱۰
۲۵ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۸:۰۰
آتش گرفتن ایستگاه آتش‌نشانی معراج دل آتش‌نشانان را سوزاند

آتش گرفتن ایستگاه آتش‌نشانی معراج دل آتش‌نشانان را سوزاند

آنچه آتش‌نشانان ایستگاه معراج در پنجشنبه هجدهم دی‌ماه ۱۴۰۴، دیدند، چیزی نبود که هرگز انتظارش را از مردمی داشته باشند که سال‌ها ناجی‌شان بودند؛ معترضان که پشت‌سر عده‌ای اراذل و اوباش راه افتادند و بدون اندیشه درباره کارهایشان از آنان حمایت کردند.

سال‌هاست که آتش‌نشانان ایستگاه معراج، در بولوار پرحادثه توس، با هر فریاد کمک، با هر شعله‌ای که به جان خانه‌ای می‌افتد، خودشان را به آتش می‌زنند تا زندگی مردم را نجات دهند. اما پنجشنبه هجدهم دی‌ماه، آتش از جایی زبانه کشید که هرگز انتظارش را نداشتند، از‌سوی اغتشاشگرانی که در دستشان سنگ بود و آتش و فریادی که از گلویشان بیرون می‌آمد: «زنده‌شان نگذارید!»

درست وقتی که سه ماشین آتش‌نشانی برای خاموش‌کردن آتش به کوچه‌پس‌کوچه‌های محله حجت رفته بودند و مشغول اطفای حریق بودند، ناگهان آب قطع شد. نه به خاطر خرابی یا مشکل فنی ماشین آتش‌نشانی، بلکه به خاطر افرادی که بالای ماشین رفته و شیر‌ها را بسته بودند. چهار آتش‌نشان ماشین اول در دل شلوغی ماندند.

اتفاق آن شب، یک حادثه ساده نبود؛ یک آشوب برنامه‌ریزی‌شده از‌سوی دشمن بود.

 

غافلگیری در محل خدمت

وقتی شنیدیم ایستگاه معراج پس‌از حدود یک‌ماه از اغتشاشات، موقتاً در قسمتی از حوزه علمیه‌ای در همسایگی پارک نزدیک ایستگاه، دوباره برپا شده است، به سراغشان رفتیم تا ماجرای آن روز را از زبان خودشان بشنویم. برخلاف تصورمان، هیچ‌یک از آتش‌نشانان تمایلی به صحبت نداشتند و از دست مسئولان و مردم گلایه‌مند بودند؛ زیرا در این یک ماه، کسی حالی از آنان نپرسیده و حتی یک‌نفر از ساکنان محله برای ابراز هم‌دردی سری به آنان نزده بود.

هرکدامشان بیش‌از ۱۰ سال در این ایستگاه خدمت کرده‌اند. به گفته خودشان، در این مدت قلبشان برای همه اهالی می‌تپید و هرجا خبر حادثه‌ای را می‌شنیدند، چون از شرایط خانه‌های این محدوده آگاه بودند، بی‌درنگ خود را برای خاموش‌کردن آتش و یاری‌ به محل می‌رساندند. اما آنچه در آن شب دیدند، چیزی نبود که هرگز انتظارش را از مردمی داشته باشند که سال‌ها ناجی‌شان بودند؛ معترضان که پشت‌سر عده‌ای اراذل و اوباش راه افتادند و بدون اندیشه درباره کارهایشان از آنان حمایت کردند.

بالاخره با اصرار زیاد و لابه‌لای درددل‌هایشان، آن شب را هم برای ما روایت کردند، اما به یک شرط؛ نامی از آنان در این گزارش نیاید.

آنچه در آن شب دیدند، چیزی نبود که هرگز انتظارش را از مردمی داشته باشند که سال‌ها ناجی‌شان بودند

 

زنده‌شان نگذارید!

علی‌آقا که در دل ماجرا بوده است، می‌گوید: وقتی تماس گرفتند که ساختمانی آتش گرفته است، با اینکه می‌دانستیم خیابان‌ها آرام نیست، با سه‌خودرو آتش‌نشانی برای اطفای حریق رفتیم. کار آتش‌نشانی که این حرف‌ها را برنمی‌دارد؛ ناامنی، سرما، گرما، جنگ و‌... سنگ هم از آسمان هم ببارد، ما مأمور به خدمتیم.

علی‌آقا تعریف می‌کند: مشغول مهار آتش بودیم که یک‌باره آب قطع شد. برگشتیم ببینیم چه خبر است.

لحظه‌ای سکوت می‌کند. چهره‌اش غم و درد آن شب را به‌خوبی نشان می‌دهد. نفسی تازه می‌کند و ادامه می‌دهد: شوکه شدیم! دیدیم چند نفر بالای خودرو آتش‌نشانی رفته و شیر اصلی را بسته‌اند. تازه آن موقع بود که فهمیدیم چه جمعیتی دورمان را گرفته است. قصدشان فقط تخریب ماشین نبود؛ همان‌جا ماشین ما را آتش زدند. دو ماشین دیگر که همراه ما بودند و این اوضاع را دیدند، سریع از آنجا رفتند. ما چهار نفر ماندیم و یک ماشین آتش‌گرفته روبه‌رویمان... و صدایی که مدام فریاد می‌زد: «این‌ها کارمندان دولت‌اند! زنده‌شان نگذارید!»

آقارضا که در همان جمع گیر افتاده بود، به میان حرف علی‌آقا می‌آید و می‌گوید: آدم‌هایی که آن شب دیدیم، درست شبیه صحنه‌های بعضی از فیلم‌ها، شمشیر و قمه در دست داشتند. بدتر اینکه بعضی‌شان حتی اسلحه جنگی داشتند و در آن جمعیت شلیک می‌کردند؛ و بعد لحنش آرام می‌شود، گویی آن لحظات را پیش چشمش مجسم کرده است؛ «برخی‌ها در آن شلوغی به‌سمت ما سنگ پرتاب می‌کردند. هر‌طوری بود، خودمان را به یک دیوار قدیمی رساندیم. روی آن پریدیم. یک مهدکودک پشت دیوار بود. خودمان را به یکی از کلاس‌های آنجا که دست‌برقضا درش باز بود، رساندیم و همان‌جا پنهان شدیم.»

 

روایت شهرآرامحله به نقل از شاهدان عینی اغتشاشات اخیر درباره حادثه آتش‌سوزی ایستگاه آتش‌نشانی معراجوقتی ناجیـــان گرفتار حریق شدند

 

کسی دنبالمان نیامد

وقتی برای انجام وظیفه‌ات از دل و جان مایه می‌گذاری، بعضی بی‌توجهی‌ها خواه‌ناخواه مثل زخمی روی دلت می‌نشیند و جایش برای همیشه می‌ماند. حالا تصور کن این رنجش، نه از یک بیگانه، که از همان افرادی باشد که سال‌ها برای نجات جان و مالشان، خود را به آتش زده‌ای. این دقیقا حال امروز آقارضا و دیگر دوستانش هست.

علی‌آقا با رنگی از گلایه در صدایش می‌گوید: آن شب، هیچ‌کس دنبالمان نیامد؛ حتی یک تماس برقرار نشد برای احوالپرسی که بدانند مرده‌ایم یا زنده. فقط یکی از دوستان آتش‌نشانمان که شیفت هم نبود، تلفنی جویای حالمان شد. وقتی جایمان را گفتیم، با ماشین شخصی‌اش دنبالمان آمد و ما را به خانه‌هایمان رساند.

 

حتی ماشینم سوخت

آقا‌رضا در طول گفت‌و‌گو، درست روبه‌روی ما نشسته بود. وقتی بغض گلویش را می‌فشارد و چشمانش از اشک تلنبار می‌شود، همه تلاشش این است که کسی متوجه نشود، اما آن نگاه را نمی‌توان پنهان کرد. با همان حال عجیب، بقیه ماجرا را تعریف می‌کند.

‌خودش را جمع‌وجور می‌کند و ادامه می‌دهد: فردای آن روز با بچه‌های ایستگاه تماس گرفتم. پرسیدم شرایط ایستگاه چگونه است. گفتند ایستگاه آتش‌نشانی را هم آتش زده‌اند و ماشین‌های شخصی ما هم در آتش سوخته است.

آدم‌هایی که دیدیم، درست شبیه صحنه‌های بعضی از فیلم‌ها، شمشیر و قمه در دست داشتند

سکوتی سنگین فضا را پر می‌کند. سپس با صدایی که گویای غم دلش است، می‌گوید: من با ماشینم کار می‌کردم و کمک‌خرج زندگی‌ام بود. اما ماشینم که آن شب در ایستگاه بود، سوخت و رفت. تا الان که حدود یک‌ماه از آن شب گذشته، نه کسی کاری برای ما کرده است و نه پیگیر احوالمان بوده‌اند. هرکاری بوده است، خودمان انجام داده‌ایم؛ و در‌نهایت، با جمله‌ای که گویی همه غم‌و‌اندوه آن شب و این یک ماه را در دلش دارد، به ما می‌گوید: یعنی ما باید از بین می‌رفتیم تا یک دسته‌گل، یک جعبه شیرینی، برای خانواده‌هایمان بیاورند؟!

او ادامه می‌دهد: فردای آن روز که می‌خواستم به ایستگاه بروم و ببینم چه اتفاقی افتاده، دخترم گریه می‌کرد که «بابا نرو.»

علی‌آقا به میان حرفش می‌آید و می‌گوید: موبایل من را در همان شلوغی‌ها دزدیدند. مدیران ما شماره تماس خانه‌هایمان را داشتند؛ کاش حداقل فردای روز حادثه تماس می‌گرفتند، به‌خصوص وقتی همه شنیدند که چهار جنازه در ایستگاه پیدا شده است.

 

به هیچ چیز رحم نکردند

آقا‌محسن جزو آتش‌نشانان دو ماشینی است که آن شب به ایستگاه برگشته بودند. از اینجای ماجرا را برای ما تعریف می‌کند و می‌گوید: خودمان را به ایستگاه آتش‌نشانی رساندیم و ماشین‌ها را در آشیانه‌هایشان گذاشتیم و کرکره‌ها را پایین دادیم. چراغ‌ها را خاموش کردیم تا تصور کنند کسی داخل ایستگاه نیست. اما دیدیم جمعیت زیادی به‌سمت ایستگاه آتش‌نشانی می‌آید. می‌دانستیم اگر داخل ایستگاه بمانیم، ما را زنده نمی‌گذارند؛ به‌همین‌دلیل بیرون آمدیم و با فاصله کمی از ایستگاه ایستادیم.

او ادامه می‌دهد: نمی‌دانم چند‌نفر بودند، تعداد جمعیت آن‌قدر زیاد بود که اگر بگویم صد‌ها نفر اغراق نکرده‌ام. جلو ایستگاه رسیدند. بیشترشان قمه، شمشیر وچوب داشتند و تک و توکی هم اسلحه به دست بودند. چند‌نفری در را کشیدند تا جک در شکست و آن را باز کردند.

آقا‌محسن تعریف می‌کند: با شکسته‌شدن در، همه به داخل هجوم بردند. با چوب، شیشه‌های ماشین همکارانم را شکستند و وسایل داخل آن را بردند. حتی باتری ماشین و دیگر لوازمی را که می‌توانستند باز کنند، برداشتند. صحنه‌های ناخوشایندی می‌دیدیم. به چیزی رحم نکردند، حتی بیل‌هایی را که داشتیم، بر دوش گذاشتند و بردند. یک نفر کنارم ایستاد و گفت «آقا، صورتت را بپوشان تا شناسایی‌ات نکنند»؛ چون خودشان همگی صورت‌هایشان را پوشانده بودند. سرم را به نشان تأیید تکان دادم.

او ادامه می‌دهد: همان زمانی‌که عده‌ای مشغول بردن وسایل ما بودند، چند نفر که مشخص بود برای این کار‌ها دوره‌های لازم را گذرانده‌اند، کرکره‌های ایستگاه را بالا دادند و هر‌دو ماشین را بیرون آوردند و درمقابل فروشگاه معراج گذاشتند و در‌نهایت آتش زدند. این افراد آن‌قدر سریع این کار‌ها را انجام می‌دادند که مشخص بود حرفه‌ای هستند.

حالا حدود یک هفته از استقرار آنها در حوزه علمیه می‌گذرد. با آتش‌گرفتن ماشین‌ها و تجهیزاتشان حالا دو ماشین در‌اختیارشان گذاشته‌اند تا به مردم خدمت کنند. پس‌از گفت‌وگوی ما با آتش‌نشانان، در روز نیمه‌شعبان، تعدادی از اهالی محله و اعضای شورا‌های اجتماعی محلات بولوار توس به همراه اعضای شورای شهر و معاونت فرهنگی شهرداری منطقه ۲ برای عرض خداقوت به دیدن آتش‌نشانان رفتند تا به آنها بگویند قدردان زحماتشان هستند.

 

روایت شهرآرامحله به نقل از شاهدان عینی اغتشاشات اخیر درباره حادثه آتش‌سوزی ایستگاه آتش‌نشانی معراجوقتی ناجیـــان گرفتار حریق شدند

 

برای تخریب آموزش دیده بودند

یکی از شاهدان عینی و از اهالی محله، ماجرای ۱۸‌دی را از ساعت‌های ابتدایی آن تعریف می‌کند: معترضان از ساعت ۷:۳۰ عصربه خیابان آمده بودند و از معابر توس‌۶۵، ۷۰ و ۷۵ به‌سمت میدان معراج حرکت می‌کردند. همان موقع بود که خبر رسید خیابان شهید‌درودی هم شلوغ شده است و هر‌چه را توانسته‌اند، آتش زده‌اند. ماشین‌های آتش‌نشانی هم برای اطفای همان آتش‌ها رفته بودند.

سیدمهدی ادامه می‌دهد: از کشف تا میدان فهمیده و میدان معراج، همه شهرک‌ها شلوغ شده بود. حتی کیوسک راهنمایی‌ورانندگی سمت بوستان پردیس را آتش زدند. کم‌کم جمعیت جلو آمد و به میدان رسید. هدف اصلی‌شان، رسیدن به یگان امداد و حوزه بسیج بود تا سلاح‌ها را تصاحب کنند. از چهار جهت آمدند. حتی معترضان محدوده قاسم‌آباد هم به‌سمت محدوده امام‌هادی (ع) سرازیر شده بودند و خود را به میدان معراج رساندند.

آنها با این تصور که فروشگاه معراج، پایگاه حوزه بسیج است، ابتدا آن را آتش زدند. آتش‌زدن ایستگاه آتش‌نشانی و ماشین‌هایش، فقط یک هدف واضح داشت. ناتوان‌کردن آتش‌نشانی، تا نتوانند آتش‌افروزی‌های شورشیان را خاموش کنند.

به گفته این شاهد عینی، سرعت و دقت عملیات، گویای همه‌چیز بود؛ «از نظر من، این افراد کار‌ها را آن‌قدر سریع و حساب‌شده انجام می‌دادند که مشخص بود برایش دوره دیده‌اند. خیلی سریع با آتش‌زدن تیر چراغ‌برق، برق حوزه را قطع کردند. دوربین‌ها را از کار انداختند و سیم‌های آنتن مخابرات را آتش زدند تا همه ارتباطات قطع شود.»

وقتی از او درباره مسلح‌بودن این افراد می‌پرسیم، پاسخ می‌دهد: سرگروه‌هایشان سلاح گرم داشتند. زیرمجموعه‌ها مسلح به سلاح سرد، مثل تبر، شمشیر و قمه بودند. شب اول، مردم عادی هم از روی هیجان یا ناآگاهی، آنها را همراهی می‌کردند. در‌واقع همه تلاش آنها این بود که مردم عادی را به صحنه بیاورند و خودشان لابه‌لای این جمعیت پنهان شوند و کار اصلی را پیش ببرند. کسی فکرش را نمی‌کرد آن شب چنین اتفاقاتی رخ دهد.

فردا صبح، حدود ساعت ۶، وقتی مردم برای سوار‌شدن به اتوبوس، به ایستگاه آمده بودند و ایستگاه آتش‌نشانی را سوخته دیدند، اظهار تأسف می‌کردند. همین صحنه‌ها سبب شد مردم عادی، مسیر خود را از شورشیان جدا کنند.

 

بهایی گزاف بر دوش مردم‌

‌محمدرضا، شاهد عینی دیگری که حدود ساعت یک بامداد خود را به محل رسانده است، روایت کوتاه، اما هولناکی دارد. او می‌گوید: وقتی رسیدیم، هنوز آتش روشن بود؛ البته شعله‌ها کمتر شده بودند. داخل که رفتیم، چهار جسد را دیدیم که در آتش سوخته بودند.

سپس توضیح می‌دهد: به گفته شاهدان حاضر در صحنه، آن چهار نفر برای برداشتن غنیمت به داخل ایستگاه رفته بودند. اما کسی نمی‌دانست آنها داخل هستند. در همین حال، گروهی دیگر از دو سوی ایستگاه، کوکتل‌مولوتف پرتاب کرده و ایستگاه را آتش زده بودند. آن چهار نفر، در دامی که خود در گسترشش نقش داشتند، گرفتار شدند و زنده سوختند.

دوربین‌ها را از کار انداختند و سیم‌های آنتن مخابرات را آتش زدند تا همه ارتباطات قطع شود

محمدرضا ادامه می‌دهد: دود آن آتش، چشمان مردم محله را نیز سوزاند. برای مثال، دو‌سه‌هفته پس از آن حادثه، یک انبار چوب بزرگ در محله کشف طعمه حریق شد. از‌آنجا‌که آتش‌نشانان ایستگاه معراج که به تمام کوچه‌پس‌کوچه‌ها مسلط بودند دیگر حضور نداشتند، نیرو‌ها مجبور بودند از ایستگاهی دورتر بیایند. این تأخیر در رسیدن و ناآشنایی با محل، به گفته شاهدان، منجر به خسارتی چند‌میلیاردی به مالک آن انبار شد.

غیبت یک ایستگاه آتش‌نشانی، حالا بهایی گزاف بر دوش مردم همان محله گذاشته است.

 

روایت شهرآرامحله به نقل از شاهدان عینی اغتشاشات اخیر درباره حادثه آتش‌سوزی ایستگاه آتش‌نشانی معراجوقتی ناجیـــان گرفتار حریق شدند

 

خدمت بی‌قید‌و‌شرط برای مردم

فاطمه‌خانم، یکی از ساکنان، با صدایی پر از حسرت می‌گوید: ما مردم محله، قدردان آتش‌نشانان هستیم. دربرابر اتفاقی که افتاده، واقعا نمی‌دانیم چه بگوییم. تنها کاری که از دستمان برآمد، این بود که به همراه بقیه ساکنان بولوار توس، به ایستگاه موقتشان رفتیم تا به آنها خداقوت بگوییم و از زحماتشان قدردانی کنیم.

‌سپس با بیانی ساده، اما عمیق، ماهیت خدمت بی‌قیدوشرط آنان را برجسته می‌کند و توضیح می‌دهد: هروقت با شماره‌۱۲۵ تماس می‌گیریم، آنها بدون هیچ شناخت و پیش‌داوری، خود را به آتش می‌زنند تا جان و مال ما را نجات دهند.

او ادامه می‌دهد: آنچه در آن شب اتفاق افتاد، پاسخ درستی به این از‌خودگذشتگی‌ها نبود. به‌طور قطع این کار مردم عادی محله نبوده است؛ زیرا همه‌مان به‌خوبی می‌دانیم که حضور آتش‌نشانان برای امنیت و زندگی ما ضرورت دارد.

 

* این گزارش شنبه ۲۵ بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۳۶ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44