غلامرضا پرکار از بابای مدرسه به مدیری مدرسه رسید
قصه زندگیاش نه دروغ است و نه از فیلمها گرفته شده است. داستان او واقعیتی است از تلاش یک مرد برای رسیدن به اهدافی که برایشان زندگی میکند. ۱۳سال است که از بازنشستگیاش میگذرد، با این حال هنوز هم هوای مدرسه را در سر دارد؛ گاه آلبوم قدیمی را مقابلش باز میکند و ۳۰سال خدمتش را میان سیاه و سفید عکسهای قدیمی مرور میکند، گاهی هم چشمش به لوحهای تقدیر خاک گرفتهاش میافتد و به آنها خیره میماند.
دهها لوح و تشویقنامهای که روی هم تلنبار شده تا از موفقیت یک مدیر دلسوز قدردانی کند، اما کاش روی یکی از آنها این هم نوشته شده بود که چگونه میشود از صفر شروع کرد و با تلاش از خدمتگزاری مدرسه به سمت مدیری رسید؛ آن هم مدیری که آنقدر فعالیتهای متفاوت در طول دوران خدمتش انجام داده که جای خالی در کارنامه موفقیتهای او باقی نمانده است.
غلامرضا پرکار مدیرمدرسه بازنشسته محله فجر مشهد است که موفقیتهای زیادی در طول دوران خدمتش داشته که همین موفقیتها باعث شده حالاو در حالی که سالها از بازنشستگیاش گذشته به سراغش برویم تا از ماجرای مدیرمدرسه شدن او بنویسیم که قصه ماندگاری در محله ابوذر است. وصف خستگیناپذیری او ما را به محله ابوذر میکشاند تا چند دقیقهای شریک خاطرات آلبوم عکسهای او که بهترین سند برای باور شنیدهها هستند، شویم.
از صفر شروع کردم
پرکار سال۱۳۵۶با درخواست استخدام در سازمان آموزش و پرورش تبادگان در مدرسهای مشغول کار خدمتگزاری میشود. او بابای مدرسه میشود و به انجام وظایف خود در این زمینه میپردازد. پرکار ۹ سال تمام جارو در دست میگیرد و حیاط مدرسه را جارو میکشد، اما گویی در آن زمان چشمانش به افقی بالاتر دوخته شده بود؛ برای همین هم بابای مدرسه ما هر زمان وقتی پیدا میکند برای کمک به معلمان و دفترداران به دفتر میرود و به آنها کمک میکند.
پرکار ۹ سال تمام جارو در دست میگیرد و حیاط مدرسه را جارو میکشد اما بعدها مدیر مدرسه شد
شاید اگر سرپرست خانوادهای ۹ نفره نبود و این همه مسئولیت را به عهده نداشت، از همان ابتدا جارو را کنار میگذاشت و دنبال سیراب کردن عطش کار فرهنگی میرفت، اما او در درجه اول باید کار میکرد. پرکار، عاشق مدیریت مدرسه بود، مسئولیت زندگی را هم خوب درک میکرد، اما باید راهی برای انتخاب وجود داشته باشد.
پرکار تصمیم میگیرد به جای اینکه خود را تسلیم سرنوشت کند و یکی از این دو راه را انتخاب کند با تلاش شبانهروزی هر دو مسیر را بپیماید. او برای گرفتن این تصمیم وقت زیادی صرف نکرد، زیرا از خواستههای درونیاش مطمئن بود و خدا را همیشه با خود داشت.
نه سال از فاصله خدمتگزاری تا دفتر داری
شبها، زمان درس خواندن پرکار بود. او تصمیم جدی خود را برای ادامه تحصیل و رسیدن به جایی که بتواند کارفرهنگی کند، گرفته بود؛ این بود که شبها را به درس خواندن میگذراند. او وقت خوابش را هر شب کمتر میکرد و یکی پس از دیگری کتابها را مرور میکرد تا اینکه توانست در مدت در ۹ سالی که بابای مدرسه است، مدرک دیپلمش را بگیرد. با گرفتن دیپلم در سال۶۴ یک گام به آرزوهایش نزدیک شده بود چرا که میتوانست با این مدرک مشغول کارهای دفتری شود.
مدیر مدرسه محله ما که حالا دیپلمش را گرفته بود و کار دفتری را در مدرسه شهید سیدجواد فتحی آغاز میکند، اما این آخر راه او نیست. پرکار باز هم درس میخواند تا مدرک فوق دیپلم خود را که در آن زمان برای مدیریت مدرسه ابتدایی کفایت میکرد بگیرد.
پرکار در این بین از برخی کم توجهیها هم سخن به میان میآورد و میگوید: من خدمتگزار مدرسه بودم و با درس خواندن خود را ارتقا میدادم، اما این برای مسئولان مهم نبود و حاضر نبودند برخی موانع را از سرراه من بردارند، به طوری که از گروههای ارتقای رتبه کم میکردند و امتیازی قائل نمیشدند در حالی که من دوست داشتم این را درک کنند که من از صفر شروع کردهام و به مرحله مدیریت رسیدهام.
شغل دوم، راننده تاکسی
باید کار میکرد، کار و کار و کار؛ او در طول ۹ سال که خدمتگزار مدرسه بود ساعت پنج تا هفت صبح را روی تاکسی که از قضا آن هم مال خودش نبود، کار میکرد، بعد از آن به مدرسه میرفت و با شنیدن صدای زنگ آخر مدرسه دوباره تاکسی را برمیداشت و راهی خیابانها میشد؛ گاهی وقت کم میآورد.
از آغاز مدیریت تا بازنشستگی در شمسالشموس
مدیریت پرکار در دبستان شمسالشموس و در سال۱۳۶۸ آغاز میشود و بالاخره بعد از سالها کار و تلاش پیوسته به آرامشی که میخواهد میرسد. اما داشتن سمت مدیریت اصلا به معنای پشتمیزنشینی برای او نبود. با خرسندی از یادآوری آن روزها میگوید: من مدیر بچهها بودم، اما نقش معلم پرورشی را هم برایشان بازی میکردم.
من مدیر بچهها بودم، اما نقش معلم پرورشی را هم برایشان بازی میکردم
به همین دلیل همواره در حیاط مدرسه بودم و با بچهها همراه بودم. پرکار در طول دوران مدیریتش لوحها و تشویقنامههای فراوانی را به خاطر دستیابی به موفقیتهای تحصیلی، آموزشی و پرورشی دانشآموزان مدرسه دریافت میکند. او در سال۱۳۷۸ در دبستان پسرانه شمسالشموس و در حالیکه افتخارات زیادی کسب کرده است، بازنشسته میشود.
اعزام به جبهه در دوران خدمت
هنوز در دوران خدمتگزاری بود که جنگ تحمیلی شروع شد. او همه چیز را رها میکند و به مسجد شمسالشموس محله میرود تا به جبهه اعزام شود. او برای دفاع مقدس ارزشهای زیادی قائل است و این یکی از درسهای همیشگی بوده که در دوران مدیریت به دانشآموزان مدرسهاش انتقال داده است.
خانوادهای موفق
موفقیتهای پرکار و تلاشهای شبانهروزی او تنها به خاطر دستیابی به خواستههای فردی نبوده است. او در این زمینه به تربیت خانوادهای فرهیخته نیز میاندیشیده و اکنون با تربیت هشت فرزند پسر که هر کدام در زمینهای موفق هستند، به این خواسته خود رسیده است. اکنون فرزندان پرکار هر کدام جایگاه مناسبی در جامعه دارند.
پسر اول او فیزیوتراپ توانایی است حسن فرزند دیگر او اکنون مسئول هلال احمر مرکزی است، پسر سومش معاون دبیرستان امام خمینی (ره) و یکی دیگر از فرزندانش معاون برق منطقه طرقبه و شاندیز است.
دیگری یک بازاری موفق و فرزند کوچکش نیز مشغول به تحصیل است. هرچند او با تواضعی که دارد تلاش فرزندانش را دلیل همه این موفقیتها میداند، اما آنچه روشن است تلاشهای اوست که هم خانواده و هم محله را تحت تاثیر خود قرار داده است.

باستانیکار محله
پرکار، باستانی کار ماهری است که از زمان جوانی تاکنون به صورت مستمر به این ورزش میپردازد. او در هفته چند روز به زورخانه میرود و «یاعلی (ع)» گویان ورزش میکند و اکنون در این ورزش پیشکسوت است.
فعال محله
عضو شورای اجتماعی محل، فعال مسجد، معتمد محله و... همه عناوینی است که باعث شده امروز پرکار به همان اندازه دوران خدمتش مشغول باشد. او با تعصب خاصی که به محله و مسجد ابوذر دارد، مشکلات محله را پیگیری کرده و از طریق شورا مطرح میکند. فعالیتهای پرکار در حفظ هویت محله اش ستودنی است.
دیدارهای اتفاقی
پرکار خاطرات زیادی از دوران خدمتگزاری تا مدیریت دارد اما بهترین خاطرهاش دیدارهای اتفاقی است که در کوچه و خیابان و با بچههای قدیمی مدرسه برایش پیش میآید. میگوید: یک روز مقابل بانک بودم که مردی مقابلم ایستاد و دستانم را بوسید، بعد خود را معرفی کرد و گفت دانشآموز مدرسهای بوده که من در آن مشغول بودم.
برای کسی مهم نبود از کجا شروع کردم
میگوید: تاکنون برای کسی مهم نبوده من چه کسی هستم و از کجا شروع کردم. اکنون که شهرآرامحله به سراغم آمده و از گذشتهام میپرسد. برایم تعجبآور است که یک رسانه به دنبال گذشته آدمها میباشد و این خیلی خوب است.
*این گزارش یکشنبه، ۲۶ شهریور ۹۱ در شماره ۲۱ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.

