شیخاحمد کافی آمده بود تا نوکر امام زمان(عج) باشد
«لاحول و لاقوه الا بالله العلی العظیم» ذکر معروف مرحوم «شیخاحمد کافیضیافتی» است که بدون استثنا در ابتدای تمام سخنرانیهایش میخواند. با صوتی حزین، آیات قرآن و فرازهای دعا را تلاوت میکرد.
مردم انتظار میکشیدند تا آن واعظ خراسانی در اوج سخنرانیهایش با گفتن از آیات تکاندهنده قرآن و بیان حدیث، روایت، شعر و داستانهای دینی میخکوبشان کند. منتظر شنیدن ذکر «لاالهالاا...» او بودند تا خیالشان راحت شود که حرف کافی روی خودش هم تأثیر گذاشته است.
شوخیهای پرکنایهاش را دوست داشتند. وقتی غیرت برخی مردان ایرانی را به خروسهای آمریکایی تشبیه میکرد یا وقتی میگفت «آقای کافی! به خودت میگویم آدمبودن چیز خوبی است؛ نه به شما که بهتان برمیخورد.»
اگر سخنرانیهای شیخاحمد کافی را گوش کنید، متعجب میشوید از اینکه چقدر حرفهایش به درد زمانه الان میخورد و چقدر جامعهای که از آن گله داشت و مینالید، شبیه جامعه کنونی ماست. در این میان اگر اقدامات عمرانی و خوشفکریهایش در برخورد با هر موضوع دینی، اجتماعی و سیاسی را بررسی کنید، معترض میشوید که چرا دعاهای ندبه، کمیل و سخنرانیهای بلیغش در رسانه ملی پخش نمیشود و فعالیتهایش را نمیگویند.
روی منبرهایش با مثالهای مفهوم و تکاندهنده و بیان شیوا، وجود خدا، قیامت، قرآن، بهشت و جهنم، شیعه، امام زمان (عج) را یادآوری میکرد و بی پروا از فساد حکومت که جامعه را نیز بهفساد میکشاند، میگفت و مردم را از زشتیها نهی میکرد. هوای نیازمندان، توبهکنندگان، بیماران ناامید و ... را نیز داشت.
رزمندگان اسلام پای منبرهای او نشسته و تشویق به جهاد شده بودند و امامخمینی (ره) در نامهای از او میخواهد: «در مهدیه، برای اسلام، مسلمین و من دعا کنید.» جامعه اکنون ما چه نشانی از او دارد؟ آیا غیر از نوارکاستهایی است که میانسالان و سالخوردگان در گنجههای خانه خود دارند و چون دوران ضبطصوتها به سر رسیده، نمیتوانند آن را گوش کنند؟
۳۰ تیر سالگرد ارتحال آن روحانی خوشفکر است که در آرامگاه خواجهربیع آرمیده. خانوادهاش بعد از رحلت او در محله راهآهن مشهد ساکن و پنجفرزندش در همین محله بدون سایه گرم پدر، بزرگ میشوند.
در آغاز تهیه این گزارش، دسترسی به اطلاعاتی درباره خانواده و زندگی شخصی و اجتماعی آن مرحوم را سخت و ناممکن میپنداشتیم! چون وقتی نامی از فردی برده نمیشود، یافتن نشانش هم سخت مینماید. در گزارش پیش رو با حجت الاسلام والمسلمین محسن کافی، پسر شیخ احمد کافی گفتگو میکنیم.
کودکی که روضه میخواند
احمد ضیافتی کافی معروف به کافی خراسانی یکمخرداد سال ۱۳۱۵ در محله بالاخیابان و کوچه زردی و در خانوادهای موجه و روحانی به دنیا آمد.۳۰ تیر سال ۱۳۵۷ نیز یک سانحه رانندگی مشکوک، سایه گرم او را از سر مردم ایران گرفت. او فرزند ارشد خانواده بود. چهارساله بود که دروس ادبیات عرب را نزد پدربزرگ خود، آیتا... حاجمیرزا احمد کافی یزدی، از علمای برجسته مشهد که زمانی از یزد به شهر ما آمده و مقیم شده بود، فراگرفت.
حجت الاسلام والمسلمین محسن کافی که پنجماه قبل ازفوت پدر در ۱۵ سالگی با واردشدن به حوزه علمیه مشهد، طلبه میشود، کامیابی پدر در روضه خوانی را به دوران کودکی او ربط میدهد: حاجآقا دوره ابتدایی را در مدرسه «ایمانی» تحصیل میکرد.
او از مدیر مدرسه حجتالاسلاموالمسلمین حاج سیدحسن مؤمنزاده میخواست براساس مقتلها روضهخوانی را به او آموزش بدهد. در همان هفت یا هشتسالگی در منزل جدمان میرزااحمد کافی نیز، جمعهها در جمع خویشاوندان روضه میخواند و تشویق میشد که قبل از خواندن روضه، حدیث هم بخواند.
آمدهام نوکر امام زمان(عج) باشم
او اضافه میکند: بیان شیرین و صدای خوش او موجب شد در ۹ سالگی در حرم و در جمع خانمها ایستاده روضه بخواند. لذتبردن شنوندگان از روضههایش در ۱۵ سالگی او را دعایکمیلخوان حرم میکند.
در همین سن بهطور رسمی وارد مدرسه علمیه نواب میشود و در این مدرسه، علمای برجسته خراسان، او را که ادبیات عرب و دروس مقدماتی را قبلا در محضر پدربزرگ خوانده، تشویق میکنند. در این میان، توصیه یکی از این علما در او اثری عمیق میگذارد؛ اینکه با خودش بگوید «آمدم نوکر امام زمان (عج) شوم.» جملهای که همیشه آن را با خود تکرار میکند.
پیاده تا کربلا
رفتن پدربزرگ به نجف فرصت خوبی است تا کافی جوان نیز برای ادامه تحصیل همراه او شود. فرزندش شرح میدهد: سال ۱۳۳۳ یعنی زمانی که پدرم ۱۸ ساله است، همراه با جدمان رهسپار نجف میشود و پنجسال در مدرسه «سیدکاظم یزدی» صاحب کتاب «عروهالوثقی» تحصیل میکند و دروس سطح را میگذراند.
او ادامه میدهد: هر چهارشنبه طلبهها با پای پیاده، از نجف به سمت کربلا حرکت میکنند تا دعای کمیل را در حرم امام حسین (ع) باشند. در این میان، خواندن دعای کمیل در صحن حرم سیدالشهدا (ع) بر عهده پدرم است. دعاهای ندبه حرم امیرالمؤمنین (ع) را نیز پدرم میخوانده است.
خبری ناخوشایند از ایران
پنجسال میگذرد و در سال ۱۳۳۸ از ایران خبر ناخوشایندی به کافی جوان میرسد. پسر آن مرحوم تعریف میکند: از ایران خبر رسید که پدربزرگم ورشکسته شده و مادربزرگم بیتاب پسر ارشدش است. پدرم از آیتا... خویی اجازه کسب میکند و به ایران بازمیگردد و در همان سال با مادرم یعنی دختر بزرگ آیتا... حاجسیدحسین موسوی شاهرودی ازدواج میکند. آنها یک سال در کوچه یدا...، در خانهای اجارهای و کوچک زندگی میکنند؛ درحالیکه درآمدشان کم است و کمکخرج خانواده پدربزرگم نیز هستند.
مهدیه در ۵۰۰ متری شهرنو
شیخاحمد کافی برای ادامه تحصیل به قم هجرت میکند. صدای خوب و منبرهای شیوا، آوازهاش را به تهران میرساند. برای همین از او دعوت میشود برای اقامت و انجام کارهای تبلیغی در مبارزه با جو فاسدی که حکومت به وجود آورده، به تهران برود. بدینترتیب از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۵۷ یعنی زمان شهادت، در تهران اقامت میگزیند و فعالیتهایش را با احداث مهدیه تهران آغاز میکند.
پسر آن روحانی مبارز درباره احداث مهدیه بزرگ تهران که از مهمترین یادگارهای اوست، میگوید: پدرم در خیابان ولیعصر کنونی و امیریه سابق خانهای میخرد. ابتدا دعای ندبه و کمیل را در منزلش برگزار میکند وچون جلسات با استقبال فراوان همسایهها و مردم روبهرو میشود، به فکر احداث مهدیه میافتد.
او این مکان را در خیابان ولیعصر و در ۵۰۰ متری شهرنو که مرکز فساد و فحشاست، میسازد تا خاری باشد در چشم حکومت پهلوی. سال ۱۳۴۷ زمین مهدیه با کمکهای مردمی خریده و بنای آن احداث میشود و سالبهسال با خریدن خانهها و مغازههای کنار آن بر وسعتش افزوده میشود.
او مهدیه تهران را در خیابان ولیعصر و در ۵۰۰ متری شهرنو که مرکز فساد و فحشاست، میسازد
مبارزه با بهاییت
مهدیه تهران کمکم به کانونی برای تمام فعالیتهای مذهبی، فرهنگی و اجتماعی مرحوم کافی تبدیل میشود و مردم درمییابند این مکان، پایگاهی علیه رژیم است. این فعالیتها را که همچون ریشههای درخت، در تمام ایران کشیده میشود و به دین و دنیای مردم جان میدهد، کافیِ پسر بهطور مختصر بیان میکند: مهدیه تبدیل به پایگاهی برای فرستادن مبلّغان به اطراف تهران بهویژه کرج و هشتگرد که فعالیت بهائیت در آنجا زیاد شده بود، میشود.
هفتهای دو روز، دو مینیبوس طلبه مبلّغ از تهران به شهرستانها و روستاها فرستاده میشود تا علیه بهائیت تبلیغ کنند. دیگر اینکه مهدیه پایگاهی دینی شبیه حوزه علمیه شده بود و مراسم عمامهگذاری طلبهها نیز در آن برگزار میشد.
دیدار با جذامیها
پسر شادروان کافی ادامه میدهد: پدرم روی منبر اعلام میکرد این جمعه به دیدار مسلولان و جذامیها میرویم؛ هیچکس دست خالی نیاید. با این عیادتها هم بیماران ناامید، روحیه میگرفتند و هم عیادتکنندگان قدر سلامتی خود را میدانستند.
خدمات درمانیای همچون داروی رایگان نیز در اختیار نیازمندان قرار داده میشد. ۴ هزارو ۲۰۰ نفر در مهدیه پرونده داشتند و هر ماه یکبار آذوقههایی مانند برنج و گوشت و حبوبات بین آنها تقسیم میشد. در زمستان هم زغال به آنها میدادند.
مشروب فروشی را کتابخانه کرد
این روحانی میافزاید: از دیگر اقدامات مهم پدرم، تبدیل مراکز فساد به مراکز اصلاح و ارشاد بود؛ بدینترتیب که با جمعآوری کمکهای مردمی، مغازههای مشروبفروشی و سینماهایی را که فیلمهای مبتذل پخش میکردند، میخرید و تبدیل به کتابخانه و مسجد میکرد. میگفتند درست کنار مهدیه یک مشروبفروشی بود که صاحبی لجوج داشت و حاضر نبود مغازهاش را بفروشد. آن مرحوم چندبرابر قیمت مغازه را خرید و آن را به کتابفروشیای ویژه کتابهای دینی تبدیل کرد.
او تصریح میکند: در تأمین مخارج، حاجآقا هم خود هزینه میکرد و هم با جلب اعتماد بازاریان از آنها کمک میگرفت. در این راستا اقدام دیگر او احداث مهدیههایی با همان فعالیتهای مهدیه تهران در شهرهای دیگر و تشکیل هیئتامنا برای آنها بود.
نوارهای سخنرانی ایشان را نیز با پیک به مهدیه شهر موردنظر میرساندند تا بین مهدیهها اتصال برقرار شود و مردم از سخنرانی آن هفته ایشان استفاده کنند. هماکنون مهدیه تهران بایگانیای کامل از سخنرانیهای پدرم دارد. تأسیس درمانگاه و صندوق قرضالحسنه بدون پرداخت بهره هم از دیگر اقدامات ایشان بود.
گندهلاتها را توبه میداد!
تعداد خدمتگزاران افتخاری مهدیه ۲۲۰ نفر بود که بخشی از آنها ویژگی خاصی داشتند. فرزند آن مرحوم دراینباره توضیح میدهد: یکی از اقدامات حاجآقا، توبهدادن گناهکاران معروف به فساد و بزنبهادرها و گندهلاتها بود! این افراد را در جلسات خصوصی دعوت میکرد و توبهشان میداد. بعد از توبه هم رهایشان نمیکرد و برای آنها کار پیدا میکرد یا خادم افتخاری مهدیه میساخت.
مرحوم کافی ذهن مردم را درباره ظلم حکومت و حقانیت شیعه با کنایه و در قالب داستان روشن میکرد. پسرش از این هنر پدرش اینطور تعریف میکند: بیشتر صحبتهایش در قالب داستان بود. نصیحت خود را در نقطه اوج داستان میگفت.
مثلا در داستان یوسف و زلیخا وقتی به خواسته نامربوط زلیخا از یوسف میرسید، همانجا نکته اخلاقی خود را بیان میکرد. با کنایه شاه را به فرعون تشبیه میکرد. البته ساواک بهوضوح این اشارهها را میفهمید و گزارش میکرد و حاجآقا را دستگیر و زندانی میکردند.
چرا نامی از شیخ احمد کافی برده نمیشود؟
در ادامه این روحانی که خود در شهرهای مختلف ایران و خارج از کشور، به عنوان مبلّغ سخنرانی میکند، درباره فراموششدن نام پدر بزرگوارش در جامعه کنونی ما، با نگاهی به گذشته چنین میگوید: جریان اول انقلاب یک جریان اختلاطی بود. منافقانی چون مجاهدین خلق هم جزو مردم بودند و در گروههای انقلابی طرفدار امام، رخنه کرده بودند.
آنها با افکاری ضدروحانیت اجازه نمیدادند افرادی غیر از امام که شاخصهای مهم جامعه بودند، در سطح اجتماع مطرح و دیده شوند. برای همین است که انقلابیها نامش را نمیبردند و این باعث شده بود که مردم به شبهه بیفتند که مرحوم کافی ضدانقلاب است و با ساواک همکاری میکند.
او بیان میکند: بعد از انقلاب، زمانیکه پروندههای ساواک رو میشود، مرکز اسناد انقلاب اسلامی با همکاری وزارت اطلاعات کتابی با عنوان «یاران امام» منتشر میکند که جلد هشتم آن مربوط به مرحوم کافی است. در این کتاب، هزار سند چاپ شده که نشان میدهد شیخاحمد کافی یک انقلابی واقعی است و هیچ سندی مبنی بر تعهددادن او به رژیم شاه وجود ندارد! ضمن اینکه لقب ساواک به او شیخ شرور بوده است.
رئیس زندان اوین در مدارک مرکز اسناد انقلاب اسلامی گفته که ما میدانیم مجری طرح شهادت کافی شعبان بیمخ بود
فرزند آن مرحوم، اما با انتقاد از مسئولان ابراز میکند: مسئولان آنگونه که شایسته است به وظیفه خود عمل نمیکنند. حاجآقا کافی ۱۰ برابر مرحوم تختی به گردن مردم ایران حق داشت و این کوتاهی مسئولان درباره ایشان توجیهپذیر نیست.
«شعبان بیمخ» مجری طرح شهادت مرحوم کافی
نحوه شهادت آن مرحوم مرموز بود. البته هنوز که هنوز است، مردم معتقدند آن تصادف زیر سر رژیم پهلوی بوده است. کافیِ پسر دراینباره توضیح میدهد: نعمتا...نصیری، سومین رئیس ساواک که اول انقلاب اعدام شد، به ساختگیبودن حادثه تصادف رانندگی اعتراف کرده بود. همچنین رئیس زندان اوین نیز در مدارک مرکز اسناد انقلاب اسلامی گفته بود که ما میدانیم مجری طرح این حادثه شعبان بیمخ بوده است.
روی سنگ قبرش چه نوشتند
صحبت پایانی فرزند مرحوم شیخ کافی یک کلام است: ولادت و شهادت حاجآقا در روز جمعه بود. او عاشق امام زمان(عج) و به معنای واقعی کلمه خادم مردم بود. روی سنگ قبرش هم دو بیت شعری را نوشتند که امام علی(ع) روی سنگ قبر سلمان نوشت. معنای آن چنین است: و من وارد شدم در خانه کریم با دست خالی و بدون هیچ توشهای. رسم همین است. باید در خانه کریم با دست خالی رفت.
* این گزارش یکشنبه، ۳۰ تیر ۹۲ در شماره ۶۳ شهرآرامحله منطقه ۳ چاپ شده است.



