رزمنده - صفحه 4

حجت‌الاسلام محمد پورمحمدی که در جریان حمله به مدرسه فیضیه مجروح می‌شود تعریف می‌کند: در بیمارستان یکی از من خواست که پیراهن خونی‌ام را به قیمت ۲۵‌تومان به او بدهم تا برای یادگاری نگهدارد.
هیجدهمین روز از فصل زمستان سال ۶۲ است که محمدعلی برای آخرین‌بار مادر را در آغوش می‌گیرد، بر شانه‌های پدر بوسه می‌زند و می‌رود تا داغ هجران یوسف در دل یعقوب همچنان زنده بماند.
خانواده سیدجواد حسینی راهی معراج می‌شوند. خواهر شهید از آن روز تعریف می‌کند: مسئول معراج همین که چشمش به برادر بزرگم افتاد، گفت: شما از کجا خبردار شده‌اید؟ برادرتان را همین دیشب آوردند!
محمدعلی حاجت‌بیگی رزمنده محله راهنمایی می‌گوید: آخرین قوطی لوبیا را به‌سمت تانک آن‌ها پرتاب کردیم. عراقی‌ها فکر کردند، خمپاره است و از تانک بیرون ریختند و فورا دست‌ها را بالای سر گرفتند.
صفرعلی ایوبی، یکی از رزمندگان دفاع مقدس است که امروز در جایگاه کارمند انبار و اموال شهرداری منطقه ۹ به خدمتگزاری مشغول است.
مجید هوشیار آقاجانیان، همه ۸ سال جنگ را در جبهه حضور داشته است، او بازنشسته فعلی ارتش و توپچی زمان جنگ است که به گفته خودش بیشتر از همه با توپ ۱۵۵ خودکششی کارکرده.  
سرهنگ خلبان، سید‌محمود مقد‌م‌نائینی سابقه ۳۰ سال پرواز دارد و در جنگ تحمیلی خدمات فراوانی را برای مرد‌م جنگ‌زد‌ه انجام د‌اد‌ه است. او در طول سال‌های خدمتش بیبش از ۶۰۰ ساعت پرواز انجام داده است.
مادر شهیدان حسین و قاسم کارگر می‌گوید: هم‌زمان‌با پیروزی انقلاب، حسین با کسب رتبه ممتاز به عنوان معلم انتخاب شد، اما با دیدن موقعیت بحرانی کشور، معلمی را رها کرد و به سپاه پیوست.
عبدالله آراسته یکی از انقلابی‌های فعال و تاثیرگذار شهر توس است که با رها کردن شغل خود، به صف مبارزان انقلاب می‌پیوندد و بعد‌ها در جبهه به عنوان اولین شهید توس سفلی، نامش بر سر زبان‌ها می‌افتد.
حسن بهرام‌‍‍‍‍‍‌فر جانباز محله سرافرازان می‌گوید: روزی که رفتم جبهه فکر می‌کردم یا اسیر می‌شوم یا شهید؛ هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که گزینه سومی به نام «جانباز قطع نخاعی ۷۰ درصدی» هم وجود دارد.
حسین افخمی‌روغن‌گیران که ۱۷ سال بیشتر نداشت، نباید آنجا می‌بود؛ پدرش اجازه عزیمت به جبهه را به او نداده بود و او قاچاقی و با رضایت‌نامه جعلی راهی میدان جنگ شده بود. آن روزها، اما خیالش راحت بود.
ملاصالح قاری؛ جانباز و آزاده دفاع مقدس که در خرمشهر به بلبل خمینی معروف بود، در دوران اسارت به اجبار مدتی مترجم صدام می‌شود.
محسن بناخسروی آزاده دفاع مقدس می‌گوید: هر روز به امید آزادی از خواب بیدار می‌شدیم تا اینکه بالاخره ۱۵ شهریور ۱۳۶۹ درست در روز تولدم به خاک‌مان برگشتم تا من از آن سال مفهوم تولد و آفرینش را بهتر حس کنم.   
علی صفرمقدم می‌گوید: دیدم عراقی‌ها با نفر‌بر و تانک در‌حالی‌که اسلحه را به سمتمان گرفته‌اند، نزدیک می‌شوند.بلافاصله بعد‌از بیرون کشیدنمان از گودال، ما را به صف کردند و جوخه مرگ برایمان راه انداختند.
«اشرف‌سادات سید‌آبادی» مادر «شهید محمدتقی رضوی» که از نسل امام رضا(ع) بود، هیچ وقت پا به بنیاد شهید نگذاشت، او می‌گفت آقا تقی برای رضای خدا رفته است نباید برایش قیمت زد.
قاسم علیزاده از نیمه‌های سال ۱۳۶۲ که در منطقه کردستان در نبردی تن به تن با نیرو‌های کوموله و منافقین، ۶ نفر از آنان را از پا درآورد، با اصابت دو گلوله به بدنش زمین‌گیر شد و حالا چهل سالی می‌شود که روی ویلچر می‌نشیند.
محمدتقی مجتهدزاده غواص ۱۴ ساله‌ای بود که بین دوستانش به «ماهی سیاه کوچولو» معروف بود و تقدیرش به‌گونه‌ای رقم خورد که سوم دی سال‌۱۳۶۵ و در عملیات کربلای‌۴، پشت جزیره ماهی در اروند‌رود به شهادت رسید.
مهدی خسروی پس از انقلاب اقدام به تشکیل جامعه هیئت‌های مذهبی مشهد کرد و همچنان سال‌هاست که در کسوت هیئت موسس، هیئت امنا، مدیر و دبیر اجرائی در این جامعه مذهبی به فعالیت خود ادامه می‌دهد.
سرهنگ پیاده بازنشسته، محمد مهدی فرمنش، فرمانده تیپ ۳ لشکر ۷۷ خراسان در زمان عملیات ثامن الائمه (ع) بود و در عملیات شکست حصر آبادان نقش ویژه‌ای ارائه کرد.
غلامحسین لورزئی ارتشی زمان شاه است که مسئول حفظ امنیت نقاط حساسی می‌شود؛ از جمله صدا و سیما و باغ ملک‌آباد که محل اقامت شاه و خانواده‌اش در زمان آمدن به مشهد بوده است.