درست روز تولدم دوباره به میهن برگشتم
خادم| میگویند اسرا شرف ایران هستند و او یک آزاده است که افتخار جانبازی هم به آن الصاق شده است. نامش محسن بناخسروی است متولد شهریور ۱۳۴۶. این روزها به فرهنگی بودنش بیشتر شهره است، اما نمرههای خوش کارنامه زندگیاش را به یادگار از سنگری غیر از کلاس و درس و مدرسه دارد.
گفتههای او روایتهای واقعی از روزهای نه خیلی دور این سرزمین است. نمیدانیم دانش آموزان مدرسه شاهد صیاد شیرازی که او این روزها معاونت آن را عهدهدار است و بچههای محله دانشآموز چقدر میشناسند این مرد اسیر آزاده را.
این پارچه حرمتدارد
بنا خسروی در یک روز سرد برفی برای یک گفتگوی متفاوت رو به روی ما مینشیند. قبل از شروع گفتگو از همسرش میخواهد چفیهاش را بیاورد. بازش میکند و میاندازد روی گردنش، با حرمت و در وصفش میگوید: سفره نانمان بوده است، سجاده نمازمان، حتی دستمال وقت زخمی شدن.
بعد با تمام وجود نفس میکشد، طوری که انگار دلش برای چیزی تنگ شده است و اشکهای کهنه سربازیاش که میریزد روی محاسن و صورتش مهر تایید میشود بر دلتنگی.
اهل تعریف کردن از خود و دیگران نیست، اما لا به لای همان حرفها و عبارتهای ساده و بیتکلف میشود سالهای صبوری کردن رزمندههای جنگ را اندازه گرفت. خاصه اینکه تک سرفههایش را به یادگار از دوران جنگ دارد که انگار هوای سرد زمستان بیشترش کرده است.
چفیه سفره نانمان بود، سجاده نمازمان، حتی دستمال وقت زخمی شدنمان
نوجوانی در انقلاب
وقتی انقلاب شد ۱۳ ساله بود، کودکیها را در محله عشرتآباد گذرانده و به قول خودش مهمترین سالهای زندگیاش در یک محله مذهبی تمام شده است. نوجوانیاش با روزهای انقلاب گره خورده است و در آن نوجوانی کاری که توانسته انجام دهد این بوده که بشود بچه مسجدی؛ از همان اولین دوره تشکیل بسیج مستضعفین و پا گرفتن مجموعه جانبازان اسلام در مسجد کرامت تا اعزام به منطق جنگی.
میگوید: بیشترین روزهای نوجوانی در بسیج همین پایگاه گذشت. آموزش اسلحه دیدیم و با فنون کار آشنا شدیم و بعد از پایان دوره متوسطه و دیپلم علوم تجربی یک دوره سه ماهه به عنوان بهیار به جبهه عازم شدیم.
آخرین سالهای جنگ در «تک» عراقیها و در منطقه سومار اسیر میشود؛ از معدود عملیاتی که به گفته خودش تعداد اسرای ایرانی خیلی زیاد بود که آنها را به شهر «مندلی» یکی از شهرهای نزدیک «سومار» منتقل میکنند.
چند ماه اول اسارتش را آنجا گذرانده و بعد از آن به اردوگاه «بعقوبه» منتقل شده است و آنجا اسرا تفکیک شدهاند. او سالهای اسارتش را در اردوگاه ۱۶ تکریت عراق گذرانده است. گفتههای او روایت روزهای زندگی او در این اردوگاه است که از زبان خودش میشنویم.
اردوگاه مخوف شماره ۱۶
اردوگاهها به دو دسته تقسیم میشدند؛ بخشی از آن اردوگاه اسرای قدیمی را شامل میشد که زیر نظر صلیب سرخ بودند و امکانات بهداشتی و رفاهی بهتری داشتند، بخشی اردوگاههای که شامل ازدوگاههای شماره ۱ تا ۱۱ بود، اسرایی را شامل میشد که خانوادههایشان در جریان اسارتشان بودند و از طریق نامه با آنها ارتباط داشتند و مابقی اردوگاههایی را شامل میشد که نه صلیب سرخ نظارتی بر وضعیت آن اردوگاهها داشت و نه رابطهای بین آنها و جهان خارج برقرار بود.
اردوگاه ۱۶ عراق به گفته بچههای رزمنده، مخوفترین اردوگاه بود. پنج سوله ۸۰۰ نفری که با سیم خاردار از هم جدا شده بودند و هیچ ارتباطی با هم نداشتند. کارهای شخصی ۸۰۰ نفر باید در همان سوله انجام میشد.
محیطی که به خاطر نبود بهداشت و هیچ گونه تهویه هوا بوی نامطبوعی گرفته و کرم افتاده بود. استفاده از سرویسهای بهداشتی زمان خاصی داشت که در یک نوبت دو ساعته بعد از ظهر بود و میرفت تا روز بعد.
داخل سوله برای آمارگیری راحتتر غذا، هر گروه ۱۰۰ نفره به دستههای ۱۰ نفره تقسیم میشدند. غذاها هم در دیسهای بزرگ ۱۰ نفری تقسیم میشد. سهم روزهای معمولی ۹ قاشق برنج بود با چاشنی آب کلم و آب عدس که روزهای جشن بعثیها و روزهای مناسبتی آنها تعداد قاشقهای برنج زیادتر میشد که در نهایت به ۱۱ قاشق میرسید.
تا سه ماه اول بعد اسارت جز تونلهای مرگ و شکنجههای سخت خبر دیگری نبود، حتی استحمام هم نداشتیم. بعد هم که اوضاع عادیتر شده بود. استحمام به ماهی یک مرتبه میرسید.
برای هر ۱۰ نفر یک دوش گذاشته بودند که بچهها به ردیف میایستادند و یک صابون بین همه بچهها دست به دست میچرخید و بعد هم وقت رفتن زیر دوش بود با شمردن چند عدد باید کار تمام میشد و گرنه باز شکنجه بود و. خیلیها که تقید بیشتری داشتند، سرمهای یک لیتری را آب تهیه میکردند و به وقت نیاز با قطره قظره آب استحمام میکردند.
تابستانها بحران آب هم به سختی شرایط اضافه میشد، سهم یک نفر از ضبح تا شب فقط یک لیوان آب بود، اما بچهها کم نمیآوردند. آن سالها خیلی از رزمندگان به خاطر بهداشت نامناسب به اسهال خونی و بیماریهای دیگرمبتلا و بعضی از آنان شهید شدند.
من هم در این شرایط به خاطر وضعیت اسفناک بهداشتی به سل مبتلا شدم که هنوز مشکلات ریویاش با من است و تا مدتها بعد از بازگشت هم تحت درمان بودم.
خیلی از رزمندگان به خاطر بهداشت نامناسب به اسهال خونی و بیماریهای دیگرمبتلا و بعضی از آنان شهید شدند
صمیمت در اسارت
بازیهای مختلف و دور هم نشینیهای چند نفره درون سلول. اصلا رابطهبچهها بعد از اسارت صمیمانهتر بود. یادم هست آنهایی که زبان انگلیسی خوبی داشتند لغتهایی را روی زرورقهای سیگار مینوشتند و بین هم رد و بدل میکردند، اشعار حافظ، جملات نغز و چیزهایی از این دست و روزها به امید آزادی این طور تمام میشد.
بیشترعاشق امام بودیم
اما همه اینها به یک طرف، رفتن امام یک طرف. (او وقت گفتن از امام چفیه را روی چشمها میکشد انگار که همین حالا خبر را شنیده باشد. بغضش میترکد و گریه میکند) هر وقت دلمان برایش تنگ میشد دسته جمعی مینشستیم و برای سلامتیاش دعا میخواندیم.
نمیدانم چه در آن چشمها و نگاه بود که به هر که افتاده بود روشنش کرده بود، عجیب بود. انگار آن روزها بیشتر از همه عاشق امام شده بودیم. اینها را بدون هیچ غلوی میگویم. از بین پنج سوله اردوگاه، دو سوله تلویزیون داشتند.
میدانستیم امام ناخوش احوال است. شب همه پای تلویزیون نشسته بودیم که خبر ارتحال را اعلام کردند. کسی حرفی نمیزد. بچهها وا رفته بودند. هر کدام گوشهای نشسته بودند در احوال خودشان. آن شب هر طوری بود تمام شد و گذشت، قسمت عجیب ماجرا صبح روز بعد بود، زمانی که تمام اردوگاه لباسهای فرم تیرهشان را پوشیده بودند. اردوگاه یکدست سرمهایپوش شده بود.
فریاد مرد خمینی در اردوگاه تکریت
جالب اینکه بعد از آزادی فهمیدم این حرکت در تمام ردوگاههای عراق اجرا شده است. یعنی تمام اسرا بدون هیج هماهنگی برای رفتن رهبرشان سیاه پوشیده بودند و این باعث غرور ما شده بود، چون اتحاد و همدلی را نشان میداد که رقیبی نداشت.
فرماندهان که جو را اینطور دیده بودند شروع به پخش کردن آهنگ و موسیقی از بلندگوهای اردوگاه کردند. فایدهای نداشت. حرکت اسرا بدجور کفریشان کرده بود. آنها اسرا را ردیف کردند و از آنها خواستند پا بکوبند و بگویند مرگ بر خمینی.
اما فریاد غرور آفرین رزمندهها چیز دیگری بود که به آسمان اردوگاه ۱۶ هم میرسید، همه یکصدا و بیهیچ هماهنگی فریاد میزدند «مرد خمینی». شاید بعد از آن شکنجه بود و به دنبالش درد و جراحت، اما لذت غرور ملی و ایستادگی به هر چیزی میچربید.
روز آزادی، روز تولدم بود
مدت اسارت ما شاید به نظر خیلیها زیاد نباشد، اما ما تمام این مدت را چشم انتظار آزادی بودیم، هر روز به امید آزادی از خواب بیدار میشدیم و زندگی میکردیم تا اینکه بالاخره سال ۱۳۶۹ این انتظار به پایان رسید و ۱۵ شهریور ماه سال ۱۳۶۹ درست در روز تولدم به خاکمان برگشتم تا من از آن سال مفهوم تولد و آفرینش را بهتر حس کنم.
هر روز به امید آزادی از خواب بیدار میشدیم تا اینکه ۱۵ شهریور ۱۳۶۹ درست در روز تولدم به خاکمان برگشتم
انقلاب ترجمان ایستادگی است
تجاوز به حقوق مردم مذموم است و مردمی که خاکشان مورد تجاوز قرار گرفته است یا باید تسلیم شوند وکوله بارشان را بردارند و بروند یا هر چه در چنته دارند رو کنند و نگذارند یک وجب از خاکشان به دست دشمن بیفتد. این مردم خاکشان آمیخته است با غیرت.
این را حتی آنها که دلشان برای خاکشان نمیسوزد هم میگویند و اعتراف دارند. انقلاب ترجمان ایستادگی است کسی به این شک ندارد، این را میتوانید از عکسهایی که تاریخ را بر دوش میکشند سوال کنید، آنها قصه نیستند، داستان نیستند واقعیتاند، خود واقعیت لخت و عریان و آشکار.
آدمهایی که نگداشتهاند متجاوزان ذرهای از خاک را به نام خود کنند. این مانایی ارزش همه سالهای ایستادگی را دارد و شما خوب میکنید که سراغ این آدمها و خاطراتشان میروید. رج زدن خاطرات آنها لااقل این فایده را برای نسل چهارمیها و نسلهای بعدی خواهد داشت که هیچ چیز ساده به دست نیامده است.
این لطف است، لطفی است برای ماهایی که وقتی داریم از جنگ حرف میزنیم، وقتی از کاوه ۲۰ ساله و فرماندهان ۱۸ ساله و ۱۶ ساله حرف میزنیم، نوجوانان و جوانانمان بدانند ایستادگی آنهاست که اسلام و انقلاب را برای ما زنده نگه داشته است.
* این گزارش پنج شنبه، ۲۹ بهمن ۹۴ در شماره ۱۸۲ شهرآرامحله منطقه ۱۱ چاپ شده است.

