نوجوانان مشهدی با ون سیار خبر حماسه مردم را به گوش شهر میرسانند
اگر در چهارماه اخیر جنگ تحمیلی سوم و در حماسه شبهای مقاومت به اجتماعات مردم قدم گذاشتهاید، شاید خودرو ون سفیدرنگ سادهای را دیدهباشید که با خطی درشت بر بدنه آن نوشته شده است: «واحد سیار خبر». نزدیک این ون، گروهی از نوجوانان با جلیقههای قرمزرنگ درمیان جمعیت حضور دارند.
برخی با دوربین درپی ثبت یک نگاه هستند، برخی با میکروفون بهدنبال شنیدن حرف دل مردم و گروهی دیگر در فضای نقلی و تاریک ون، لحظات را به کلیپهای خبری تبدیل میکنند. این تیم جوان، که از روز شهادت رهبرمان، کار خود را آغاز کردند، تا امروز در بیشاز صداجتماع حضور داشته و با ۱۵۰سوژه، روایتی تازه ساختهاند.
آنها، اما فقط بهدنبال خبرسازی نیستند و هدفشان بزرگتر و عمیقتر است؛ ثبت یک آرشیو ماندگار از مجاهدت مردم در کف خیابانها، برای روزگاران پساز جنگ. این نوجوانان دوازده تا هجدهساله که اصول اولیه تولید محتوای خبر را در فرهنگسرای فناوری و رسانه منطقه ۹ آموختهاند، از این شبهای زیبا، کلی خاطره جذاب دارند که در این گزارش، برخی از آنها را روایت میکنیم.

حضور ۲۰۰ خبرنگار در اجتماعهای شبانه
سیدعلی قربانی، مدیر فرهنگسرای فناوری و رسانه
مدیر فرهنگسرای فناوری و رسانه، یکی از افرادی است که در بیشتر این شبها ون خبری را همراهی کرده است. سیدعلی قربانی درباره هدف راهاندازی این ون توضیح میدهد: بچههای ما تحتعنوان «باشگاه خبری رایانو» به روایت کردن حماسه مردم در روزهای بعداز جنگ میپردازند. در این روزها که جنگ ما با دشمن ادامه دارد، شاید خیلی از فداکاریهای مردم که هرشب در اجتماعات رخ میدهد، به چشم نیاید. ازاینرو ما درحال مستندکردن سوژههایی هستیم که در این شب ها، به عناوین مختلف پای کار بوده و از کشور خود دفاع کردهاند.
او در ادامه میگوید: همین موضوع دلیل راهاندازی یک استودیوی خبری سیار در شهر شد و یک ون با تجهیزات استودیوی خبری که بچهها در آن توانایی مستندسازی، تصویربرداری، مصاحبه و تدوین را داشتند، در شهر به حرکت درآمد.
قربانی تصریح میکند: بیشاز دویستنفر از بچههای باشگاه رایانو بیشتر از هفتادشب در اجتماعات شبانه حضور داشتند که ماحصل آن ۴۲۰بار ضبط و تولید محتوا از ۱۵۰سوژه است که این تعداد با حضور استودیو ون در صدمحله شهر مشهد تهیه شده است. محتواهای تولیدشده این استودیو پساز تدوین، در شبکه صداوسیمای خراسان، شبکههای مجازی و باشگاه رایانو منتشر شد و این برنامه همچنان تا پایان جنگ ادامه پیدا خواهد کرد.
نیروی انتظامی، راه را برایمان باز کرد
سهیلا رستمی
ساعت۱۰ شب به تجمع اهالی چهارراه برق رسیدیم. تراکم جمعیت به قدری زیاد بود که ون خبری ما یکمتر یکمتر جلو میرفت. هاجوواج به مردم نگاه میکردیم و نگران بودیم که فرایند تولید محتوا به مخاطره بیفتد.
درمیان ناامیدی ما یکی از بچههای نیروی انتظامی نزدیک ون شد و گفت: «ما راه را برایتان باز میکنیم که به کارتان برسید؛ فقط قول بدهید که اسمی هم از بچههای نیروی انتظامی بیاورید. ما هم خیلی دوست داریم که این شبها درکنار مردم کف خیابان، پرچم تکان بدهیم و از کشورمان دفاع کنیم، اما این شبها برای پرسنل نیروی انتظامی، تأمین امنیت مردم اولویت دارد. پا روی دلمان میگذاریم تا در دل مردم آب از آب تکان نخورد.»
اینترنشنال فرق «ماکت» با «موشک» را نفهمید
ریحانه اطمینان
روز چهارشنبهسوری سال گذشته، بچههای منزلآباد دست به ابتکار جالبی زدند و با مواد ضایعاتی، موشک فتاح را شبیهسازی کردند که فیلمش در خبرگزاری فارس منتشر شد. روز بعدش، تلویزیون اینترنشنال که بازوی رسانهای اسرائیل در جنگ علیه ایران بود، بدون تشخیص ماکت از موشک در شبکه اجتماعی ایکس فیلم چهارشنبهسوری منزلآباد را منتشر کرد و مدعی شد: «در این ویدئو افرادی نزدیک لانچر موشک جمع شدهاند و موشک از میان ساختمانهای مسکونی این روستا در نزدیکی مشهد شلیک میشود و این نشاندهنده استفاده از سپر انسانی برای محافظت از پرتابکنندههاست!»
روز بعدش، ون خبری ما به روستای منزلآباد رفت و با سازنده موشک فتاح گفتوگو کرد. فقط دهسالش بود! پدرش در کار ساختوساز است و او موشک را با مواد ضایعاتی کار پدرش ساخته و در چهارشنبهسوری به میان اجتماع شبانه اهالی منزلآباد آورده بود. ما این ویدئو را به دو زبان تولید و منتشر کردیم که از شبکه استانی هم پخش شد.

حرفهای مردم با قهرمان فولادی
امیدرضا رمضانی
شب پنجاهودوم تجمع اهالی در بولوار احمدآباد بود. از ون خبری پیاده شدم و شروع کردم به راهرفتن میان مردم. آن شب، فضا با دفعات قبل فرق داشت؛ همه نگاهها و انرژی مردم به یک نقطه دوخته شده بود، همان نقطهای که لانچر و موشک فتاح توسط نیروهای هوا و فضا درمیان جمعیت رونمایی شد و بعد از آن بود که نوای حماسی معروف درمیان جمعیت طنینانداز شد. همه با هم بلند میخواندند: «بزن که خوب میزنی».
بیشاز ۲۰۰نفر از بچههای باشگاه رایانو بیشتر از هفتادشب در اجتماعات شبانه حضور داشتند و ۴۲۰بار ضبط و تولید محتوا از ۱۵۰سوژه است
صحنهای که میدیدم، باورکردنی نبود؛ مردم انگار با یک «قهرمان» یا «عضو خانواده» حرف میزدند. پیرمردی دستش را به سمت موشک گرفت و با صدای بلند گفت: «برو خدا بههمراهت.»
یکی دیگر از اهالی که اشک از چشمانش جاری شدهبود، فریاد میکشید: «صدای بچههای میناب را به تلآویو برسان.» دیگری با اطمینانی عجیب میگفت: «میدانم آنجایی که باید، فرود میآیی.» مادری با صدای بلند رجزخوانی میکرد و میگفت: «تو انتقام رهبر شهیدمان را میگیری.»
حال و هوای مردم آن شب خیلی حماسی بود. آنهایی که آنشب در تجمع بولوار احمدآباد حضور داشتند، احساس غرور میکردند. در چشمان آنها، «امید» و «انتقام» برق میزد. این گیراترین تصویری بود که از آن شبهای پراز خاطره در ذهنم ثبت شده است.
با اجازه شهدای میناب، «بله»
ریحانه سلطانی
یکی از اتفاقهای جذاب اجتماعهای شبانه، برگزاری مراسم ازدواج آسان زوجهای جوان بود. یکی از این مراسم در میدان شهیدصیادشیرازی برگزار شد که طی آن چهاردهزوج جوان به خانه بخت رفتند. خیلی از آنها مهمترین «بله» زندگیشان را با اجازه شهدای میناب گفتند.
بهدلیل اینکه از قبل اعلام شده بود که جشن عروسی برگزار میشود، هرکدام از اهالی سعی کردهبودند در حد توانشان در مراسم حضور فعالی داشته باشند و گوشهای از کار را بگیرند. مثلا خانمی چهاردهکارت هدیه یکمیلیونتومانی به عروس و دامادها اهدا کرد یا زوج جوانی دویستساندویچ نان و پنیر تدارک دیدند و با آن از مهمانهای این مراسم عروسی پذیرایی کردند. قنادی محله هم چندسینی شیرینی به مراسم فرستاد تا درمیان مردم دور بدهند. حضور پررنگ اهالی و همدلی مردم در این شب خاطرهانگیز برای من خیلی جذاب بود.

قصه یک خودرو صورتی
زهرا علیزاده
در بولوار شهیدصیادشیرازی، موکبی هرشب فعال بود که یک خانواده آن را میچرخاندند. از پدربزرگ و مادربزرگ تا خاله و عمه و نوهها در موکبشان گرد هم آمده بودند تا در گرما و سرما در اجتماعات شبانه به اهالی خدمت کنند. آنها ماشینشان را به یاد بچههای شهیدمیناب، صورتی کردند و با عشق، عکس شهدای دانشآموز را بر کاپوتش چسباندند.
این خانواده هرشب با چای از اهالی پذیرایی میکردند که آمادهکردن آن برعهده پدربزرگ و مادربزرگ بود. سایر اعضا خانواده هم غرفههای دیگری مانند کودک، مشاوره، پزشک، نقاشی و... را مدیریت میکردند. برایم خیلی جالب بود که چگونه عشق به ایران، همه نسلهای یک خانواده را در یک قاب مهربانی جمع کرده است.
سیدعلی احمدیخامسی، مدیر تولید محتوای فرهنگسرای فناوری و رسانه
سیبزمینیهای آتشی با طعم مهربانی
در اجتماع شبانه اهالی میدان طالقانی، مردی بود که هر شب با کیسهای سیبزمینی، همسایههایش را سورپرایز میکرد و به آنها سیبزمینی آتشی میداد. حاج غلام مهربان وقتی متوجه شد بوی کنده و دود، کمی مردم را آزار میدهد، با آرامش خاصش، راهی پیدا کرد. از شب بعدش، تکههای اوکالیپتوس را به آتش اضافه میکرد؛ تا هم بوی خوشی در فضا بپیچد و هم طعم سیبزمینیهایش جادوییتر شود.
آخر اهالی میگفتند طعم سیبزمینیهای آقاغلام حرف ندارد و مزهاش زیر دندان آنها ماندهاست. او هرشب با هزینه خودش یک کیسه سیبزمینی را برای اهالی کباب میکرد؛ مهم نبود که سیبزمینی گران شود یا ارزان.

همدلی پیرزن ارمنی
فاطمه برزگر
در اجتماع اهالی احمدآباد خانمی مسن بود که هرشب میآمد و روی یک صندلی کوچک، دور از جمعیت مینشست. چندروزی که گذشت، دیگر خانمهای اجتماع شبانه، دلشان را به دریا زدند و رفتند نزد این خانم. آنها بعداز معاشرت با او فهمیدند که آن خانم سنوسالدار ارمنی است.
مدتهاست که چشم میکشد کسی از میان جمعیت بیاید و پرچمی به دستش بدهد تا او هم در اجتماع مردم نقشی داشته باشد. از آنجایی که حجاب مناسبی هم نداشت، یکیدو نفری زیرچشمی به او نگاهی انداختند و گفتند که «در این جمع چه میکنی؟»، اما پاسخش خیلی محکم بود: «مسلمان نیستم؛ ایرانی که هستم. به خاکم حمله شدهاست.»
از آن شب، آن خانم ارمنی شد پای ثابت اجتماعات شبانه اهالی احمدآباد و بیشتر از دهنفر دیگر از خانوادهاش هم با او همراه شدند. او به ما یاد داد که ایرانیبودن، یعنی همین؛ بودن درکنار هم، با هر آیین و مذهبی.
دفاع از کشور زیر سایه قرآن
امیرحسین ارشدی
میان جمعیت محله رسالت، مردی پرچم به دست حضور دارد که هرشب همه اهالی از کودک و بزرگ و پیر و جوان را از زیر قرآن رد میکند. وقتی از او پرسیدم چرا هر شب مردم را از زیر قرآن رد میکنید، با لبخند جواب داد: «زمان جنگ هم همینطور بود؛ وقتی میخواستیم برای اجرای عملیات و دفاع از کشور برویم، یکی از بچهها داوطلب میشد و رزمندهها را از زیر قرآن رد میکرد. حالا هم جنگ است و راه همان راه. مردم برای مبارزه با استکبار جهانی هرشب در این خیابان جمع میشوند و من دوست دارم که آنها را از زیر قرآن رد کنم، درست مثل شبهای دفاع مقدس.»
وقتی مهربانی، نذر شبانه میشود
ماهور شهرکی
اول فکر میکردم گزارشگرفتن از اجتماعات شبانه، فقط ثبت شعارها و تکاندادن پرچمهاست؛ اما درمیان هیاهوی محله «سیدی»، چشمم به چیزهای دیگری افتاد که در هیچ شعاری نمیگنجید؛ مانند «نذرهای متفاوت».
نذرهایی که در آن از پول نقد و طلا خبری نبود و بیشتر با چاشنی تدبیر شکل گرفته بود. مثلا در اجتماع محله سیدی، آقارضا کاظمی، نذر چوب پرچم داشت. او چوب درختان خشکیده باغش را که دیگر سودی نداشت، به نجار سپرده بود تا از آنها، میلههایی کوچک و بزرگ در ابعاد نیم، یک و دومتری برای پرچم بسازد.
در این شبها، هرکسی به زبان خودش، مهربانی را نذر میکند
او میخواست مطمئن شود که در آن شبها، برای اهتزاز پرچم کشورمان، کمبود چوب وجود ندارد و همه فرصت حضور در این دورهمی خاطرهانگیز را دارند. کمی جلوتر، درمیان جمعیت، صاحب ساندویچی را دیدم که قیمت غذاها را برای حاضران در اجتماع نصف کرده بود یا آن آقای رستورانداری که صندلیهایش را تماموکمال دراختیار پیران و سالخوردهها گذاشته بود تا پاهای خستهشان به درد نیاید. در این شبها، هرکسی به زبان خودش، مهربانی را نذر میکند.
قلم، در خدمت حماسه
سارا احمدزاده
در چهارراه مخابرات قاسمآباد، میان جمعیتی که برای ایستادگی آمده بود، چهارده خطاط ایستاده بودند تا با هنر خود، زبان حال مردم شوند. اسم کارشان را هم گذاشته بودند «نذر هنر». کارشان را با نوشتن شعارهای بزرگ روی پلاکاردها شروع کردند، اما استقبال گسترده مردم، مسیر آنها را تغییر داد؛ از یکجایی به بعد آنها برای مردم خطاطی میکردند و هنرشان به خانههای اهالی راه پیدا کرده بود.
تماشای آنها که با عشق، عبارتهایی مثل «همه برای ایران»، «باید برخاست» یا «ایران، امامرضا (ع)» را با ظرافت خطاطی میکردند، تجربهای متفاوت برای من بود. در آنجا، قلم فقط ابزاری برای نوشتن نبود، بلکه وسیلهای برای پیونددادن هنر با روح حماسی مردمی بود که تا پای جان پای کشورشان ایستاده بودند.
* این گزارش چهارشنبه ۱۰ تیرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۷ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.