پرچم میدان احمدآباد مشهد تا پایان جنگ زمین نمیآید
ساعت ۶صبح، مغازههای اطراف چهارراه احمدآباد تعطیلاند و مردم مشغول تردد. وسط این رفتوآمد معمولی شهر، جوانی در تقاطع ایستاده و پرچم سهرنگ ایران را بالا نگه داشته است. باد آرامی میوزد و پرچم را تکان میدهد. بعضی رانندهها بوق کوتاهی میزنند، بعضی از پشت شیشه دست تکان میدهند.
حدود ساعت۶:۱۵ خودرویی کنار چهارراه میایستد، تعدادی شکلات میدهد و میرود. این صحنه شاید برای رهگذری که برای نخستینبار از اینجا عبور میکند، عجیب به نظر برسد، اما برای مغازهداران چهارراه احمدآباد تصویری آشناست؛ تصویری که ۸۵روز است هرساعت شبانهروز تکرار میشود.
ماجرای این پرچم از یک تصمیم ساده شروع شد؛ از چند جوان که بیستروز بعداز آغاز جنگ، دور هم نشستند و به این فکر کردند که سهم آنها از این روزها چیست. آنها نه در خط مقدم بودند و نه قرار بود سلاحی در دست بگیرند. اما فکر کردند شاید بتوانند کاری نمادین انجام دهند؛ کاری که مردم هم در آن شریک شوند. نتیجه آن فکر ساده، پرچمی شد که شبانهروز در چهارراه احمدآباد بالا ماند و هزاران نفر پای آن ایستادهاند.
قصه این پرچم حالا دیگر فقط قصه یک حرکت نمادین نیست؛ قصه مردمی است که تصمیم گرفتهاند سهم خودشان از این روزها را با ایستادن برای وطن نشان دهند.

هر روز صبح حسین ترکانزاده رأس ساعت ۶:۱۵ شکلاتی به خادمان پرچم اهدا میکند
معادلهای که از روز پنجم عوض شد
سجاد دادخواه از نخستین کسانی است که پای این ایده ایستاد. او که هنوز ساعتهای اولین روز را دقیق به یاد دارد، میگوید: درباره این موضوع بارها صحبت کردیم. بالاخره روز ششم فروردین ساعت ۱:۳۰ ظهر دوباره جلسه گذاشتیم. بعداز چندساعت صحبت، تصمیم گرفتیم همان روز کار را شروع کنیم. پرچم را خریدیم، دوختیم و ساعت ۸ شب به نیت امام هشتم برپا کردیم.
او ادامه میدهد: ابتدای ماجرا چهارپنجنفر بودیم که درنهایت با دوستانمان ۲۴ نفری میشدیم. قرار بود هرکدام یک ساعت پرچم را نگه داریم و بعد نفر بعدی جایش را بگیرد. دو شب اول سخت گذشت. خستگی و کمبود نیرو باعث شده بود پشت سر هم پرچم را بگیریم؛ همانجا استراحت میکردیم.
برای همه عجیب بود این پرچم ۶ صبح، یک بعدازظهر یا ۳ نصفه شب اینجا چکار میکند. رهگذران میپرسیدند چرا در اینجا ایستادهاید و وقتی توضیح میدادیم که قرار است پرچم ایران بیستوچهارساعته بالا بماند، بعضیها همانجا شماره میدادند تا برای ایستادن ثبتنام کنند.
به گفته دادخواه، از روز پنجم، معادله تغییر کرد. کمکم تعداد داوطلبها زیاد شد. آقاسجاد تعریف میکند: تعداد درخواستکنندگان آنقدر زیاد شد که بچههای تیم، یک ربات در نرمافزار «بله» ایجاد کردند تا مردم راحت ثبت نام کنند.
طبق آماری که داریم، تاکنون ۳ هزار و اندی نوبت پرچمداری دادهایم که برخی از این افراد چندینبار آمدهاند، اما ۲ هزارو ۳۴۰ نفر فقط یک بار پای پرچم ایستادهاند. همچنین تا ۲۰ تیرماه، ۱۲۰۰ نفر هنوز در نوبت پرچمداری هستند که هشتصدنفرشان بار اولشان است.
دادخواه اوایل، ۸۵بار افتخار پرچمداری داشته است، اما از زمان شکلگیری ربات و ثبت نامهای پیاپی مردم، پرچم بهصورت گذرا به دستش رسیده و دیگر نوبت پرچمداری را به او نمیدهند.
این خادم پرچم از همدلی مردم با پرچمداران تعریف میکند: خانمی با سه دخترش چهارساعت نوبت گرفته بود. در تمام چهار ساعت باران شدیدی میبارید. مردم وقتی این شرایط را دیدند، برایش چتر آوردند و روی کالسکه دخترش پلاستیک کشیدند تا خیس نشوند.
به گفته آقاسجاد آنها برنامه را چیده بودند. حتی به این فکر کرده بودند ممکن است این جنگ مثل دفاع مقدس، هشتسال طول بکشد. این موضوع برای آنها قصه دودوتا چهارتا نبود، بلکه براساس توکل به خدا و عشق به وطن برنامهریزی شده بود.

فقط با پایان جنگ، پرچم زمین میآید
مسعود نبیدوست، یکی دیگر از خادمان پرچم، میگوید: جرقه این حرکت از یک سؤال ساده شروع شد؛ مردم عادی در روزهای جنگ چه نقشی میتوانند داشته باشند؟
او ادامه میدهد: در جنگهای امروز آدمهای معمولی حضور مستقیم ندارند. مدام فکر میکردیم ما چه کاری میتوانیم انجام بدهیم. از روز دهم جنگ این فکر جدی شد که باید کاری کنیم. درنهایت به این نتیجه رسیدیم که پرچم ایران را در چهارراه احمدآباد بالا نگه داریم. حرکتی نمادین که هرکس بتواند در آن شریک شود؛ ششم عید، پرچم در چهارراه احمدآباد بالا رفت.
به گفته آقامسعود، روزهای اول، اجرای طرح بسیار سخت بود؛ «گاهی داخل ماشین میخوابیدیم و دوباره میآمدیم پای پرچم. تا اینکه چند روز بعد، گزارشی از این حرکت در برنامه زمانه شبکه ۲ پخش شد. بعد از این برنامه، تلفنها شروع شد. تماسها آنقدر زیاد شد که پاسخدادن به همه آنها ممکن نبود. حتی یک نفر تماس گرفته و گفته بود میخواهد مرخصی زندانش را با روز پرچمداری هماهنگ کند.»
از روز دهم جنگ این فکر جدی شد که باید کاری کنیم. درنهایت به این نتیجه رسیدیم که پرچم ایران را در چهارراه احمدآباد بالا نگه داریم
درنهایت برای نظمدادن به این درخواستها یکی از دوستانشان رباتی برای ثبتنام در پیامرسان طراحی کرد و ثبتنامها از آنچه تیمشان تصور میکرد، بیشتر شد. حالا آنها در هر شبانهروز هشتخادم پرچم و ۳۶پرچمدار دارند.
نبیدوست میگوید: تا روزی که سربازی پشت لانچرها باشد، ما هم پرچم را نگه میداریم. ما خبر پایان جنگ را از رهبر میگیریم. هر زمان پایان جنگ مشخص شد، به همراه همه پرچمداران جمع میشویم و این پرچم را در حرم بر زمین میگذاریم. درواقع پرچم بهصورت امانی در حرم میماند تا اگر دوباره اتفاقی افتاد، آن را به میدان بیاوریم.
او تعریف میکند: در این ۸۵روز، اتفاقهای زیادی کنار این پرچم افتاده است. رانندهها گل میخرند و میگویند ببرید بدهید به پرچمدار. در این مدت بیشاز دویست شاخه گل به پرچمدارها هدیه داده شده است. حتی زنی که یک ماه تا تولد فرزندش مانده بود، برای ایستادن پای پرچم ثبتنام کرد؛ یک ساعت به اینجا آمد و حالا فرزندش به دنیا آمده است.
از همان ابتدا قرار گذاشته بودند این پرچم حتی برای یک لحظه هم روی زمین قرار نگیرد، اما پرچمی که شبانهروز در خیابان است و زیر باران و گردوخاک و باد قرار دارد، کثیف یا پاره میشود.
برای همین دوباری که آن را شستند، یک خودرو کنار پرچم آوردند و روی خودرو ایستادند و همان بالا پرچم را شستند. یک بار هم وقتی قسمتی از آن پاره شد، همان بالا دوخته شد.

پرچم برافراشته ایران، بیآنکه لحظهای از اهتزاز باز بماند، در همان حالت برافراشته دوخته و ترمیم شد
شروع صبح با پرچم
ساعت۶ صبح، چهارراه احمدآباد حالوهوای خاصی دارد. اغلب خودروها برای پرچمدار بوق میزنند و عدهای هم با صدای بلند «خداقوت»، «ای وا...» و «ماشاءا...» میگویند. مصطفی مرادزاده که بیش از چهلبار پای پرچم ایستاده است، تلاش میکند پاسخ همه آنها را با تکاندادن دستش بدهد؛ «سعی میکنم محبت مردم را پاسخ بدهم.»
او کارمند است و میگوید: گاهی قبلاز رفتن به محل کار، گاه بعد از ساعت کاری و حتی نیمهشب برای پرچمداری میآیم. اولین بار در روزهای ابتدایی جنگ ازطریق کانالهای خبری با این طرح آشنا شدم و از آن تاریخ تا امروز پای ثابت این حرکت هستم.
مرادزاده تعریف میکند تصور اولیهاش این بوده که نگهداشتن پرچم کار سادهای است، اما وقتی آن را در دست گرفته است، فهمیده که ماجرا فرق دارد؛ «وقتی باد میآید، تازه میفهمی نگهداشتن پرچم چقدر سخت است.»
ساعت ۶:۱۵ که میشود، خودرویی درکنار خیابان توقف کوتاهی میکند و به تعداد افرادی که ایستادهاند شکلات میدهد. حدود هشتادروز است که حسین ترکانزاده این کار را انجام میدهد. او میگوید: بهخاطر مشغلههای کاری نمیتوانم پای پرچم بیایم، اما حمایتم را از این کار اینطور نشان میدهم.
ساعت ۷:۱۵ است؛ آقای نقابی، راننده سرویس بیمارستان قائم (عج) توقف کوتاهی میکند و برای پرچمداران شربت میآورد. خادمیاران پرچم هم، ساعت حضور ترکانزاده و نقابی را میدانند.

در حد توان مقاومت میکنم
ساعت۲ ظهر است و هوا به شدت گرم؛ ایستادن در ظل آفتاب کار آسانی نیست، اما پرچمداران با عشق پای کارشان ایستادهاند. زهرا جهانگیر میگوید: پرچم ایران، نماد عزت کشورمان است. ۲۲ سال در این کشور زندگی کردهام و تا آخرین قطره خونم پای پرچم میایستم و برایش جان میدهم.
این تجربه اول زهراخانم است؛ به محض گرفتن پرچم تازه متوجه میشود کنترل آن چقدر سخت است و دو دستی پایه پرچم را نگه میدارد، درست مثل تجربه اول ما که بعداز گرفتن پرچم متوجه شدیم کار سادهای نیست. همانطورکه پرچم را محکم گرفته است، ادامه میدهد: الان متوجه شدم که دفاع از وطن در هر حالتی چه مسئولیت سنگینی است. به نظر من برخی افراد شبیه این باد هستند که میخواهند پرچم را از دست ما بگیرند، اما محکم پایش ایستادهایم تا بگوییم آن را زمین نمیگذاریم.

همزمان با ثبت هزارمین ساعت پرچم برافراشته، هزار شاخه گل آماده و به رهگذران اهدا شد
پرچم برایم مقدس است
طاهره مستنبط ازجمله کسانی است که برای گرفتن پرچم به چهارراه احمدآباد آمده است؛ آن هم با وجود پادردی که راهرفتن طولانی را برایش سخت میکند. او میگوید اولینبار که پرچم را دیدم، برایم سؤال شد چرا اینجا ایستادهاند؛ متوجه شدم این پرچم را مردم دستبهدست میگیرند و نمیگذارند زمین بیاید. همانجا آرزو کردم و گفتم یعنی میشود من هم زیر این پرچم بایستم و آن را بگیرم.
این آرزو چندروز بعد جدیتر شد. محل کارش در زیست خاور است. باوجود پادردی که دارد، به چهارراه احمدآباد آمد. هر چند که ثبت نام نکرده و بدون نوبت آمده بود، وقتی دیدند او با هفتادسال سن، این مسیر را به عشق پرچم پیاده طی کرده است، اجازه دادند دقایقی پای پرچم بایستد. اما دفعه دوم ثبت نام کرد و باعشق به وطن، پرچم را در دست گرفت.
او از حس اولین لحظهای که پرچم را در دست گرفته است، با هیجان حرف میزند و میگوید این حس هنوز هم برایش تازه است؛ «حس خیلی عجیبی بود. بار دوم نیز همان حس را داشتم و برایم عادی نشد. من خارج از ایران به دنیا آمده و زندگی کردهام، اما توانستم به وطن برگردم. شاید به همیندلیل، عرق خاصی به پرچم و کشورم دارم. ایران را خیلی دوست دارم و پرچمش برایم مقدس است.»

افتخار خادمی به وطن
قرار سوم ما برای گفتوگو ساعت ۱۰ شب است. چهارراه احمدآباد بهخاطر حضور هیئتها شلوغ است و اینبار پرچم برافراشته لابهلای دیگر پرچمهایی که به اهتزار درآمدهاند، کمتر دیده میشود.
در این زمان، امیر صفرزاده بههمراه همسر و دو دخترش پای پرچم آمده است. صحبت برای او کمی سخت است. به قول خودش او ۲۳ روز قبل ثبت نام کرده، بدون آنکه بداند شب اول محرم است. جالبترین اتفاق برای او و خانوادهاش این بود که زمانی پرچم را به دستشان دادند که دعای زیارت عاشورا آغاز شده بود و آنها زیر پرچم دعا را میخواندند.
صفرزاده میگوید: هر شب برای حضور در اجتماعات میآمدیم، اما برای گرفتن پرچم مردد بودم. به گمانم باید در حد این پرچم و نگهداری از آن باشی که پایش بیایی، اما امشب این اتفاقات سبب شد که بفهمم همه ما در هر جایگاهی که باشیم، افتخار خادمی به وطن را داریم.
* این گزارش شنبه ۳۰ خردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۲ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.