پدر شهید ساعیطرقی ۶ سال و ۵ ماه اسیر بود
وقت اذان مغرب بود. موصل را پشت سر گذاشته بودیم. کمی آن طرفتر چهار اردوگاه بود. موصلِ یک، یکی از آن چهار اردوگاه، قرار بود محل اسکان حدود ۲ هزار رزمنده، سرباز، فرمانده و... عملیات خیبر شود.
هوا که کاملا تاریک شد، همه بچههای عملیات خیبر را بردند «موصل یک».
ماشینهایی که اسرا را به آنجا منتقل میکردند، یکییکی و پشت سر هم میرفتند داخل. پس از اینکه توقف کردیم، سربازها، اسرا را یکییکی از ماشین پیاده میکردند و به داخل میفرستادند.
نمیگذاشتند همردیف یکدیگر داخل برویم. یکی میرفت، مدت زیادی طول میکشید و نفر بعد را میفرستادند داخل. شستمان خبردار شد که خبرهایی هست. هرکدام از اسرا که به داخل میرفتند، دلیل انتظارهای پیش از آن را بهخوبی میفهمیدند.
نوبت من رسید. سهدرب بود که برای طی کردن مسیر باید از آنها میگذشتم. درب اول، درب دوم، درب سوم. مسافت بین این سهدر به اندازه خیابانی طولانی بود که تا انتهایش راه زیادی بود.
بعد از درب سوم وارد محیطی شدم که دوطرف آن سیم خاردار کشیده بودند و سمت چپ و راست هم سربازها به ردیف ایستاده بودند در حالی که هریک کابلی به دستشان بود.
بعدها، اسرا نام همین قسمت را «کانال مرگ» گذاشتند. با ورود به کانال مرگ، کابلهای برق در دستان سربازان به رقص درمیآمدند و بر هرجایی از بدن که در مسیر مستیِ رقصشان بود، بوسه میزدند.
هیچکدام از اسرا زیر بوسههای تند کابلها، قدرت فکر کردن نداشتند. نمیتوانستند از مغزشان فرمان بگیرند که چگونه زودتر از هجمه این بوسههای آتشین، راه فرار را بیابند تا رفیق خسته و مجروحشان را که بیش از این برای رسیدن به کانال مرگ انتظار کشیده است، منتظر نگذارند.
فکر کردن به اینکه خروج هرکدامِ ما از کانال مرگ، راه را برای ورود رزمنده تیرخوردهای باز خواهد کرد که توان این همه لطف را ندارد، قدمهایمان را به عقب میبرد یا همانجا نگهمان میداشت تا سربازان کابلبهدست دورمان حلقه بزنند و جانانه خوشامد بگویند.
اما قانون نانوشتهای ناگزیرمان میکرد که همه از کانال مرگ بگذریم حتی اگرشده با چشیدن یک ضربه. موضوعی که برای آنها اهمیت داشت و حالشان را خوب میکرد، این بود که همه باید کتک بخورند.
این حال خوبشان، تا انتهای مسیر همچنان کتک را چاشنی ورودمان میکرد. پس از عبور از کانال مرگ، سربازان، اسرا را که حالا به کتکخوردههایی بیجان تبدیل شده بودند، وسط اردوگاه میخواباندند و با چکمههایشان روی پشت آنها راه میرفتند.
این رژه سربازان، پشت تن زخمخورده و مجروح اسرا آنقدر ادامه پیدا میکرد تا مُهری به رنگ خون، کف کفش آنها را روی تن اسرا طرح میزد. حالا، اینجا موصل یک در سال ۶۲ است. حدود ۱۵، ۱۶ روز مانده به عید نوروز. هوا اینجا تاریکِ تاریک است.
خاطرات ۶ سال اسارت
عباس ساعی، از اهالی محله طرق مشهد همان پیرمردی که دوبار عمل جراحی چشم، سوی چشمانش را برای خواندن قرآنی که در اسارت یاد گرفته بود، از او گرفته است، خاطرات ۶ سال و ۵ ماه و ۲۴ روز اسارت را در چند برگ کاغذ به یکباره دست ما میدهد: «این کاغذها را بگیر و بخوان. این گوشهای از خاطرات اسارت است که ماندگارش کردیم. از این بیشتر بوده، ما ننوشتهایم... اینها را نوشتهایم تا نسلهای آینده بخوانند و بدانند چه بر سر اسرای ایرانی آمده است.».
اما ما اینها را نمیخواهیم؛ میخواهیم پدر شهید ساعی ما را به روزهایی ببرد که دست از زراعت و کشاورزی کشید و ۶ فرزندش را به همسرش سپرد و در لباس بسیج راهی جبهه شد.
ببرد به عملیات خیبر لشکر ۵ نصر تیپ امامصادق (ع)، گردان قهار. ببرد به شبی که آبهای جزیره الصخره را پیمودند تا به دجله و فرات رسیدند. آن شبی که تانکهای عراقی دورشان حلقه زدند و از زمین و هوا روی سرشان تیر فرستادند.
ببرد به شبی که فقط ۴۲ نفر از گردان خطشکن (نام دیگر گردان قهار) زنده ماندند و بقیه به فیض شهادت نائل آمدند.
عباس ساعی دست از زراعت کشید و ۶ فرزندش را به همسرش سپرد و در لباس بسیج راهی جبهه شد
شب عملیات و اسارت
پدر شهید ساعیطرقی چهارم اسفند سال ۶۲ به همراه عدهای از بسیجیان در عملیات خیبر و در منطقه هورالهویزه اسیر عراقیها میشود.
او خاطرات زمان اسارتش را اینگونه تعریف میکند: «شب عملیات بود که ۵۰ کیلومتر از آبهای هورالهویزه را پشت سر گذاشتیم. نصف بیشتر آب هورالهویزه متعلق به عراق و بخش کمتر آن متعلق به ایران بود.
۸ کیلومتر به دجله و فرات مانده بود که از آب گذشتیم و از قایق پیاده شدیم و به جزیره الصخره رسیدیم. اعضای گردان قهار وظیفه مینگذاری و تخریب دجله و فرات را بر عهده داشتند که عملیات شکست خورد.
همزمان عراقیها در برابر ما ظاهر و درگیر شدند. چون پشت سر ما فقط آب بود، نتوانستیم عقبنشینی کنیم و اسیر عراقیها شدیم.»
او وقتی به اسارت عراقیها درمیآید، ابتدا به «القرته» میرود و بعد از بازجویی تا یکهفته در بازداشتگاه بغداد به سر میبرد: «بعد از گرفتن عکس و تحویل گرفتن مدارک و تکمیل پرونده، ما را به اردوگاه موصل در شمال عراق منتقل کردند. اردوگاه موصل تقریبا ۲ هکتار بود و ۱۷ آسایشگاه داشت؛ که هر ۱۰۰ اسیر را در یک آسایشگاه جا دادند...»
به گفته این جانباز، عراقیها از کل عملیات خیبر در سال ۶۲ حدود هزار و ۸۰۰ اسیر به بغداد بردند.
آبی که صلیب سرخ قولش را داد
زندگی در اسارت برای عباس ساعی و همراهانش با مشکلاتی همراه بوده است. عمق رنج و ناراحتی آنها را که روزهای زیادی طعم اسارت چشیدهاند، کسی جز خودشان نمیتواند درک کند.
او روزهای اسارت را اینگونه به یاد میآورد: در چهار طرف اردوگاه، چهار محل نگهبانی بود؛ شمال و جنوب، مغرب و مشرق. آبانباری هم کنار دیوار بود که عراقیها از ترس اینکه اسرا از آنجا بالا نروند و نگهبانان را خلع سلاح نکنند، تخریبش کرده بودند.
عراقیها ما را در اردوگاه از نظر آب در تنگنای شدیدی گذاشته بودند، طوری که حتی آب کافی برای نوشیدن و استحمام نداشتیم.
پس از هفتماه زندگی در اردوگاه با این شرایط سخت و در حالی که صلیب سرخ باید هر سهماه یکبار به اردوگاه سرکشی و خواستههای اسرا را برآورده میکرد، بالاخره از صلیب سرخ به اردوگاه موصل یک آمدند.
از ما خواستند مشکلات و کموکاستیهایمان را بگوییم تا راحتتر زندگی کنیم، اما ما به آنها اعتماد نداشتیم.
با مشورتی که همبندان ما با مسئول آسایشگاه کردند، به این نتیجه رسیدیم که از آنها بخواهیم جیره آب بیشتری برای استحمام و نوشیدن به اسرا بدهند، بنابراین نمایندههای صلیب سرخ از فرمانده اردوگاه خواستند تا سهمیه آب اسرا را بیشتر کنند ولی همانطور که پیش از آن تصور میکردیم، نهتنها سهمیه آب زیاد نشد، بلکه همان اندک آب را هم به روی ما بستند.
با رفتن نمایندههای صلیب سرخ، اسرا ماندند و بیآبی و آبانباری که تخریب شده بود. از آن به بعد دیگر هیچ مشکلی را به صلیب سرخ نگفتیم.
صلیب سرخ از فرمانده اردوگاه خواست تا سهمیه آب اسرا را بیشتر کند ولی همان اندک آب را هم به روی ما بستند
مصائب بعد از ساعت ۱۶
این جانباز دوران دفاع مقدس میگوید: عراقیها هرروز صبح آمار اسرا را میگرفتند. آنوقت اجازه میدادند که از آسایشگاه خارج شوند. به این ترتیب باید تا ساعت ۴ بعدازظهر در صحن اردوگاه میماندیم.
پس از ساعت ۴ بعدازظهر، وقتی وارد آسایشگاه میشدیم، دیگر تا ساعت ۷ صبح روز بعد نه آب برای نوشیدن داشتیم و نه حق استفاده از سرویس بهداشتی. فقط برای اسرایی که مشکلات حاد داشتند، تینی داخل آسایشگاه میگذاشتند تا بیماران بتوانند از آن استفاده کنند.
سایر اسرا هم به دلیل دسترسی نداشتن به سرویس بهداشتی، بهاجبار گودالی بیرون از آسایشگاه حفر میکردند و با این شرایط شب را به صبح میرسانیم.
شناسایی ۲۰۰ فرمانده
این آزاده اهل طرق یادش میآید که هر شب ۱۰۰ تن از بچهها را به رگبار کتک میبستند.
در همین زمینه بیان میکند: عراقیها همیشه به دنبال فرماندهان، روحانیان و افراد مهم بودند و اگر جواب درستی از اسرا نمیگرفتند، آنقدر با کابلهای برق آنها را میزدند تا پاسخ بگیرند. با اعمال این شرایط سخت بود که بالاخره ۲۰۰ فرمانده شناسایی شدند.
* این گزارش سه شنبه، ۲۸ مرداد ۹۳ در شماره ۱۱۰ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.
