ماجرای تجددخواهی عالم لواسانی از سامرا تا مشهد
تصویر کلاسیک ما از عالمان دین، اغلب اوقات با حجرههای نیمهتاریک مدارس علمیه و دود چراغ خوردن بر صفحات زرد متون کهن گره خورده است، اما داستان سید محمد عصار تهرانی، معروف به لواسانی، از جایی متفاوت آغاز میشود؛ از میان بوی تند روغن داغ، صدای سنگین چرخش سنگهای عصاری و هیاهوی بیامان راسته بازار تهران عصر قاجار.
او مردی بود که سنت را در گوشت و پوست زندگیاش زیست، اما هرگز در آن متوقف نشد. عالمی که هم بر صدر کرسی تدریس فقه و اصول نشست و هم در صف مقدم تجددخواهی آموزشی و نقد ساختارهای کهن حوزوی ایستاد. زندگی او که در تلاقی دو قرن سیزدهم و چهاردهم هجری قمری رقم خورد، درامی پرکشش از هجرت، فقر، خیانت خودیها، شجاعت نقد و در نهایت آرامش در جوار غریبالغرباست.
این تکنگاری، کوششی است برای بازخوانی روزنامهنگارانه و روایی از حیات مردی که اجتهاد را نه در پیچیدهگوییهای فضلفروشانه، که در روشنایی فهم زمانه جستوجو میکرد.
از سنگ عصاری تا سنگفرش نجف
سال ۱۲۶۴ یا ۱۲۶۶ قمری است. تهران عهد ناصرالدینشاه روزهای پرالتهابی را میگذراند. در خانوادهای ساده متعلق به حاجی سید محمود لواسانی_که در بازار تهران به پیشه عصاری و روغنگیری مشغول بود_پسری پا به عرصه حیات گذاشت که نامش را محمد نهادند. نسب این خانواده به یکی از امامزادههای اصیل لواسان میرسید، اما در خانه حاجی محمود خبری از کتاب و قلمدان نبود. با این حال خون علم در رگهای این خاندان جریان داشت؛ چنانکه عموی او، علامه سید مرتضی لواسانی، از شاگردان مبرز و شناختهشده صاحبجواهر در نجف به شمار میرفت.
روزگار کودکی و نوجوانی سید محمد در همین اتمسفر بازار و عرق جبین گذشت. او بوی روغن را میشناخت، صدای چرخش سنگ را در گوش داشت و طعم نان حاصل از کار سخت را چشیده بود. تا آنکه مرگ پدر مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر داد. جوان جویای حقیقت در تصمیمی شجاعانه که نشان از ارادهای پولادین داشت، دکان عصاری موروثی را فروخت.
سرمایه حاصل از عرق جبین پدر را به جای آنکه در تجارت بازار به کار بندد، توشه راهی کرد تا به حریم امیرالمؤمنین علیهالسلام در نجف اشرف و سپس سامرا پناه ببرد. هجرتی که پانزده سال به طول انجامید و او را در کوره گدازان فقر ایام تحصیل و غنای علمی بزرگانی، چون میرزای شیرازی آبدیده کرد. شبهای سرد حجرههای نجف، نان خشک و بحثهای طولانی با استادان، او را از پسر بازاری به عالمی صاحبرأی بدل ساخت.
عصیان علیه جمود
نجف برای سید محمد تنها مکانی برای انباشت محفوظات نبود؛ خاستگاه بیداری انتقادی او شد. او با نگاهی تیزبینانه و آسیبشناسانه به متون رایج و نظام آموزشی حوزه نگریست. در دورانی که پیچیدهنویسی و استفاده از عبارات غامض نوعی فضل و برتری علمی محسوب میشد، عصار تهرانی علم مخالفت برافراشت.
او با درکی عمیق از تحولات زمانه و سرعت پیشرفت علوم جدید در جهان، زنگ خطر را به صدا درآورد و معتقد بود که اگر آموزش علوم دینی تسهیل نشود، دیری نمیپاید که عنوان اجتهاد و مجتهد از صفحه روزگار محو و منعدم میشود. این باور تنها در حد شعار باقی نماند. او برای اثبات مدعای خود دست به قلم برد و آثاری، چون «برکات الرضویّة» در اصول فقه و «فقاهة الرضویّة» را نگاشت تا طلاب را از سردرگمی در میان کتب متعدد و پیچیده برهاند.
اوج شجاعت علمی او زمانی نمایان شد که تیغ نقد را به سمت کتاب مشهور «کفایة الاصول» اثر استادش آخوند خراسانی نشانه رفت. او که خود سالها به تدریس این کتاب اشتغال داشت، آن را مایه زحمت طلاب و دوری آنها از جانمایه اصلی مطالب دانست و به تلخیص و سادهسازی آن همت گماشت؛ اقدامی که در آن روزگار تصلب سنتها، جسارتی کمنظیر میطلبید و نشان میداد که او سنت را برای حفظ، نه برای پرستش کورکورانه میخواهد.
بازگشت به پایتخت؛ در میانه تجدد و سنتمداری
سال ۱۳۰۶ قمری فرا رسید. سید محمد که اکنون عالمی پخته و صاحبرأی شده بود، دست همسر و پسر چهارسالهاش_سید محمدکاظم عصار که بعدها از استوانههای فلسفه در ایران شد_ را گرفت و به تهران بازگشت. دوازده سال پیش رو در پایتخت، سالهایی پر از تناقض بود؛ آمیزهای از شکوه تدریس و تلخی رنجهای جانکاه.
از یک سو در سالهای مقارن با اوایل سلطنت مظفرالدین شاه با جریانهای نواندیش و تجددخواه آشنا شد. روحیه اصلاحگرانه او سبب شد تا با وساطت یحیی دولتآبادی به عضویت انجمن معارف درآید. این عضویت نشان از دغدغه او برای ایجاد پیوند میان آموزشهای سنتی و نظام تعلیم و تربیت نوین داشت.
اما از سوی دیگر تهران روی بیرحم خود را نشان داد. فقر و تنگدستی گریبانگیر زندگیاش شد. دردناکترین ضربه، اما نه از زمانه، که از خودیها بر پیکر او نشست. بستگانش با همدستی نامادری وی در اقدامی ناجوانمردانه بقچه مکتوبات و دستنوشتههای او را که حاصل سالها شبزندهداری و خون دل خوردن بود، به سرقت بردند.
اگرچه بعدها پارهای از این اوراق مسترد شد، اما در جریان چهل سال خانهبهدوشی و جابهجاییهای مداوم، بخش عظیمی از میراث مکتوب او برای همیشه در غبار تاریخ گم شد؛ زخمی که تا پایان عمر بر روح او باقی ماند و هر بار که به یاد میآورد، طعم تلخ خیانت را تازه میکرد.
هجرت به مشهد؛ سنگربانی در مرزهای عقیده
فشارهای خردکننده معیشتی و نامهربانیهای پایتخت سرانجام کاسه صبر او را لبریز کرد. در سال ۱۳۴۰ قمری مصادف با ۱۳۰۱ خورشیدی، سید محمد عصار تصمیم به هجرتی دوباره گرفت؛ اینبار به سوی مشهد مقدس. این مهاجرت فصل جدیدی در کارنامه علمی و اجتماعی او گشود و به مهمترین و پربارترین دوره حیاتش بدل شد.
مشهد آن سالها شهری بود در آستانه تحولات بزرگ. هنوز طعم سالهای پرآشوب پس از مشروطه و پیامدهای جنگ جهانی اول در فضا مانده بود. بارگاه امام رضا علیهالسلام، چون نگینی درخشان در میان صحراهای خراسان مردمان خسته را به سوی خود میکشید. وقتی سید محمد پا به این شهر گذاشت، گویی بوی غربت دیرینهاش را در هوای حرم استنشاق کرد.
او که سالها در نجف و سامرا و تهران آواره بود، اینجا به آرامشی رسید که پیشتر نمیشناخت. حجرهای ساده در یکی از مدارس علمیه مجاور حرم اختیار کرد و زندگیاش را وقف تدریس و نگارش ساخت.
در مشهد رویکرد او تازگی داشت. عمده تمرکزش بر تدریس حکمت و فلسفه اسلامی، بهویژه منظومه حاج ملا هادی سبزواری، در کنار فقه و اصول قرار گرفت. حجره درس او به زودی پاتوق طلاب مشتاق شد. صبحها صدای توضیح دقیق او درباره وجود و ماهیت و حرکت جوهری در فضا میپیچید و عصرها بحثهای فقهی و اصولیاش ادامه مییافت.
او فلسفه را نه، چون زینتی برای فضلفروشی، که، چون ابزاری برای فهم عمیقتر دین و زمانه میدانست. شاگردانش بعدها روایت میکردند که چگونه استاد با زبانی ساده و روشن مفاهیم پیچیده را میشکافت و آنان را از دام عبارتپردازیهای بیحاصل میرهاند. فضای درس او پر از پرسش و پاسخ بود؛ جایی که طلاب جرئت میکردند نقد کنند و استاد با حوصله پاسخ میداد.
مهمتر از تدریس، قلم مبارز سید محمد بود که در مشهد به یک مرزبان تمامعیار عقیدتی بدل شد
اما مهمتر از تدریس، قلم مبارز او در این دوران بود. سید محمد در مشهد به یک مرزبان تمامعیار عقیدتی بدل شد. فضای آن سالها پر از تبلیغات مبلغان مسیحی و فرقههای نوظهور بود. او با نگارش «قوامع الأوهام» به نقد مستدل مسیحیت پرداخت و استدلالهای فلسفی و کلامیاش را با زبانی استوار و بیپروا عرضه کرد. در «مواهب الرضویّة» نیز مبلغان مسیحی، بهائیت و قادیانیه را به چالش کشید. این آثار نه از سر تعصب کور، که از دغدغهای عمیق برای حفظ هویت شیعی در برابر امواج تازهوارد برمیخاست.
او همچنین رسالهای در ابطال مذهب وهابیت نگاشت و کتابی در وجوب حجاب به رشته تحریر درآورد؛ نشانههایی روشن از آنکه عالمی زمانشناس است و نبض دغدغههای اجتماعی و عقیدتی روز را در دست دارد.
زندگی روزمرهاش در مشهد ساده و بیپیرایه بود. صبحها پیش از طلوع آفتاب به حرم میرفت، زیارت میکرد و سپس به حجره بازمیگشت. عصرها در صحن کهنه یا صحن جدید قدم میزد و گاه با طلابی که در گوشهای نشسته بودند گفتوگو میکرد. فقر گذشته هنوز سایهاش را بر زندگیاش میانداخت، اما اینجا دیگر آن تلخی خیانت خویشاوندان را احساس نمیکرد.
مشهد برای او پناهگاهی بود؛ جایی که غربت دیرینهاش به انسی عمیق با امام رضا علیهالسلام بدل شده بود. او بارها گفته بود که اینجا احساس میکند در جوار غریبالغربا، غربتش معنا یافته است. شبها وقتی چراغ حجره را خاموش میکرد، صدای اذان و زمزمه زائران از حرم به گوشش میرسید و آرامشی عمیق وجودش را فرا میگرفت.
وقف نسخههای خطی در حرم رضوی
سید محمد عصار پس از حضور در مشهد آثار گوناگونی قلمی کرد. او هنوز خاطره تلخ مفقود شدن دستنوشتههایش در تهران را از یاد نبرده بود. به همین خاطر رویه دیگری در پیش گرفت و نسخهای از آثار خودش را در کتابخانه حرم رضوی وقف کرد. وقف این نسخهها همه در یک تاریخ مشخص نبود.
نخستینبار در دوم اردیبهشت سال ۱۳۰۷ خورشیدی بخشی از دستنوشتههایش را تقدیم آستان رضوی کرد. بخش دیگری از آثارش را در پنجم مهر همین سال تقدیم این آستان کرد و سرآخر چند ماه پیش از مرگش یعنی در تاریخ هجدهم مرداد ۱۳۱۵ خورشیدی مابقی دستنوشتههایش را به کتابخانه سپرد. انگار فرشته مرگ به او الهام کرده بود که کار ناتمامت را تمام کن؛ چون که چند ماه دیگر برای همیشه از دیار فنا به دیار بقا سفر خواهی کرد.
این وقف برای او نه صرفا اقدامی حقوقی، که نوعی وصیت معنوی و التیام زخم کهنه بود. هر بار که نسخهای را تحویل میداد، گویی بخشی از روح خود را در امنترین مکان ممکن به امانت میگذاشت؛ جایی که هزاران زائر و پژوهشگر هر روز از کنارش میگذشتند و میراث او از گزند زمانه و نااهلان در امان میماند.
در آن روزهای پایانی حال جسمانیاش رو به ضعف میرفت، اما روحش آرام بود. او میدانست که آثارش اینک در جوار مرقد امام رضا علیهالسلام جای گرفتهاند و دیگر کسی نمیتواند آنها را به سرقت ببرد یا در غبار فراموشی دفن کند.
آرامش ابدی در صحن آزادی
سرانجام قطار پرالتهاب زندگی سید محمد لواسانی به ایستگاه پایانی رسید. مردی که از حجره تاریک عصاری برخاسته بود، سالها در نجف استخوان خرد کرده، در تهران طعم خیانت و نوگرایی را توأمان چشیده و در مشهد به مرزبانی از عقاید شیعه پرداخته بود، در روز دوشنبه دوم فروردین ۱۳۱۶ خورشیدی مصادف با نهم محرم ۱۳۵۶ قمری چشم از جهان فروبست. پیکر خستهاش را در صحن نو آستان قدس رضوی به خاک سپردند؛ جایی که سالها در آن قدم زده و اندیشیده بود.
از او نه تنها فرزندانی نامدار _همچون سید محمدکاظم عصار استاد مسلم فلسفه و عماد عصار روزنامهنگار_ به یادگار ماند، بلکه میراثی از تفکر انتقادی و شجاعت علمی بر جای گذاشت که به حوزههای علمیه آموخت: حفظ سنت در گرو فهم زمانه و شجاعت در نقد گذشته است. نام او همچون عصارهای از حکمت و رنج در تاریخ اندیشه معاصر ایران ثبت خواهد ماند؛ عالمی که از سنگ عصاری بازار تهران آغاز کرد و در جوار بارگاه رضوی به آرامش رسید.
* این گزارش یکشنبه ۱۸ مردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۴۸۲۹ روزنامه شهرآرا صفحه تاریخ و هویت چاپ شده است.