کوهنورد نابینای مشهدی، کوهِ اراده است
آن بالا که هست، باد که به صورتش میخورد، انگار دیگر نیازی به دیدن ندارد. درست جایی که هر چشم بینایی، دلش میخواهد فقط آسمان را ببیند و بس. اما او با برخورد هر باد و نسیم به صورتش، میتواند تصور کند به کجا رسیده است و چه پهنه وسیعی روبهرویش قرار دارد. گویا بهجای چشمهایش با چشم دل به تماشا نشسته است.
دوست دارد خودش را به چالش بکشد. کسی که اهل پرواز است و میخواهد به بلندیها برسد، هیچ سدی برایش وجود ندارد؛ حتی وقتی درست در اوج جوانی، دنیا برایش تیرهوتار شد، آن هم وقتی که برای مسیر پیش رو و آینده زندگیاش برنامهریزی کرده بود.
سعید دانشورآریا، کوهنورد ساکن محله فرامرزعباسی، بعداز بیستودوسالگی و نابیناشدن با چالشهای متفاوتی در زندگی روبهرو شده است، اما توانسته پساز فعالیت در ورزش گلبال و تدریس در مدارس استثنایی، سراغ کوهنوردی برود.
او به بیشتر قلههای ایران و تعدادی قله خارج از کشور را صعود کرده و چهار بار نیز به دماوند رسیده است. حالا صعود به گرده آلمانها، در قله علمکوه، یکی از سختترین مسیرهای فنی کوهنوردی ایران، را در کارنامه دارد؛ صعودی که آن را به مردم ایران تقدیم کرده است.

۲ سال سخت
هارنس را با کمک استاد و راهنمایش، جواد دهقان، به تن کرده و بندهایش را دور پاها محکم میکند. کوله پشتش کاور آبی رنگی دارد که روی آن نوشته «کوهنورد نابینا». آن را تنظیم میکند و راهی تمرین میشود. یکی از دیوارههای تمرینی قله زو در مسیر «چشمه گفتوگو» محل گفتوگوی ماست؛ همان مسیری که کوهنوردی را از آنجا شروع کرده است.
سعیدآقا قصه زندگیاش را اینطور شروع میکند: ۱۳۶۸ سال آخر دانشگاه در مقطع کارشناسی رشته مدیریت دانشگاه تهران بودم که متوجه شدم دید چشمانم در شب دیگر مثل گذشته نیست. شبکوری گرفتم و به مرور و با وجود تلاش پزشکان، بهصورت کامل بیناییام را از دست دادم. دو سال سخت را پشت سر گذاشتم و با وجود تلاشهای پدر و مادرم، چیزی مثل سابق نشد.
سعیدآقا مدتی مدام از خودش میپرسیده که چرا این اتفاق برای او افتاده و به هر قیمتی که شده باید دوباره بیناییاش را برگرداند؛ اما درنهایت خودش را با شرایط تازه منطبق کرده است؛ میگوید: از هر دری وارد شدم، بدون نتیجه ماند. درنهایت همهچیز را پذیرفتم. دوباره توانمندی و سختکوشی دوران کودکی و جوانی را در خودم زنده کردم و گفتم سعید نباید از همسنوسالهای خودش کم بیاورد و حتی باید مسیر زندگیاش بهتر از آنها باشد.

از مدرسه امید تا قلهزو
ثبتنام در بهزیستی و یادگیری مهارتهای لازم برای زندگی با شرایط جدید، شروع دوباره او بود. بعداز آن سراغ ورزش رفت. سعیدآقا میگوید: پیش از نابینایی پینگپنگ و والیبال بازی میکردم، اما بازی در این رشتهها دیگر برایم امکانپذیر نبود. برای همین شنا و گلبال را انتخاب کردم. سه ماه بیشتر گلبال تمرین نکرده بودم که برای مسابقات استان به تیم اضافه شدم. از آن به بعد به تیم استان راه پیدا کردم و در پستهای مدیریتی همکاریام را با هیئت گلبال استان و هیئت ورزش نابینایان ادامه دادم.
از هر دری وارد شدم، بدون نتیجه ماند. درنهایت همهچیز را پذیرفتم و دوباره سختکوشی دوران کودکی را در خودم زنده کردم
سعیدآقا پیشاز فعالیت جدی ورزشی، در آموزشوپرورش استثنایی بهعنوان معلم ریاضی دانشآموزان نابینا مشغول به کار شد و در ادامه، مدیریت مدرسه نابینایان امید را بر عهده گرفت. چندماهی بیشتر از بازنشستگیاش نمیگذشت، اما همین مدرسه نقطه آشنایی او با کوه شد.
او میگوید: دوازدهسال پیش، همکاران بینای ما کنار هم درباره صعود به قله زو صحبت میکردند و میگفتند بعضی از همتیمیهایشان کم آوردهاند و نتوانستهاند قله را کامل بالا بروند. همانجا علیآقا، پسرعمویم را که در مدرسه مشاور و امین من بود، صدا کردم و از او خواستم با هم به این کوه برویم و خوشبختانه توانستم بهراحتی به بالای آن برسم. بعد از آن، صبحها در پارک ملت میدویدم و با کوهنوردان حرفهایتر آشنا شدم. صحبت آنها از قلههای بلند ایران بود. همین صحبتها دماوند را به هدف بعدی من تبدیل کرد.
هر فتح یک تجربه تازه
با پسر بزرگش پوریا، پسرعمویش علیآقا و همکارش آقای عباسی، برنامه را درمیان گذاشت. هیچکدام به دماوند صعود نکرده بودند، اما با صعود به قلههایی مانند بینالود و شیرباد خودشان را آماده کردند.
سعیدآقا ادامه میدهد: هرچه به قله نزدیکتر میشدیم، کوهنوردان بیشتری به همراهانم میگفتند قید این صعود را بزنیم و من را برگردانند، ولی تصمیمم را گرفته بودم. مسیر دماوند از ارتفاع ۵ هزار متر به بالا خیلی سخت میشود. پسرعمو و همکارم کم آوردند، ولی من و پوریا سرحال بودیم. به پسرم گفتم میخواهم بقیه مسیر را تا قله بدوم.
سرانجام روی بام ایران ایستاد. بعد از آن، صعودهایش ادامه پیدا کرد؛ تفتان، سبلان، هزار، علمکوه و قلههای دیگری که هرکدام تجربهای تازه برای او به یادگار گذاشتند. دو سال پیش نیز همراه گروه آلپ که خودش آن را راهاندازی کرده است، به سنبران و زردکوه در استانهای لرستان و چهارمحالوبختیاری رفت و خاطرات بسیاری از آنها به یاد دارد که لبخند بر لبانش مینشاند.
سعیدآقا پایش را روی سنگهای تمرینی قله زو جابهجا میکند؛ درباره ترس از ارتفاع یا سختی صعود از او سؤال میکنم؛ میگوید: اگر بترسم، دو اتفاق میافتد؛ یکی اینکه خودم نمیتوانم با اعتمادبهنفس سراغ صعود بروم و دیگر اینکه همراه و همطنابم از کمک به من متزلزل میشود. باید به خودم اعتماد داشته باشم و به آنها قوت قلب بدهم.
همانطورکه صحبت میکنیم، جوادآقا او را راهنمایی میکند و میگوید: پای راستت را به ساعت۶ برسان. این نحوه راهنمایی آنهاست. سعیدآقا زبان ساعت را به خوبی آموخته و با هر نکتهای که میگویند، بدنش را به همان سمت سوق میدهد. تجربه صعودهای متفاوت و سنگین قلههای ایران او را به این فکر انداخت که سراغ چالش جدیدی برود یعنی گرده آلمانها، سختترین و فنیترین دیواره ایران.

آمادهشدن برای صعودی خاص
سعیدآقا اول شهریور۱۳۹۹، همراه پسرعمویش به قله علمکوه صعود کرده بود و تجربه این قله را در کارنامهاش داشت، ولی هنوز چیزی درباره صعودهای فنی نمیدانست. بالاخره سه سال پیش تصمیم گرفت که سراغ صعودهای فنی برود. برای رسیدن به قله، فقط تجربه صعود کافی نبود، بلکه باید کار با کاربین، طناب، هارنس و... را میآموخت. از استاد جواددهقانی خواست برای آموزش به دفتر تیم آلپ بیاید و انواع گرهها را به آنها یاد بدهد. این آموزش نقطه آغاز دوستی و همطنابشدن آنها شد.
سعیدآقا میگوید: بعد از آموزشهای لازم تمریناتم را زیرنظر جوادآقا در سایتهای کوهنوردی اطراف مشهد مثل اخلمد و اندروخ شروع کردم. وقتی کوهنوردان و استادان دیگر اشتیاقم را برای صعود فنی میدیدند، باتوجهبه شرایطم از من میخواستند که قید بالارفتن را بزنم و تنها به فرود با تجهیزات در درهها فکر کنم؛ چون میزان سختی آن از صعود کمتر است، اما هیچکدام از این حرفها مانعم نمیشد. میخواستم ثابت کنم که افراد دارای محدودیت نیز میتوانند.
پساز حدود هشتماه تمرین مداوم، خودش را آماده صعود میدید. سعیدآقا موضوع را با هیئت کوهنوردی استان هم مطرح کرد، اما حمایتی که انتظار داشت، دریافت نکرد. درنهایت با جوادآقا برنامه را پیش بردند.
سعیدآقا میگوید: برای صعود به فردی نیاز داشتیم که شناخت کاملی از مسیر داشته باشد. فؤاد احمدی، بیشاز هفت بار گرده را صعود کرده بود، حتی در زمستان. وقتی با او تماس گرفتم و نیتم را گفتم، به تیم اضافه شد.
از ونداربن تا پای گرده
تیم از چالوس و کلاردشت به رودبارک و سپس قرارگاه ونداربن رسید. پیمایش تا علمچال و محل کمپ حدود هشتساعت زمان برد. شب را همانجا سپری کردند و صبح چهارشنبه سرپرست تیم، فؤاد آقا، تا نزدیکی گرده را بررسی کرد تا در مسیر رسیدن به دیواره مشکلی پیش نیاید. یخچالهای علمکوه در نیمهتابستان همچنان وجود دارند و همین، طی مسیر از علم چال را برای آنها سخت کرده بود. پنجشنبه صبح با دستور سرپرست، حرکتشان به سمت گرده را آغاز کردند.
سعیدآقا میگوید: مسیر برفی و یخزده بود و شیب آن به سمت دره قرار داشت. این بخش را هم پشت سر گذاشتیم و با سه کوله بسیار سبک وارد مسیر صعود شدیم؛ آب، یک شیشه نوشیدنی شیرین و یک بسته بیسکویت و کاپشن سبک تنها لوازم همراهمان بود.
خاطرهای از شب قبل را هم برایمان تعریف میکند و میگوید: شب قبل از صعود، آقاجواد از من خواست یکبار دیگر شرایط را بررسی کنم و گفت «همانطور که خودت میدانی، وقتی وارد گرده میشویم، بعد از یک ساعت دیگر راه برگشتی وجود ندارد و باید تا آخر مسیر را برویم. سنگها ریزشی است و فرود آمدن خطرناک است. اگر هنوز نیاز به تمرین داری فعلا صعود را کنسل میکنیم.»
گفتم آمادگی بدنی و ذهنیام تا دیروز از هزار تا ۹۹۹ بود، ولی امروز بیش از هزار و پانصدتاست. وارده گرده میشوم و محکم و قوی از آن سمت به قله میرسم.

۶۵۰ متر سخت روی دیواره
پنجشنبه ساعت۶ صبح وارد مسیر شدند. باید ۶۵۰متر مسیر فنی را پشت سر میگذاشتند؛ مسیری شامل دیوارههای سه تا پنجمتری، بخشهایی که به یکرکابی، دورکابی و سهرکابی، شیبهای منفی و تراورسهای با معبر باریک معروف هستند.
سعیدآقا میگوید: چالشهای مسیر آنقدر زیاد بود که خیلی وقتها همراهانم نمیتوانستند مستقیم کمکی برسانند و مسیر را برایم توضیح میدادند. اندازه فضا را میگفتند و راهنماییام میکردند که دست یا پایم را کجا بگذارم. نمیگویم ترس و استرس نداشتم، ولی قابل کنترل بود. کمی ترس برای مراقبت از خودم لازم بود، اما نباید در کارم خلل ایجاد میکرد.
میخواستم ثابت کنم که افراد دارای محدودیت نیز میتوانند
آقافؤاد، سرپرست تیم، جلو میرفته ودر قسمتهای بالاتر کارگاه را آماده میکرده و طناب را میانداخته تا سعیدآقا و جوادآقا صعود بهتری را تجربه کنند. ساعت۵ عصر به ارتفاع ۴۶۵۰ متری قله و به طاقچهای حدود دو و نیم در سه متر، رسیدند که شد محل استراحت شبانه آنها.
سعیدآقا میگوید: هنوز پنجساعتی تا قله فاصله داشتیم و آقافؤاد صلاح ندانست که شب صعود را ادامه دهیم. یک سمت تخته سنگ دیواره بود و سمت دیگرش شیب. کمپ در آن شرایط بسیار هیجانانگیز بود. با طناب خودمان را به دیواره محکم کردیم که اگر خوابمان برد، اتفاقی نیفتد. هوا سرد بود و نتوانستم خوب بخوابم. صبح از ساعت ۵ بیدار بودیم و منتظر ماندیم خورشید به ما بتابد و پاهایمان گرم شود. پاها از زانو به پایین یخ زده و کرخت بود. کمی که گرم شدیم، دوباره مسیر را ادامه دادیم. به سنگ سماور که رسیدیم، از خوشحالی فریاد میزدم؛ چیزی تا پایان گرده نمانده بود.
ساعت۱۱:۵۰ روز جمعه، ۹مرداد ۱۴۰۵، او و همتیمیهایش صعود به فنیترین دیوار ایران را به پایان رساندند. سعیدآقا که هنوز شوق آن لحظه را به یاد دارد، میگوید: بغض گلویم را گرفت و اشک از چشمانم جاری شد. خداوند را شکر کردم که توانستهام چالش دیگری را در زندگی پشت سر بگذارم. استادانم را بغل کردم و اشک شوق ریختم. بعد هم از بین تخته سنگهای بزرگی که تا قله داشتیم با راهنمایی استادانم گذشتم و به قله رفتیم.
صعودی برای امید
سعیدآقا میگوید هدفش از فعالیتهای ورزشی، تنها ثبت یک صعود یا افزودن نام یک قله به کارنامهاش نیست؛ میخواهد این فعالیتها برای دیگران نیز معنایی داشته باشد و اضافه میکند: هدفم این است که الگویی باشم برای مردم کشورم و به آنهایی که در زندگی با چالش روبهرو میشوند، امید بدهم. ایستادگی و مقاومت دربرابر سختیها مهمترین درسی است که از این چالشها آموختهام. میخواهم به هموطنانم بگویم مشکلات را هم میتوان مثل گرده آلمانیها پشت سر گذاشت.
سعیدآقا به همین دلیل این صعود را به مردم ایران تقدیم میکند و میگوید: این صعود را به آنها تقدیم میکنم. در حال حاضر در شرایط خاصی هستیم. کشور با جنگ روبهروست و مردم از لحاظ اقتصادی در فشار قرار دارند. دوست داشتم به هموطنانم امید بدهم و به آنها یادآوری کنم که ما مردمی شجاع و قوی هستیم و هیچوقت دربرابر سختیها سر خم نمیکنیم و همه این شرایط را با سربلندی طی خواهیم کرد.

پشت و پناه و همراه همیشگی موفقیتها
شهین شریفی، همسر سعید دانشورآریا، سالهاست درکنار او و همراه برنامههایش است. آشنایی آنها به واسطه یکی از استادان دانشگاه شهینخانم شکل گرفت که همکار سعیدآقا در مدرسه نابینایان امید بوده است. آنها سال۱۳۷۳ ازدواج کردند و دو پسر دارند.
شهینخانم درباره انتخابش میگوید: بعد از چند جلسه صحبت مفصل، دیدم سعیدآقا همه ویژگیهایی را که برای همراه زندگی میخواهم، داراست. تنها محدودیتش، بینایی بود که برای من اهمیت زیادی نداشت. اصلا فکر نمیکنم با یک نابینا ازدواج کردهام؛ او در همه کارها و امور زندگی توانمند است.
شهینخانم از همان ابتدای زندگی مشترک با برنامهها و علاقه سعیدآقا با تجربههای تازه روبهرو شده است. وقتی همسرش کوهنوردی را انتخاب کرد، مخالفتی با آن نداشت. میگوید: نگرانی وجود دارد، ولی همیشه میدانستم با اعتماد کامل قدم در این مسیر میگذارد و مطمئن بودم با اراده قوی از پس کار برخواهد آمد.
* این گزارش شنبه ۲۴ مردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۹ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.