رفاقت شهید شافعی و دوستانش تا مرز شهادت
همه ما در زندگی خود همواره با افراد جدیدی آشنامیشویم و گاهی وقتها این آشناییها به دوستی تبدیل میشود. برخی از این دوستیها کوتاهمدت و برخی طولانی است و تا آخر عمر ادامه پیدا میکند. بسیاری از دوستیها با تغییر شرایط زندگی و روزگار تغییر میکند و خیلیها به دلیل منافع شخصیشان دوستی را کنار میگذارند و یادی از دوستان قدیمی نمیکنند.
تجربه دوستی در شرایط ویژه و سخت چیز دیگری است. انقلاب و جنگ شرایط ویژهای بود که باعث به وجود آمدن بسیاری از دوستیها شد، دوستیهایی که تا لحظه مرگ ادامه پیدا میکرد. در دیدار با خانواده شهیدعلیاکبر شافعی با یکی از این دوستیهای طولانی در شرایط ویژه جنگ و انقلاب آشنا میشویم.
از تولد تا پایان تحصیلات
شهید علیاکبر شافعی سال ۱۳۴۳ در مهدیآباد در محله نوده در خانوادهای مذهبی به دنیا میآید. پدر برای آشنایی بیشتر وی با دین و مذهب از همان دوسهسالگی او را به مسجد محله میبرد. علیاکبر نیز قبل از آنکه به هفت سالگی برسد با قرآن و نماز آشنا میشود. در هفت سالگی به مدرسه میرود و در راه کسب علم گام برمیدارد. با وجود علاقهای که به درس خواندن دارد برخلاف میلش مدرسه را رها میکند.
احمد شافعی، برادر شهید درباره این ماجرا میگوید: علیاکبر از همان کودکی با مسجد و قرآن انس گرفته بود، به همین دلیل از معاشرت افراد غیرمذهبی و رفتارهای غیردینی ناراحت میشد. سال پنجم ابتدایی را که تمام کرد، چند روز مانده به شروع مدارس، برای ثبتنام در کلاس ششم به مدرسه رفت. مدیر مدرسه با دیدن پرونده و نمرات عالی او بسیار خوشحال شد و وی را ثبتنام کرد.
علیاکبر روز اول مدرسه با خوشحالی و خنده به مدرسه رفت.ظهر که شد علیاکبر به خانه نیامد، پدرم نگران شد. من دنبال او رفتم. علیاکبر را در مسجد پیدا کردم درحالیکه خیلی ناراحت بود. دلیل ناراحتیاش را که پرسیدم، گفت: من به مدرسه نمیروم، تا همین جا که درس خواندم کافی است.
با تعجب به او گفتم: تو که خیلی خوشحال بودی و برای مدرسه رفتن لحظهشماری میکردی، چه شد که پشیمان شدی؟کمی تامل کرد و گفت: میدانی معلم ما عوض شده است. امسال معلم ما یک خانم است که میگویند وضع ظاهری مناسبی هم ندارد. من نمیخواهم گناهکار شوم.تعجب کرده بودم، ولی معنی حرفش را میفهمیدم. او نمیخواست با نگاهکردن به خانم معلمی که حجابش نامناسب بود، دچار گناه شود.
به او گفتم: خوب حالا ناراحت نباش، بیا بریم خانه شاید معلمتان را عوض کردند و یک آقا معلم آوردند. با این حرف من کمی خوشحال شد و باهم به خانه آمدیم، اما روزهای بعد همان خانم معلم سرکلاس آمده بود. علیاکبر هم چند روز خودش را به مریضی زد و به مدرسه نرفت.
بالاخره پدرم فهمید که او مریض نیست و تظاهر به مریضی میکند. با او صحبت کرد و دلیلش را پرسید. علیاکبر هم دلیل واقعی مدرسه نرفتنش را بیان کرد. پدرم با شنیدن حرفهای علیاکبر خیلی خوشحال شد و از داشتن چنین فرزند باایمانی احساس غرور کرد.به اوگفت: نگران نباش، در مدرسه دیگری ثبتنامت میکنم.روز بعد پدرم برای گرفتن پرونده علیاکبر به مدرسه رفت، اما مدیر مدرسه که از زرنگی او در تحصیل خوشحال شده بود، اصرار داشت که در مدرسه بماند. زمانیکه نتوانست علیاکبر را راضی کند، دلیلش را از پدرم پرسید. پدرم هم موضوع را توضیح داد. مدیر مدرسه خیلی ناراحت شد و از دادن پرونده خودداری کرد. در پایان هم گفت اجازه نمیدهم در هیچ مدرسهای ثبتنامت کنند.
بعد از آن به هر مدرسهای که رفتیم، علیاکبر را ثبتنام نکردند. از همین زمان بود که علیاکبر کار را روی زمین کشاورزی آغاز کرد. او در کنار کار کشاورزی به خواندن نماز جماعت در مسجد نیز علاقه زیادی داشت. در برگزاری مراسم مذهبی بهویژه عزاداری امام حسین (ع) از اعضای فعال مسجد بود.
اولین گام در آشنایی با انقلاب
علیاکبر به دلیل ارتباط نزدیکی که با امام جماعت مسجد داشت، خیلی زود با اوضاع و احوال کشور آشنا شد و چیزهایی بیشتر از سن خودش را درک میکرد، به همین دلیل فساد و ظلم جامعه باعث نگرانی او میشد. از همین زمان به فعالیتهای فرهنگی اقدام کرد. او تلاش زیادی کرد که تعدادی از همسنوسالهای خود را با دین و مذهب آشنا کند، به همین دلیل با چندنفر از نوجوانان محله که روحیه مذهبی نیز داشتند، ارتباط برقرار میکرد.
برادر شهید در اینباره میگوید: علیاکبر سعی کرد با مهربانی و فعالیتهای ورزشی با آنها دوست شود و آنها را جذب فعالیتهای دینی و مذهبی کند. او دو تیم فوتبال تشکیل داد و با تقسیم محله به دوبخش بالا و پایین رقابت دوستانهای را بهوجود آورد. او حتی با تهیه جایزه برای نفرات برتر سعی کرد نوجوانان را بیشتر همراهی کند.
با همین روشها دوستی میان چند نفر از نوجوانان محله به وجود آمد. همین گروه نوجوان جزو اولین فعالان مذهبی و انقلابی محله شدند. درسالهای ۱۳۵۲ و ۱۳۵۳ مسجد امام حسین (ع) با همکاری همین نوجوانان از فعالترین مساجد منطقه توس به شمار میآمد.
در همین زمان وقوع یک حادثه علی و دوستانش را با انقلاب پیوند داد. در یکی از شبها زمانیکه مشغول خواندن نماز و مراسم دعا بودیم، چند سرباز به همراه یک نفر لباس شخصی وارد مسجد شدند. بعد از پایان نماز سربازها از مردم خواستند که سرجایشان بنشینند، بعد از آن مردی که لباس شخصی به تن داشت (ساواکی) کنار منبر ایستاد و بعد از مدح شاه گفت: قاتل خطرناکی که در یک درگیری فردی را کشته است هنگام انتقال از زندان قوچان به مشهد از چنگ ماموران فرار کرده و به احتمال زیاد در زمینها و باغهای همین محله مخفی شده است، اگر او را پیدا کردید به ما خبر دهید. بعد از آن هم عکس مرد فراری را به مردم نشان داد. مرد چهره نورانی و بسیار آرامی داشت و اصلا با توصیفاتی که از او کرده بودند، هماهنگی نداشت. بعد از رفتن مامورها همه تعجب کرده بودند و نمیدانستند چهکار کنند.
همان شب وقتی در خانه درباره ماجرا صحبت میکردیم، علیاکبر با ناراحتی روبه ما کرد و گفت: این حرفها دروغ است، دل من گواهی میدهد که این مرد هیچ کار خلافی انجام نداده و بیگناه است.گفتم: مگر او را میشناسی؟ علیاکبر گفت: نه، ولی میدانم که بیگناه است.
روز بعد علی و دوستانش تیمی تشکیل دادند و به جستجوی مرد فراری پرداختند، ولی نتوانستند او را پیداکنند. چند روز از این ماجرا گذشت، تا اینکه یک شب مرد میانسالی به مسجد آمد و بعد از معرفی خود پرسید: چند روز قبل ماموران پلیس برای گرفتن یک قاتل فراری به اینجا آمده بودند.همه گفتند: بله. او گفت: من از دوستان نزدیک وی هستم. او یک قاتل فراری نیست، بلکه یک انقلابی و از پیروان امام خمینی (ره) است. ما به گفته رهبرمان بر علیه ظلم قیام کردیم.
سال ۱۳۴۲ بعد از دستگیری امام خمینی ساواک تعداد زیادی از طرفداران امام را به جرم مخالفت با حکومت دستگیر کردند، البته برای اینکه کسی متوجه نشود اعلام کردند که این افراد یک عده اراذل واوباش هستند. رفیق من هم یکی از همین دستگیرشدهها بود که دوهفته قبل هنگام انتقال به زندان مشهد فرار کرده است.
با شنیدن این حرفها حقیقت برای ما آشکارشد. از طرف دیگر علیاکبر و چندنفر از دوستانش با اشتیاق زیاد از مرد غریبه خواستند که توضیحات بیشتری درباره انقلاب و انقلابیون بدهد.
بستن پیمان برادری
بعد ازاین حادثه علی اکبر وچند نفر از دوستانش اولین هسته مبارزان انقلاب در محله را با مرکزیت مسجد محله تشکیل میدهند. علی اکبر با وجود سن اندکی که دارد خطر فعالیتهای انقلابی بر علیه رژیم را به خوبی درک میکند، به همین دلیل و برای امنیت بیشتر وحس همبستگی بین اعضای گروه، تصمیم جالبی میگیرد. اودر بین دوستان عهد برادری ورفاقت میبندد.
برادر شهید دراین باره میگوید: علی اکبر یک روز تمام دوستان نزدیک را به مسجد دعوت میکند وپس از چند گفتگوی دوستانه همگی سوگند میخورند که تا لحظه سرنگونی حکومت پهلوی یا هر ظالم دیگری در کنار هم باشند. با این سوگند آنها فعالیتهای انقلابی خود را آغاز کردند. همین زمان است که علی اکبر در سخنرانیهای رهبران انقلابی مشهد شرکت میکند.
او در سخنرانیهای شهید هاشمی نژاد و مقام معظم رهبری شرکت کرده و نوارهای ضبط شده این سخنرا نیها وسخنرا نیهای امام را دربین اهالی پخش میکند. از کارهای شجاعانهای که علی اکبر انجام میدهد نوشتن شعار بر روی دیوارهای مدارس محله است.برادر شهید درمورد این کارمی گوید: علی اکبر برای انجام این کار کیف به دست با آرامش به همراه دیگر دانش آموزان وارد مدرسه میشد ودر یک فرصت مناسب بعد از نوشتن شعار مرگ بر شاه روی تخته سیاه ودیوارهای مدرسه از آنجا خارج میشد.
البته بعد ازمدتی که جریان لو میرفت او با همان روش به مدارس دیگر وارد شده و شعار نویسی را ادامه میداد. با همین روش دانش آموزان زیادی به صورت اتفاقی با موضوع انتقلاب آشنا و همین کنجکاوی باعث حرکت آنان برای کشف حقیقت میشد. علی اکبر چنان مشغول فعالیتهای انقلابی شده بود که برخی از شبها تا نیمههای شب به خانه نمیآمد و این موضوع باعث نگرانی شدید خانواده شده بود. اما چون میدانستیم کاراو در راه حق است اعتراضی نمیکردیم.
با وجود سن کمی که داشت به همراه دوستانش به سراغ اهالی محله ومحلات دیگر میرفتند وبا روشنگری و سخنرانی از انقلاب وامام میگفتند. علی اکبر حتی در روزهای آخر پیروزی انقلاب به صورت شبانه روزی پیگیر ماجراهای انقلاب بود و اتفاقات مهم شهر را برای اهالی محل بازگو میکرد.
تاسیس اولین پایگاه بسیج
بعد از پیروزی انقلاب به دلیل نبود نیروی پلیس، ناامنی و هرجومرج بر جامعه حاکم میشود. به همین دلیل علیاکبر به همراه دوستان همپیمانش محافظت از محله را برعهده میگیرند.
برادر شهید در اینباره میگوید: علیاکبر و دوستانش یکی از اتاقهای مسجد را بهعنوان محل استقرار و پایگاه انتخاب کرده بودند. آنها شبها چوب به دست در محله گشت میزدند. در این مدت علیاکبر را خیلی کم میدیدیم. او هرشب در مسجد محله بود و روزها نیز پیگیر کارهای انقلاب و خبرهای پایتخت میشد. با آرام شدن اوضاع همین حلقه دوستانه اولین پایگاه بسیج محله را به وجود آوردند.
با شروع جنگ در سال ۱۳۵۹ علیاکبر و دوستانش از همین پایگاه بسیج کار اعزام نیرو و جمعآوری کمکهای مردمی را بر عهده داشتند. علیاکبر نیز با سخنرانی و دعوت از فرماندهان جنگ اهمیت شرکت در جنگ و دفاع را برای اهالی محله بیان میکرد. همان اوایل جنگ علیاکبر تصمیم گرفت به جبهه برود، اما بچههای پایگاه مخالفت کردند. به او گفته بودند حضورش در اینجا موثرتر است، اما بعد از شهادت چندنفر از دوستان قدیمی و کسانی که با او همراه بودند، بسیار دلتنگ شده بود.
علیاکبر با رفتن به جبهه و شهادت به عهدی که با دوستانش بسته بود، عمل کرد. امروز همه آن ها به شهادت رسیدهاند
خوابی که با شهادت تعبیر شد
علیاکبر که شهادت چندنفر از دوستان نزدیک و همپیمان خود را دیده بود، تلاش زیادی کرد که به جبهه برود. فرماندهان رده بالا اصرار دارند که او پایگاه بسیج را حفظ کند، تا اینکه سرانجام واقعهای او را مصمم کرد که به جبهه برود.
برادر شهید در اینباره میگوید: یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم علیاکبر بسیار ناراحت است و گریه کرده. با دیدن من صورتش را برگرداند تا نفهمم، اما من دلیلش را پرسیدم. او گفت: دیشب خواب رفقای شهیدم را دیدم. همه ناراحت بودند، دلیلش را که پرسیدم، یکی از آنها گفت: علیاکبر! تو پیمان ما را فراموش کردهای؟ مگر ما عهد نبستیم که تا لحظه مرگ کنارهم باشیم، چرا به عهدت وفا نمیکنی؟
باید بروم جبهه
علیاکبر همان روز از خانواده خداحافظی کرد و به جبهه رفت. هنگام رفتن روبه من کرد و گفت: منتظر من نباشید، من از جبهه برنمیگردم، بلکه میروم تا به عهدم وفا کنم. با شنیدن این حرف یقین کردم که او شهید میشود. بعد از چند روز خبر دادند که در عملیات فتحالمبین در منطقه دهلاویه به شهادت رسیده است. علیاکبر در اثر اصابت گلوله به سینهاش شهید شده بود.
برادر شهید که یادآوری این خاطره متاثرش کرده است، در پایان میگوید: علیاکبر با رفتن به جبهه و شهادت به عهدی که با دوستانش بسته بود، عمل کرد. امروز همه آن جوانهایی که در مسجد امام حسین (ع) عهد رفاقت و دوستی در راه دفاع از حقیقت بسته بودند، به شهادت رسیدهاند. آنها هیچوقت رفیق نیمهراه نبودند و به عهد خود وفا کردند.
*این گزارش شنبه ۲۴ اسفند ۹۲ در شماره ۹۷ شهرآرا محله منطقه دو چاپ شده است.