امام حسین(ع) - صفحه 6

مادر زینب تعریف می‌کند: یک روز یک سه‌چرخه عراقی با دخترم برخورد کرد و ناخن پای دخترم کنده شد و راننده فرار کرد. وقتی بیمارستان رفتیم راننده را پیدا کردند.
حامد طاهری‌فر می‌گوید: در یکی از شب‌هایی که برای عزاداری به هیئت رفته بودم، یکی از دوستانم گفت «اگر کربلا می‌خواهی، در مجالس امام‌حسین (ع) دم در مجلس بایست و کفش عزاداران را تحویل بگیر.»
جمعی از اهالی شهرک شهید باهنر هر اربعین به کربلا می‌روند تا در موکب صاحب‌الزمان(عج) - عمود ۸۰۲ - میزبان زائران پیاده‌ باشند. حاج‌علی فدایی بزرگ خادمان موکب می‌گوید: مردم از هر قشر و طبقه‌ای کمک می‌کنند.
حاج‌عباس بچه‌ها را از کوچه و خیابان جمع می‌کرد و می‌نشاند دور هم. همه کار‌ها و مسئولیت‌های هیئت را هم به خود بچه‌ها واگذار کرده بود. نقطه شروعش اینجا بود و بعد یکی‌یکی آدم‌ها اضافه شدند و هیئت پا گرفت.
محسن پورنامدار می‌گوید: ۴‌آذر سال‌۱۳۴۴ بابا شدم و درست سه‌روز بعد به شکرانه این اتفاق، هیئت را تأسیس کردم. آن زمان هیئت به نام امام‌هادی (ع) خیلی کم بود و نام ایشان غریب بود.
زهرا صبوحی از مادرش چنین یاد می‌کند: همیشه به من می‌گفت «برو در حیاط را باز بگذار و درِ خانه همسایه‌ها را بزن و بگو بیایند روضه». می‌گفتم: «مادرجان! پرچم را می‌بینند و خودشان می‌دانند روضه است، اگر بخواهند می‌آیند». و این‌گونه سال‌به‌سال روضه ما شلوغ‌تر می‌شد.
حاج سیدمهدی میرصدرایی یک داستان عاشقانه پلیسی از سرقت علمش دارد. علمی که از کودکی عاشقش بوده و تمام دار و ندارش را خرج آن کرده اما مدتی اسباب و نماد‌های عتیقه‌اش به سرقت می‌رود.