دفاع مقدس - صفحه 41

گاهی به مدرسه علی‌آقا می‌رفتم و از نزدیک، برخورد خوب او را با دانش‌آموزان می‌دیدم. آن‌قدر خوش برخورد بود و کارش را خوب انجام می‌داد که مسئولان آموزش‌وپرورش از او خواستند در مقطع راهنمایی نیز تدریس کند. مدرسه راهنمایی در محدوده پنج‌تن بود. بچه‌ها خیلی دوستش داشتند و انتظار می‌کشیدند ساعت تدریس علی برسد. این علاقه را از نامه‌هایی که شاگردانش برایش می‌نوشتند و به جبهه می‌فرستادند، می‌توان فهمید. نامه‌هایی بود سرشار از اشتیاق، احساسات و عشق به معلمی که انتظار دیدنش را می‌کشیدند.
عصمت حسین‌پور متولد1321 و ساکن محله کوی پلیس، چهل‌سال است که با حسرت دیدار دوباره فرزندش زندگی می‌کند. گوش‌هایش سنگین شده است و به‌درستی نمی‌شنود، اما تا نام «علی‌محمد» می‌آید، ضربان قلبش تندتر می‌شود و اشک در چشمانش حلقه می‌زند. دلش می‌خواهد از پسر جوان و رشیدش بگوید، دردانه‌ای که راهی جبهه شد و با خبر شهادتش آرزوهای مادر را ناکام گذاشت.
از وقتی یادش می‌آید، با قرآن انس و الفتی داشته است و روزی نبوده که شب شود و او چندصفحه از کلام خدا را مرور نکرده باشد؛ مروری عمیق تا بفهمد‌ چه می‌خواند و از کلام وحی چه می‌خواهد. بانو معصومه برامکی‌یزدی مادر شهیدان محمدرضا و محمدکاظم حیدری است. این مادر هفتاد‌و‌شش‌ساله همه آرامش زندگی‌اش را مدیون انسی است که با قرآن دارد. سه‌سالی می‌شود‌ که خانه این مادر پرشده از شور و گرمای حضور دختران و بانوان جوانی که رؤیای حفظ کل قرآن را در سر دارند.
توصیه‌‌ای قدیمی ازسوی همه استادان مداحی مطرح می‌شود که آقا سیدحسین تقی‌زاده هم آن را آویزه گوش کرده است؛ اینکه نرخ‌گذاری برای مجالس، پایان کار یک مداح است. او تعریف می‌کند: مداحی شغل من نیست و هیچ‌وقت برای آن قیمت تعیین نکرده‌ام و صاحب مجلس هر اندازه کرمش بوده، داده است.
مهاجر شبیه سه برادر دیگرش روشن‌دل است و از همان دوران کودکی با نورها، اصوات و حواس دیگری دنیا را لمس می‌کند. همان اولین تئاتری که شاهدش بوده است چراغ یک اتاق تاریک را در ذهن مهاجر روشن می‌کند. او را از محدوده محصور وجودش بیرون می‌کشد و پایش را به دنیای واقعی باز می‌کند. رؤیای بازی روی صحنه نمایش خیلی زود برای او محقق می‌شود.
جاده خندق که در منطقه هور‌العظیم در جزایر مجنون قرار داشت، بین عرب‌ها به الحچرده معروف بود. سیزده کیلومتر طول و هشت متر هم عرض داشت. عراق خودش این جاده را سال1362 با خشک‌کردن بخشی از هورالعظیم ساخت. در علمیات بدر، ایرانی‌ها توانستند آن را از عراق بگیرند. بااین‌حال، عراق با انجام عملیات‌های متعدد سعی کرد جاده راهبردی خندق را از ایران پس بگیرد. عراقی‌ها برای پس‌گرفتن خندق به شیوه آلمان‌ها در جنگ جهانی دوم عمل می‌کردند، یعنی آن‌ها تانک‌هایشان را در جاده به راه می‌انداختند و نیروهایشان پشت تانک‌ها با دوشیکا پیاده حرکت می‌کردند.
جانبازی‌اش را کتمان می‌کند و می‌گوید: همین که ایثارگر نام بگیرم، برایم کافی است. من خادم شهدایم، همیشه خواسته‌ام در مسیر آن‌ها قدم بردارم و عمرم را وقف زنده‌نگه‌داشتن یاد شهدا می‌کنم. بکائیان، ایثارگر پنجاه‌وشش‌ساله محله شاهد، بیشتر سال‌های جنگ را در خط مقدم حضور داشته و این روزها هم در سالن شهدای تبلیغات فرهنگ‌وهنر خراسان‌رضوی، مشغول جمع‌آوری یادگاری‌ها و اسناد مربوط به شهداست
مردی که در سال52 برای نخستین‌بار در تاریخ کشور، در شیراز لقب پرستار نمونه سال کشور و دانشجوی ممتاز دانشگاه را به خود اختصاص می‌دهد و دومرتبه تجربه ریاست دانشکده پرستاری و مامایی مشهد از سال60 تا 72 را در کارنامه حرفه‌ای پرستاری‌اش دارد. تحصیل از مقطع ارشد تا مقطع نیمه‌تمام دکترا در آمریکا، تدریس در دو دانشگاه کالیفرنیا و استخدام در بیمارستان «کامیونیتی هاسپیتال» شهر لانگ‌بیچ در سال54 تا 58 و قرارگرفتن در رده 5درصدی برتر جامعه پرستاران آمریکا، از نقاط عطف سرگذشت حرفه‌ای اوست.
بهمن که بیاید چهل سال از شهادت شهید رمضانعلی نورابی می‌گذرد. چهل ‌سالی که چهارده سالش به انتظار‌ و‌ امید بازگشتش گذشت. بزرگ‌ترین حسرت عصمت‌خانم حرف‌های ناگفته با کسی است که در دل بسیار دوستش می‌داشت، اما علاقه‌اش را هیچ‌وقت به زبان نیاورد: در‌ همه آن سال‌هایی که فکر می‌‌کردیم اسیر است، وقتی دل‌گیر و غمگین بودم، گوشه‌ای دنج پیدا می‌کردم و ساعت‌ها با او حرف می‌زدم. حتی بعد از پیداشدنش ‌هروقت ‌ناراحتم، بازهم راهی بهشت‌رضا(ع) می‌شوم تا با حرف‌زدن با شهیدم دلم آرام بگیرد.
آدم‌هایی که شبانه‌روز با جانباز‌ها سروکار دارند، این اضطراب و تشویش را خوب می‌فهمند. آن‌ها که سال‌ها هم‌نفس و همراه جانبازان بوده‌اند، با اشاره سر، با یک حرکت دست و یک نگاه به چشم‌ها حرف‌هایشان را ترجمه می‌کنند و می‌فهمند. بهیاران و پرستاران جانبازان اعصاب و روان مرکز روان‌پزشکی امام خمینی(ره) محله کارمندان دوم، حالا عضوی از خانواده جانبازان هستند.
خاطرات سربازی‌اش به دوران جنگ تحمیلی و دفاع از وطن گره می‌خورد. برای همین است که این دوران برایش پر از خاطرات تلخ و شیرین است. همان روزهایی که امدادگر جنگ بود و در زمان‌های بیکاری‌اش سروصورت رزمندگان را اصلاح می‌کرده و هر لحظه انتظار شروع عملیات را می‌کشیده است. حسن یعقوبیان در دوران جنگ تحمیلی برادرش را هم از دست داده است.
اولین چیزی که در بین تابلوهای نقاشی خودنمایی می‌کند، چهره ارتشی‌‌هایی است که با اولین نگاه ما را یاد تمبرهای قدیمی می‌اندازند. نام بیشتر آن‌ها زیر تابلوها نوشته شده است. تابلوهایی که توسط شهیدسیدمحمود امیدخدا در دهه‌های 30 و 40 کشیده شده‌اند. آن‌طور که می‌گویند شهید امیدخدا ذوق هنری خوبی داشته و در ایام فراغتش چهره دوستان و هم‌رزمانش را می‌کشیده است.
قصه شهادت رزمندگان دفاع مقدس را روی خاک ریزها شنیده ایم اما حاج محمود روایت تازه ای از شهادت هم رزمان خود دارد. تعریف می‌کند: گاهی ستون پنجم اطلاعات رفت وآمد نیروهای ایرانی را در اختیار دشمن می گذاشت. همین موضوع باعث بمباران مسیرهای پشت جبهه می شد که خودروهای سبک و سنگین مختلف پشتیبانی در آن تردد می کردند. به خاطر دارم در یکی از همین بمباران ها راننده آمبولانسی که مشغول جابه جایی نیروهای زخمی از خط مقدم بود مورد اصابت ترکش قرار گرفت و جلو چشم خودم به شهادت رسید.
چیزی از فوت پسرش «علی» نگذشته بود که خواب دید: «بانویی با چادر سیاه وارد خانه شد. با تأکید از من پرسید: «تو مادر دو شهیدی؟» تا این را گفت، هراسان از خواب پریدم! خبری از کسی نبود. پسرم احمد، برادر بزرگ‌تر مهدی، چند روزی برای مرخصی از جبهه به مشهد آمده بود. خوابم را برایش تعریف کردم.»
چادرش را روی سرش مرتب می‌کند و با همان نفس‌های منقطعش، می‌گوید: به‌خاطر قلبم دارو مصرف می‌کنم و صبح‌ها دیرتر بیدار می‌شوم. با صدای ناگهانی زنگ دچار اضطراب شدم. تصمیم می‌گیریم زمان دیگری برای مصاحبه برویم که پدر شهید سه صندلی برایمان می‌آورد تا بنشینیم. در آن هوای ابری و پاییزی، چه بهتر از اینکه زیر درخت انگور که یک‌درمیان برگ‌هایش ریخته بنشینیم. هنوز صحبتمان را شروع نکرده‌ایم که پدر شهید باز هم خجالتمان می‌دهد و با یک سینی چای داغ به حیاط می‌آید.
هوا تاریک بود. چشم چشم را نمی‌دید. صدای افتادن بمب از آسمان شنیده می‌شد که دوروبرمان به زمین می‌خورد. فکر می‌کردیم مثل همیشه عراقی‌ها دست‌بردار پاتک نیستند اما در تاریکی یکی‌یکی به سرفه افتادیم. تا اینکه گفتند شیمیایی زده‌اند و دود غلیطی فضا را پر کرد. ماسک‌هایمان را با عجله به صورت زدیم اما برای آن‌هایی که نزدیک بمب بودند دیگر دیر بود. بعضی هم‌رزمانم همان‌جا از شدت تنفس گاز خردل شهید شدند.
«جعفر آقا» که امروز می‌خواهیم از خاطراتش برایتان بگوییم آن‌قدر عاشق فوتبال است که در دوران دفاع مقدس و حتی عصر روز ازدواجش هم نتوانسته از ورزش و علاقه‌اش چشم‌پوشی کند. «جعفر تقی‌زاده» متولد محله امام رضا(ع) از آن روزهایی برایمان تعریف می‌کند که در کنار دفاع از میهن، حواسش به ورزش بوده و آن را کنار نمی‌گذارد.
امروز سوای قبور موجود در گوشه گوشه حرم، در حریم آن، سه زیرزمین به نام «بهشت ثامن الائمه (ع)» داریم. هر سه این آرامستان ها پس از پیروزی انقلاب و به دلیل تقاضای زیاد برای دفن در حرم مطهر رضوی احداث شده اند؛ بهشت ثامن الائمه (ع) یک در طبقه زیرین صحن آزادی است، بهشت ثامن الائمه (ع) دو در طبقه زیرین صحن قدس و بهشت ثامن الائمه (ع) سه در طبقه زیرین صحن جمهوری اسلامی.
زهرا خادم می‌گوید: اوایل دوران دفاع مقدس ساکن رضاشهر شدم. آن‌زمان در مسجد المهدی(عج) بولوار رضوی و مسجد رضوی واقع در پیروزی6 فعالیت می‌کردم. یادم هست برای رزمندگان لباس می‌دوختند، من هم نشستم پابه‌پایشان یکی از لباس‌ها را بدوزم پس از پایان کارم یکی از خانم‌ها خندید و گفت بهتر است شما بروید پیگیر کمک‌های مردمی باشید، در آن زمینه موفق‌تر هستید. همان‌زمان هم در کار تدارکات بودم و کمک‌های مردمی را جمع می‌کردم.
با وجود تمام روایت‌ها و خاطرات واقعی و مستندی که در تمام سال‌های پس از جنگ شنیده‌ایم، اما حقیقت جنگ به‌طور کامل درک نشده است. گاهی که به تصاویر بی‌شمار دوران دفاع مقدس می‌نگریم، داستان‌هایی را از آن‌ها برداشت می‌کنیم که روایتشان را نشنیده‌ایم. ما در اینجا با نگاه خودمان به برخی تصاویر جنگ تحمیلی نگریسته‌ایم و عکس‌‌نوشته‌هایی را از دل این تصاویر بیرون کشیده‌ایم.