دفاع مقدس - صفحه 36

حاج‌حسین فروغی که در ۲۱ سالگی به دفاع از وطن پرداخت و ۸ سال را در جبهه‌ها باقی ماند و پای راستش را از دست داد، در سال ۹۴ نیز به مدافعان حرم ملحق شد و در سوریه از ناحیه کتف و سر مجروح شد.
ناخدا یکم علی خسروی، برای سال‌های متمادی تنها‌گزینه برای رفع بسیاری از عیوب کشتی‌های ناوگان دریایی بوده و به‌همین دلیل او را با لقب «آچارفرانسه ناوگان دریایی» می‌شناسند.
۱۰ بار اعلام کردند آزادی و هربار با بهانه‌ای ردم کردند. حتی آخرین بار که بعد از چهار ساعت پرواز به ترکیه رسیدیم، باورم نمی‌شد آزادم.
اسدالله کشمیرى با اوج گرفتن حرکات مردم علیه رژیم شاه، متحول شد. سال ۱۳۵۹ با شروع جنگ از طریق بسیج به همراه پدر و ۲۰ نفر از اهالى روستا دسته‌جمعی برای دوره آموزشی عازم کردستان شدند و پس از آن به عضویت سپاه درآمد.
سلیمان خزائی روایت‌های جذابی از عکس‌هایی دارد که روزهای جنگ گرفته است.
رسول رجبی معروف به سردار جنگ یکی از انقلابیون و تلاشگران عرصه سازندگی است که بیش از چهل سال از عمرش را صرف پیشرفت و اعتلای ایران و ایرانی کرده است.
خانم استیری از جرگۀ ناکامان کامرواست. کسی که در جوانی‌اش از آن جوان‌های پرشور انقلابی بوده و حتی با وجود داشتن دو فرزند و بارداربودن باز هم تظاهرات می‌رفته و در جمع‌های انقلابی شرکت می‌کرده است.
عباس شیبانی، سرهنگ محله سجاد که این روزها به واسطه فشارهای جنگی و اثر گازهای شیمیایی نابینا شده است، روزگاری نگهداری از ۲ هزار اسیر عراقی را به‌عهده داشته، آن‌هم در حالی که سربازانش حتی فشنگ نداشتند.
در کارنامۀ کاری احمد مهران‌فر عناوین مختلف شغلی را می‌توان پیدا کرد؛ اما پای خاطراتش که می‌نشینیم رزمنده‌بودن برایش افتخاریست فرای همۀ سمت‌ها.
حسین جباری، جانباز محله شهید مصطفی خمینی با اینکه هنوز آثار جراحت جنگ آزارش می‌دهد، اما مشکل گشای محله شده است.
جانباز هادی نعمتی، از ابتدای جنگ تا سال ۷۱ در مناطق جنگی بوده و خاطرات او تاریخ‌ شفاهی جنگ تحمیلی است.
صحبت‌های فضل‌الله برهانی شهروند محله بهشت خاطرات بسیاری از همدلی مشهدی‌ها در زمان جنگ تحمیلی دارد. او می‌گوید: پولدار و بی‌پول نداشتیم وهر کسی به اندازه وسع و توانایی‌اش کمک می‌کرد.
علیرضا نجفی ۱۵ سال بیشتر نداشته که از پشت نیمکت مدرسه بلند می‌شود و روی تخته‌سیاه کلاس می‌نویسد: «من سرباز وطنم.»
عباسعلی عباس‌زاده آنقدر به خودش دستمال بسته تا خونریزی نکند مثل یک درخت لته شده اما با خودش می‌گوید: اگر اینجا بمانی یا اسیر می‌شوی یا شهید و زن و پنج بچه‌ات بی کس و کار می‌مانند.
فریاد زندند: شیمیایی...هادی شانزده‌ساله به جای اینکه ماسک را روی صورت خودش بگذارد آن را به هم‌رزمش داد که روی زمین افتاده بود و خودش به سرعت به سمت رودخانه دوید.
به همسرم تذکر داده بودند که چون در عقیدتی لشکر ۷۷ پیروز ثامن‌الائمه فعالیت می‌کند، جانش در خطر است و باید احتیاط کند.
تعداد شهدای مشهد در آزادسازی خرمشهر ۱۵ نفر بود. قرار بود شهدا از مسجد بنّاها تشییع شوند. آن روز کوچه تنباکوچی از جمعیت، سیاه می‌زد. من و مادرش حتی نتوانستیم به‌خاطر شلوغی، یک‌بار دیگر پسرمان را ببینیم.
مادر شهید جاویدالاثر براتعلی گرجی می‌گوید: هرکس قسمتی دارد. قسمت برات من هم شهادت بود. گوارای وجودش. من هم راضی‌ام به رضای خدا.
ایده راه‌اندازی پایگاه بسیج در یک طبقه از منزل مسکونی با حمایت خانواده آقای غلامی، از فکر به عمل رسید.
همه‌چیزش خدایی بود حتی ازدواج و زن گرفتنش. جبهه بود، از آنجا زنگ زد که مادر به فکر دامادی من باشید. من از امام خمینی برای عقدم وقت گرفتم.