جنگ که شد، پدرش تصمیم گرفت او را برای ادامه تحصیل به آلمان بفرستد.آنجامحمد را به نام «خمینی» میشناختهاند.سه ماه آلمان بود، اما نتوانسته بود خودش را با وضعیت آنجا وفق دهد. برگشت و تا زمان شهادت در جبهه ماند
ما را به جزیره مجنون فرستادند. نه پولی داشتیم و نه راه ارتباطی با کشور. ما را هوابرد کردند و در جزیره گذاشتند. یک گردان بودیم با ۲۲ رزمنده.
یکی از شیرینیهای عملیات بیتالمقدس برای سرهنگ محمود اسماعیلیان، شنیدن خبر پیروزیشان از رادیویی است که از عراقیها غنیمت گرفتهاند.
دکتر موسی میرشکار سالها پیش از اینکه در لباس یک پزشک به درمان و تسکین درد بیماران بپردازد، جانبازی است که با ترکش خمپاره در نوجوانی قطع نخاع میشود.
زهراخانم مهریه ۲۰ هزار تومانیاش را بخشیده بود تا دل همسرش را نرم کند و بتواند تماموکمال در امورات مربوط به جبهه و جنگ حضور داشته باشد.
حسین اکبری از خاطره دیدارش با شهید آوینی میگوید: پشت دستگاه مویلای فیلم شانزدهاش بود و کار مونتاژ میکرد. توصیه میکرد تصاویری که میگیرید واقعی باشد و حسوحال را منتقل کند.
خدیجه واحدی از آنهایی نیست که تفنگ در دست گرفته باشد یا در پشت جبهه خدمترسانی کرده باشد، او از اهالی مقاوم جزیره مجنون است. همانهایی که حاضر شدند ترکش بخورند اما خانه و کاشانهشان را ترک نکنند.
روحیه پهلوانی همیشه ضمیمه نامآوریهای محمدحسین حیدری بوده است. معروف بوده است به «پهلوان ریزقامت محله» که نمیگذاشته کسی دست تنها بماند.
خادمان باید متمایز از دیگران باشند. من همیشه تسبیح یا شکلات همراهم دارم تا به مردم بدهم؛ بچهها بیشتر از همه خوشحال میشوند.
یکی از آن ماجراهایی که در طول سالهای پس از دفاع مقدس گم شده، نقش راهآهن و کارمندان آن در پشتیبانی از جنگ تحمیلی بوده است.
تا کنون روایتهایی زیادی از آزادگان شنیدهایم، اما در این بین آزادههایی هم هستند که داستان اسارتشان کمتر خوانده و شنیده شده است. آزادههایی که به دست منافقین، کومله و دموکراتها در غرب کشور به اسارت درآمدند.
ما بچههای قد و نیمقد با دمپاییهای پلاستیکی به مشهد سفیدپوش و برفی رسیدیم. آنقدر از دیدن برف برای اولینبار ذوقزده شده بودیم که خستگی جنگ و خانه به دوشی از خاطرمان رفته بود.
در کارخانه کمپوت افراد در سمتهای مختلف ازجمله «دلدرکن» و «پوستکن»، «سرگذار»و انباردار فعالیت میکردند و خطوط منظمی در آن وجود داشت.
سالها بیرون از خانه کار میکردم. اما دیگر توان ندارم. قوت و رمق از دستهایم رفته است. چند وقت است کلوچه و نان درست میکنم.
کوچه دلافروز یا حسینباشی ۱۲ از معابر قدیمی محله حسینباشی است. قدیمیها آن را به نام «کوچه مسجد» میشناسند.
نوغان ۵ در گذشته به کوچه چهل خانه معروف بود، زیرا فقط چهل پلاک مسکونی در آن وجود داشت. این کوچه طولانیترین فرعی نوغان بود.
گفتند علیرضا بفا در قایق بوده و دیدهاند که قایق منهدم شده است. اما پلاک یا اثر دیگری از او پیدا نکردند؛ به همیندلیل احتمال دادند که پسرم اسیر شده باشد.
محمدجواد ستایش جزو آخرین خانوادههایی است که خرمشهر را ترک کرده و حرفهای زیادی از آن روزها و حالوهوای خرمشهر دارد.
صادق هدایتینیا جانباز ۷۰ درصدی است که یکبار در عملیات خیبر و دیگر بار در بمباران حلبچه، به خاطر استنشاق گازهای شیمیایی، ریههایش آسیب دید، اما تا پایان جنگ، سنگر جهاد را رها نکرد.
هادی کاظمنژاد جانبازشیمیایی ۷۰ درصد است که بیش از ۳۰ سال است نفس به نفس زندگیاش با داروها و قرصهای رنگارنگ، تاولها و زخمهای پوستی، خسخس سینه و سرفههای مکرری که عددش به صدها بار در روز میرسد، گره خورده است.