دفاع مقدس - صفحه 38

زمانی‌که سید محمد به جبهه می‌رفت، تا وقتی مجروح نمی‌شد، به خانه بر‌نمی‌گشت و گاهی مثلا هشت‌ماه طول می‌کشید تا به خانه برگردد.
سید علیرضا میری که خود رزمنده دفاع مقدس است، خاطرات شفاهی جاوید (جواد) نظام‌پور که هم‌رزم سردار شهید محمود کاوه است را به رشته تحریر درآورده است.
مسجد فقیه سبزواری با تقدیم ۸۴ شهید در دفاع از ایران، جزو مساجد شاخص در این حوزه است.
علی‌اصغر عرفانیان، از مهندسان پرواز هوانیروز محله نوفل‌لوشاتو که در روز‌های جنگ تحمیلی، به مردم جنگ‌زده، بسیار خدمت کرده و رشادت‌ها آفریده است. او پدر شهید‌جواد عرفانیان، از شهدای نیروی‌هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران است.
هادی نعمتی، آخرین فرمانده گردان الحدید، مقری را در مطهری شمالی با عنوان سنگر شهدای گردان الحدید راه‌اندازی کرد.
سرهنگ حسین فنایی، جزو چهار جانباز کشور است که خون آلوده فرانسوی دریافت کرد و دچار سیروز کبدی و هپاتیت c مزمن شد.
خدیجه غلامپور، مادر شهید «حسن بیناباجی» می‌گوید: سال‌ها بعد از شهادتش یکی از دبیر‌های دختر کوچکم که با حسن در یک مدرسه درس خوانده بود، وقتی می‌فهمد دخترم، خواهر شهید  بیناباجی است، می‌گوید همان زمان دانش‌آموزان انقلابی شناسایی شده بودند و اسامی برخی که فعال‌تر بودند در فهرست ترور قرار گرفته بودند.
عباس فارغ در جبهه، راننده ماشین سنگین و پشتیبانی بود. او اکنون با وجود جانبازی از ناحیه دست، مقام قهرمانی مسابقات رالی کشوری را دارد.
مرشد مجید جهان معتقد است که مرشدی و توسل به مولا معجزات زیادی در زندگی برای او به‌همراه داشته است و می‌گوید: «به‌دلیل عارضه شیمیایی گاهی نفسم می‌گیرد، اما نام مولا را که می‌برم نفسم تازه می‌شود.»
احمد مهران‌فر، در اوایل انقلاب، جزو بنیان‌گذاران جهاد سازندگی در شهرستان طبس بود و از سال ۶۰ به مناطق جنگی اعزام شد.
علی هزاره، تخریب‌چی تیپ ۲۱ امام‌رضا (ع) که سال ۱۳۶۲ قهرمان آموزشگاه‌های فوتبال کشور شده بود، شاخه گل قرمزی به همسر داد و گفت اگر برگردم، با همین قطار من و تو به کربلا می‌رویم. او رفت و هیچ‌وقت فرزندش را ندید.
عباس نصیری می‌گوید: از ورودی اردوگاه تا داخل آسایشگاه در دو طرف، نیرو‌های نظامی با باتوم، کابل‌های برق و قنداق تفنگ آماده بودند تا به قصد کشت، ما را بزنند. اینجا همان دالان مرگ بود!
ابراهیم ذاکری می‌گوید: شرایط رفاهی اسرای ایرانی در مقایسه با اردوگاه‌های عراق صد به صفر بود. من این را به‌عنوان کسی می‌گویم که هم فرماندهی اردوگاه اسرای عرقی را برعهده داشتم و هم در لباس اسیر چهار سال در عراق در بند بودم.
غلامحسین کمیلی می‌گوید: ما اولین گروه از اسرا بودیم که به رمادی ۳ می‌رفتیم. یک یا دو ماه آنجا بودیم که نمایندگان صلیب سرخ به دیدن ما آمدند و اسامی را ثبت کردند.
وقتی جنگ هشت‌ساله، پایان یافت خانواده‌های بسیاری هنوز چشم‌انتظار رزمنده‌هایشان بودند. علیرضا (مجید) کتابدار، آزادۀ محلۀ راه‌آهن یکی از این رزمنده‌ها بود که از ۱۶ تا ۲۴ سالگی‌اش را در زندان‌های رژیم بعث عراق گذرانده بود.
تقی تاجیک به‌خاطر اعتراضی کوچک در دوران اسارت، توسط بعثی‌ها شکنجه شد و سرانجام به شهادت رسید.
غلامرضا جعفری، آزاده و جانباز ۵۰ درصد می‌گوید: ساعت ۱۲ همان‌شب عملیات اعلام و مرخصی‌ها لغو شد و برگه مرخصی من در جیبم باقی ماند تا بغداد.
سید‌عباس کاظمی روایت می‌کند: چند بار اسلحه رویمان کشیدند. دست‌هایمان را از پشت بسته بودند. با هر بار شنیدن صدای گلنگدن، چشم‌ها را می‌بستیم و مرگ را پیش رویمان می‌دیدیم. آن روز اسلحه‌کشیدن در حد ترساندن بود.
سال ۱۳۶۱ محمد کرامتیان‌راد چهارده سال داشت که بازی‌های نوجوانی‌اش را کنار گذاشت و برای رفتن به جبهه دوبار مدارکش را پاره کرد.
علی نمازی هفت‌سال از دوران نوجوانی را در اسارت طی کرد. در این مدت درس و مشقش را با کتاب‌های صلیب سرخ و درس‌های معلمان اسرا در اردوگاه‌های عراق خواند.