همه رسالت مدرسه آزادی این است که به دانشآموزانش یادآوری کند تفاوتهایی که دارند، در اصل ماجرا تغییری ایجاد نمیکند. آنها با دانشآموزان دیگر مدارس شهر فرقی ندارند.
غلامحسین حیدری میگوید: من سهبار سکته کردم و مُردم. مرا با شوک الکتریکی برگرداندند. خدا میداند که درواقع به دعای این بچهها برگشتم؛ هیچچیز پاکتر از دعای بچههای استثنایی نیست.
مجتبی رباطی موسس پنج مرکز آموزش استثنایی در مناطق محروم مشهد در طول ۲۳سال کار با دانشآموزان استثنایی، امروز خیلی خوب درد آنان را میفهمد.
سال 1387 مرکز نگهداری کودکان اوتیسم به نام «تبسم» با حمایت خانواده قفلیزاده، از خیران مشهور مشهدی در محله الهیه تأسیس شد. این خانواده خیر بر اساس تحقیق و نقشهای که از کشور انگلستان آورده بودند، این مدرسه را تأسیس کردند. مدرسه «تبسم» در زمان تأسیس بهعنوان یکی از مجهزترین مدارس ویژه دانشآموزان اوتیسم در خاورمیانه شناخته میشد و بسیاری از پژوهشگران و محققان برای تحقیق درباره اوتیسم و دانشآموزان اوتیسمی به این مدرسه رفتوآمد میکردند.
همچنین بعدها بسیاری از مدارس ویژه دانشآموزان اوتیسم در ایران و کشورهای همسایه از سیستم ساخت و روش آموزشی این مدرسه الگوبرداری کردند.
حسن محقق، مدیر مدرسه میگوید: ناشنوایانی که در مدارس عادی و کنار دیگر دانشآموزان درس میخوانند در بزرگسالی به مراتب قویتر و موفقتر از سایر ناشنوایان هستند چراکه این همنشینی با افراد عادی، کمک میکند تا ناشنوایان زندگیای عادی داشته باشند.
این اولینبار است که یک روان درمانگر برای بازیدرمانی به یکی از مراکز منطقه6 در محله محمدآباد آمده است. مدرسه استثنایی کوثر، مدرسهای است برای کودکان این منطقه که نیازهای ویژه دارند و آموزش به آنها اصول ویژهتری را هم میطلبد و بازیدرمانی یکی از آنهاست. هفته گذشته با کمک اداره فرهنگی و اجتماعی شهرداری منطقه6، اولین جلسه بازیدرمانی با حضور جمعی از این کودکان در مدرسه کوثر واقع در محله محمدآباد تشکیل شد تا خانوادهها و کودکان این منطقه هم بدون پرداخت هیچ هزینهای از این آموزشها بهرهمند شوند.
معصومه صالحآبادی شبیه همه زنان کارمند شب قبل، ناهار روز بعدش را پخته و خانهاش جمعوجور است. از وقتی که خانهاش مستقل میشود، میآموزد خودش است و خودش! یاد میگیرد که چطور غذا بپزد و ظرف بشوید. تکیه میکند به کابینت کنار گاز و ناهارش را میپزد. بیشتر وقتش را به مطالعه میگذراند تا شاید آموختههایش گرهگشای یکی از دانشآموزانش باشد. او امید بچههاست. وقتی کودکی که روی ویلچر مینشیند میبیند که معلمش هم وضعیت او را دارد به این خوشحالی میرسد که من هم میتوانم. حتی یکی از دانشآموزانش به او میگوید: «خانم وقتی شما را دیدم آنقدر خوشحال شدم که شما هم مثل منی.»