خانه بیست پسر بیست
اگر از کنار خانهای بگذری که از پنجرههای باز طبقه دومش در هوای مناسب اسفند، سر و صدای کودکان زیادی را بشنوی، داخل خانه را چگونه تصور خواهی کرد؟ اگر کمی مکث کنی و از تداخل صداها حدس بزنی تعدادشان بیش از ۱۵ نفر است و همه پسرهایی هستند که مشغول بازی گروهیاند و صدای خندهشان ریخته داخل کوچه، از خودت نمیپرسی اینجا چه خبر است؟ بعد جوابش را چطور پیدا خواهی کرد؟
از آن دست آدمهای کنجکاوی هستی که چند دقیقهای بایستی تا عابری بیاید یا کسی از داخل خانههای کوچه سرک بکشد بیرون و تو بپری جلو تا بپرسی: «آقا! خانم! اینجا چهجور خانهای است؟ این همه بچه اینجا چکار میکنند؟»
بعد که پاسخش را فهمیدی چه میکنی؟ میگویی «چه جالب، چرا تا حالا نفهمیده بودم؟» و به همین اکتفا میکنی و عبور؟ یا سرت را بالا میگیری و نگاه معنیداری به طبقه دوم میاندازی و میگویی «الان وقت ندارم. بعد برای سرزدن میآیم.»
شاید هم دلت نازکتر از این حرفها باشد، بروی جلو و در بزنی، بعد وقتی با چهره خانمی مواجه میشوی که در را بازمیکند، اسکناسهایت را بشمری و وقتی تحویل میدهی بگویی: «هدیه برای بچهها!»
چه خوب، چقدر ستودنی که در لحظه، تصمیمت را میگیری و با بهانه امروز و فردا کردن، شانه از بار مسئولیت خالی نمیکنی، اما خوبتر است اگر در را بازکنی، از پلهها بروی بالا و پسربچههای شیطان و پرانرژی را به سینهات بچسبانی و سرشان را نوازش کنی.
شنیدهای قصه کسی را که گفت: «من سنگدل شدهام. حرف در من اثر نمیکند. چشمهایم دیگر اشک ندارد. آدم بیتفاوتی شدهام. چه کنم که سنگدلی و قصاوت قلب من از بین برود؟» این را از پیامبر خدا پرسید و حضرت در پاسخش فرمود: «برو یک یتیم بگیر. او را به سینهات بچسبان و به او رحم کن. دست روی سر او بکش و به او غذا بده.»
نگهداری بچهها در خانه اجارهای
مرکز نگهداری کودکان بیسرپرست و بدسرپرست خاتمالانبیا (ص)، سه سال است که در محله شاهد و در خانه اجارهای دو طبقهای راهاندازی شده است و در حال حاضر ۲۰ پسربچه بیسرپرست و بدسرپرست را زیر پوشش خود دارد. ۱۵ نفر آنان از اول تا سوم دبستان هستند و پنج نفرشان نیز زیر هفت سال.
وقتی داخل دفتر و روبهروی مدیر اجرایی مرکز نشستهایم، اینها را میشنویم. هنوز پسربچهها را ندیدهایم، فقط سروصدایشان را از طبقه بالا میشنویم و از شما چه پنهان، دل توی دلمان نیست برویم بالا و شادی بچهها را از نزدیک ببینیم تا برای دقایقی هم که شده، دنیای سرزندهشان را بین دغدغههای روزمره خودمان تجربه کنیم.
هرچند بین حرفهای ماشاءا... موسیزاده، چشم میدوزیم به مانیتور روبهرو که نماهای مختلف ساختمان را از دوربین مداربسته نشان میدهد و جنبوجوش بچهها از همانجا پیداست. روی دیوار کناری هم پر است از عکسهای سه در چهار بچهها و عکسهای بزرگتر دستهجمعیشان که حواسمان را پرت خودش میکند.
خانهای شبیه واقعیت
«پیشترها کودکان بیسرپرست و بدسرپرست در مراکزی با عنوان «پرورشگاه» نگهداری میشدند و تعدادشان خیلی زیاد بود، اما در حال حاضر وضعیت تغییر یافته و سازمان بهزیستی، این کودکان را در مراکزی باعنوان «شبهخانواده» نگهداری میکند که تعداد بچهها در آن بسیار کمتر است.»
کمتر بودن بچهها باعث میشود آنها احساس کنند در محیطی شبیه خانواده زندگی میکنند
مدیر اجرایی مرکز بعد از گفتن این جملهها درباره علت این تغییر رویه سازمان بهزیستی اینطور توضیح میدهد: «کمتر بودن تعداد بچهها باعث میشود آنها احساس کنند در محیطی شبیه خانواده زندگی میکنند، گذشته از این، رسیدگی و توجه مادی و عاطفی به بچهها نیز در این چنین وضعیتی بهتر و بیشتر است.»
فرهنگیان این مرکز را اداره میکنند
مرکز نگهداری کودکان بیسرپرست و بدسرپرست خاتمالانبیا (ص)، پنج نفر هیئتمدیره دارد که چهارنفرشان فرهنگی هستند. حسنجامی موسس و عضو هیئت مدیره این مرکز و نیز مدیر اجرایی بنیاد صیانت از خانواده است.
او سال ۸۰ در تربتجام «موسسه خیریه (ایتام) بعثت جام» را برای کودکان بیسرپرست و بدسرپرست با همین هیئتمدیره راه انداخت و از سه سال پیش نیز مرکز خاتمالانبیا (ص) را در محله شاهد قاسمآباد سرپاکرد؛ چراکه به اعتقاد هیئتمدیره، اینجا محیط آرامی دارد و هزینههای اجاره نیز درمقایسه با بعضی نقاط شهر، مناسبتر است.»
موسیزاده توضیح میدهد: «این کودکان از سوی مراجع قضایی به بهزیستی معرفی میشوند و بهزیستی نیز با توجه به سهمیه، رده سنی و گنجایش مراکز شبهخانواده، آنان را به این موسسهها انتقال میدهد. مشکل بیشتر کودکان بدسرپرست نیز، اعتیاد والدینشان است که در صورت بهبودی فرد معتاد، کودک میتواند به محیط خانواده خود برگردد.»
لطف همسایهها به کودکان پابرجاست
مراکز شبهخانواده با تکیه بر کمکهای مردمی، همکاری خود هیئتمدیره و تا حدی کمک بهزیستی اداره میشود. مدیر اجرایی مرکز خاتمالانبیا (ص) به این نکته جالب اشاره میکند که بیشتر کسانی که به این موسسه کمک میکنند قشر متوسط و فرهنگی جامعه هستند.
او میگوید: «همسایهها نیز به اینجا سرمیزنند و به بچهها لطف دارند. همسایه کناری برای خودم تعریف کرده که قبلا مستاجری داشته با دو فرزند که همیشه به خاطر سروصدای بچههایش، با او بحثش میشده، اما حالا که ۲۰ پسر در همسایگیاش زندگی میکنند اصلا سروصدایشان او را اذیت نمیکند.»
از درس و مشق بچهها میپرسیم و اینطور میشنویم: «۱۵ نفری که در کلاس اول و سوم دبستان تحصیل میکنند به مدرسه شهدای راهآهن میروند و درسهای همه آنها بدون استثنا در حد عالی است. همکاران فرهنگی بازنشسته ما به اینجا میآیند تا کمک درس بچهها باشند.
زبان، نقاشی و قرآن نیز جزو دروسی است که به همه پسرها حتی پنجنفری که مدرسه نمیروند، آموزش داده میشود. سه مربی و سه کمک مربی نیز به صورت شیفتی در این مرکز حضور دارند تا بچهها در هیچ زمانی تنها نباشند.
برای هیچ یک از نیروهایی که در این مرکز فعالیت میکنند نیز بحث حقوق مطرح نیست و آنچه برایشان اولویت دارد، خدمتکردن به پسرها و شادکردن دل آنان است.»
از کودکان استفاده ابزاری نمیکنیم
از مدیراجرایی مرکز میخواهیم که از بچهها و روحیاتشان حرف بزند، از کودکانی که بین بقیه، ویژگیهای منحصر به فردی داشتهاند، از خاطرههایی که پاکی بچهها در این خانه ساخته، اما موسیزاده قبل از بیان این خاطرهها از ما میخواهد آنها را در هفتهنامه ننویسیم و فقط شنونده این حرفها باشیم نه نویسنده آنها.
میگوید: «برای این ننوشتن دلیل دارم. چون دوست نداریم به هیچ عنوان از این بچهها که مثل فرزندان خودمان هستند استفاده ابزاری کنیم و جلب ترحم. ما برخلاف بعضی از مراکز، هیچکجا تبلیغات نمیکنیم، حتی سر در این ساختمان تابلو نزدهایم تا پسرها احساس کنند اینجا خانه آنهاست و نه یک مرکز نگهداری.
تمام تلاشمان این است که شان و آبروی این کودکان حفظ شود. هرکس تمایل داشته باشد خودش برای کمک به این مرکز اقدام میکند، روزی بچهها نیز دست خداست. خوشبختانه تا به امروز به لطف خدا پسرها خوب لباس پوشیدهاند و خوب تغذیه شدهاند. زیر نظر بهترین پزشک هستند و در حد توان، امکانات لازم را برایشان فراهم کردهایم. دو روز در هفته نوبت حمام دارند و خیّران استحمام آنها را انجام میدهند.»
مهرآسا با مهر در کنار بچههاست
به مناسبتهای مختلف برای پسرها مراسم برگزار میشود و آنها را به اردوهای تفریحی و شهربازیها میبرند. سمیه مهرآسا که مدیرفنی مرکز است یکی از چهرههای محبوب پسرهاست. به قول موسیزاده، مادر بچههاست و از ابتدای تاسیس مرکز با کودکان همراه بوده است.
او که پدر و مادرش فرهنگی هستند، دو سال است حتی زمان سال تحویل، کنار کودکان مرکز میماند و سالش را با آنها نومیکند. مهرآسا از مهربانی همسایهها میگوید که حتی حاضرند کارهای خدماتی ساختمان را انجام دهند، اما خدا را شکر، مرکز نیروی خدماتی هم دارد.
مهرآسا ادامه میدهد: «پیرمردی هست که هر چندوقت یکبار میآید و پول بسیار اندکش را برای بچهها میآورد و تابهحال اسمش را هم به ما نگفته. خانم دکتری هم در منطقه داریم که هرگاه داروی بچهها را از داروخانهاش تهیه کردهایم پولی از ما نگرفته است.»
یرمردی هست که هر چندوقت میآید و پول اندکش را برای بچهها میآورد و تابهحال اسمش را هم به ما نگفته
ترحم در شان بچهها نیست
«هادی» یکی از کودکان این مرکز بوده که برای خودش ماجرایی داشته است. پسری بسیار مودب، تمیز، باهوش و خوشزبان که حالا نیست و فقط عکسهای او روی دیوارهاست با لباس سفید آستینکوتاه و پاپیون سرمهای که ظاهر شیکی به او داده است.
هادی حالا در آغوش خانوادهای است که از طرف بهزیستی او را به فرزندخواندگی قبول کردهاند. ماجراهای دیگری نیز هست از بقیه پسرها که برخلاف اصراری که ما برای نوشتنش میکنیم قرار میشود راز سربه مهرمان باقی بماند؛ چراکه هیئتمدیره مرکز نمیخواهد از احساسات پاک پسرها برای تبلیغات و جلب حمایت مردم استفاده شود، چون در آن صورت این حمایت، بوی ترحم به خود میگیرد که در شان بچهها نیست.
فقط ما اشارهای میکنیم به اینکه این مرکز نیز همانند دیگر مراکز مشابه نگهداری کودکان، همیشه به حمایت مردم نیازمند است و مشکلات و کمبودهایی نیز در حال حاضر دارد که موسیپور همانند پدری که بسیار مراقب حفظ آبروی اعضای خانواده خود است از بیان آنها در هفتهنامه خودداری میکند و فهم مردم را آنقدر بالا میداند که اگر کسی بخواهد مددی برساند خودش پیشقدم شود.
لبها به خنده باز میشود
حرفهایمان که داخل دفتر به آخر میرسد، بالاخره سرمیگیرد با سمیه مهرآسا از پلهها برویم بالا و سربزینم از پسرها. وارد که میشویم ناگهان ۱۵ چهره معصوم جلویمان رژه میرود، همه یک به یک با لبخند سلام میکنند و ما درمیمانیم به کدامیک نگاه کنیم و جواب کدام را بدهیم. تختهای مرتبشان دورتادور هال بزرگ را گرفته و بقیه تختها نیز داخل اتـاقهاست کـه سرک میکشیم داخل.
بچهها بازیشان را در کنار مربیشان ادامه میدهند و ما نگاهشان میکنیم.
فرزاد یکی از آنهاست که سر حرف را با او بازمیکنیم. کلاس دوم دبستان است و وقتی میخندد گونههایش چال میافتد. ماکارونی را خیلی دوست دارد و خاله سمیه را. میگوید: «چون هم مهربونه هم خوب.»
با علی هم چند جملهای حرف میزنیم. او به کارتون بِنتن علاقه دارد و وقتی میگوید از بین غذاها پیتزا را دوست دارد چهرهاش به خنده بازمیشود. علی هم خاله سمیه را بیشتر از بقیه دوست دارد و از طرفداران پروپا قرص اوست.
محرومبودن از نعمت دعا
هر کسی که بخواهد به بچهها کمک مادی بکند یا حتی به آنها سربزند و به نیاز عاطفی آنان پاسخ دهد میتواند در هر ساعتی از روز به سراغ این مرکز برود و دمخور شود با دلهایی که حقیقتا هیچ نیازی به ترحم ندارند و حتی از کودکان معمولی شادترند، اما مسلما مانند کودکان دیگر حقوق مادی و معنوی خود را طلب میکنند که اگر برآورده نشود به آنها حسی میدهد از جنس تنهایی.
حتی اگر فرصت سرزدن نداشتید برایشان دعا کنید. بچههای معمولی که در کانون خانواده بزرگ میشوند تا رسیدن به بزرگسالی هر روزه دعای پدر و مادرشان پشت سرشان است، این یکی از نعمتهایی است که کودکان بیسرپرست از آن محرومند، فراموششان نکنید موقع دعاکردن برای فرزند خود.
* این گزارش چهارشنبه، ۱۴ اسفند ۹۲ در شماره ۹۳ شهرآرامحله منطقه ۱۰ چاپ شده است.

