
تیزپروازان هوانیروز با آغاز جنگ تحمیلی و در عملیاتهای خود، ساعتها پرواز عملیاتی داشتند و در آن برهه زمانی حساس، با دشمنان جنگیدند و علاوه بر این به کمک سربازان و رزمندگان دلیر و شجاع اسلام شتافتند تا ما امروز طعم آزادی را بهخوبی احساس کنیم.
بماند که در این راه شهیدان زیادی نیز تقدیم انقلاب کردیم. بر آن شدیم تا پای صحبت سرهنگ خلبان، سیدمحمود مقدمنائینی از خلبانان هوانیروز محله نوفللوشاتو که در روزهای جنگ تحمیلی، خدمات بسیاری برای مردم جنگزده انجام داده و رشادتها آفریده است، بنشینیم و برگی زرین از افتخارات این بزرگمرد عاشق وطن را بازگو کنیم.
سرهنگ بازنشسته سیدمحمود مقدم، خلبان هوانیروز جمهوری اسلامی ایران، متولد۱۳۳۱ در شهر مشهد است. او دارای ۳۰ سال سابقه است و از سالهای ۵۲ تا ۸۲ به فعالیت در هوانیروز مشغول بوده است؛ کسی که توانسته ۶۰۰ ساعت پرواز بر فراز آسمان انجام دهد و حالا قسمتی از خاطرات خود را از این دوران برای ما بازگو میکند.
او را سرلشکر منصور خسروداد در سال ۱۳۴۲ در باغ شاه تهران به عضویت تشکیلاتی درمیآورد که نیروهای اولیه آن از هوابرد و نیروی هوایی بودند. اولین دورهای که هوانیروز نیرو استخدام کرد، سال ۱۳۵۱ بود؛ چون پدرش نظامی و سرهنگ نیروی زمینی بود، او هم علاقه زیادی به خلبانی پیدا میکند و در سال ۱۳۵۱ وارد هوانیروز میشود و دوره خلبانی را در پایگاه شهید وطنپور اصفهان میگذراند. در تاریخ ۲۱ شهریور ۱۳۵۹ که آغاز جنگ تحمیلی است، به کردستان میرود و با نیروهای کوموله و دموکرات و همچنین نیروهای عراقی میجنگد.
سرهنگ مقدم در طول سالهای خدمتش بهطور میانگین ۶۰۰ ساعت پرواز انجام داده و از یادآوری شهادت ۱۲ تن از همرزمانش که از کارکنان هوانیروز مشهد بودند و به شهادت رسیدند، دلتنگ و اندوهناک میشود.
او میگوید: هوانیروز چهارنوع هلیکوپتر دارد که برخاستن و پیشرانش آنها بهوسیله یک یا دو چرخانه افقی بزرگ صورت میگیرد. چرخانه یک هلیکوپتر را ملخ مینامند. یک خلبان هلیکوپتر باید از دو دست و دو پای خود برای خلبانی استفاده کند که این امر نیاز به مهارت و قدرت تفکر بسیار زیادی دارد.
خلبان فقط باید عاشق میهن و مردمش باشد. درحقیقت تمام جانفشانیهایی که در طول جنگ رخ داد، زاییده همین حس درکنار اعتقاد بچهها به پیروزی بود؛ چراکه خلبانی شغل سختی است و از لحظهای که از روی زمین بلند میشوی و اوج میگیری و پرواز میکنی، دیگر پایین آمدن و فرودآمدنت با خداست.
خلبان هلیکوپتر کارش از خلبان هواپیما سختتر است؛ چراکه خود انجامدهنده تمامی کارهاست. یک خلبان هلیکوپتر تمام فرمانهای نشستوبرخاستش دست خودش است و حال آنکه یک هواپیما وقتی میخواهد بنشیند، باندی مخصوص به خود دارد و تمام عوامل به خلبان کمک میکنند که فرود راحتی داشته باشد، اما یک خلبان هلیکوپتر برای اینکه در یک مسیر راحت بنشیند، باید مقدار و جهت باد و تمام عوامل را خود بررسی کند، از همینرو کارش سنگینتر است.
یک خلبان هلیکوپتر هیچ پلاتر و نقشه و برج مراقبتی و... در اختیار ندارد و باید تمام کارها را خودش انجام دهد و تکانها، ویبریشنها و صداهایی که در هلیکوپتر وجود دارد، به خلبان هلیکوپتر صدمه میزند، ولی خلبان هواپیما کمتر از فشار هوا آسیب میبیند و از طریق مانیتور و به صورت خودکار پرواز میکند، اما خلبان هلیکوپتر با فشار هوا دچار آسیب میشود و بهخصوص در ارتفاع ۱۵هزارپایی این موضوع کاملا مشخص است و موجب شده که برخی خلبانهای ما در حال حاضر مشکل ناراحتی کمر و دیسک داشته باشند.
خاصیتی که هلیکوپتر دارد، این است که هرجایی میتواند بنشیند و بلند شود؛ زمین کوهستانی و ناهموار برایش فرقی نمیکند. قدرت چرخش هلیکوپتر بهشدت زیاد است و حال آنکه هواپیما این خاصیت را ندارد.
هلیکوپتر ۶۰۰ تا سوخت میگیرد و درنهایت دو ساعت بیشتر نمیتواند بالا بماند و برای سوختگیری باید دوباره به زمین برگردد و حال آنکه ظرفیت سوخت هواپیما خیلی بیشتر از این است و ساعتها میتواند در آسمان پرواز کند.
سرعت هلیکوپتر تقریبا ۳۶۰ کیلومتر در ساعت است و حال آنکه هواپیما میتواند در یک ساعت، ۹۰۰ کیلومتر پرواز کند و راه برود. هلیکوپتر فقط تا ۲۰ هزارپا (هرپا ۳۲ سانتیمتر) میتواند بالا برود و هواپیما بین ۳۰ تا ۴۰ هزارپا میتواند پرواز کند.
در زمان جنگ، هلیکوپترهایی که من خلبانش بودم، بیشتر کاربری امدادرسانی و پشتیبانی و انتقال و جابهجایی سربازها و مجروحان را داشتند؛ البته در مواقع صلح، سوانح غیرمترقبه مثل سیل و زلزله را پشتیبانی میکردیم و در زمان جنگ هم به مناطقی که صعبالعبور بود و امکان دسترسی نیروها به آذوقه و مواد غذایی وجود نداشت، خدماترسانی میکردیم.
شهیدکشوری همرزم من بود. احمد کشوری از خلبانان هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که در جنگ ایران و عراق کشته شد. او در سال۱۳۵۸ و در دوران آغازین جنگ، نقش مهمی در جنگ کردستان در برابر احزاب داشت.
در سال۱۳۵۱ وارد ارتش شد و دوره آموزشی هلیکوپتر را با موفقیت پشتسر گذاشت. هلیکوپتر او در تنگه بینای استان ایلام در منطقه عمومی میمک، هدف اصابت موشکِ میگ عراقی قرار گرفت. هنوز که هنوز است، زمانی که از روزهای با او بودن یادم میآید، دلم بدجوری هوایش را میکند.
آنچه در زمان جنگ باورش خیلی سخت است، این بود که ما خلبانها نوبتی پرواز داشتیم؛ یعنی تقریبا ۵ ماهی طول میکشید تا هر خلبان نوبت پروازش فرابرسد و در این موقع بود که همه مشتاق بودند نوبت را از هم بگیرند. پرواز قشنگ و زیباست؛ بهخصوص زمانی که از زمین کنده میشوی و احساس میکنی به خدا نزدیکتر میشوی.
خلبان بازنشسته روزهای جنگ تحمیلی، گوشهای از خاطرات خود را برای ما بازگو میکند. او میگوید: ۲۵ بهمن ۶۴ در عملیات بدر جزیره مجنون، من بهعنوان سرپرست گروهان قرارگاه یکی از یگانهای هوانیروز (گروه رزمی مسجدسلیمان)، در منطقه حضور داشتم. چهار فروند هلیکوپتر ۲۱۴ هوانیروز هم در عملیات شرکت کرده بودند که با آنها رزمندگان را نزدیک خط مقدم هلیبرد میکردیم.
سه فروند هلیکوپتر که رزمندگان را در منطقه یادشده پیاده کرده بودند، در موقع برگشت، نزدیک مواضع خودی هدف اصابت گلولههای توپ ضدهوایی قرار گرفتند. صدا از دور شنیده شد و ما فکر کردیم که هواپیمای عراقی به آنها حمله کرده است.
سرباز عراقی گفت: اگر شما را از دست عراقیها نجات بدهم، تضمین میکنید که مرا با خودتان به ایران ببرید؟
لحظاتی بعد با بیسیم هلیکوپتر خود تماس گرفتند و کمک خواستند، اما دیگر صدایی شنیده نشد. ساعتی گذشت. همه ناراحت و نگران بودند. گویا منافقان قبل از شروع عملیات، به دشمن اطلاع داده بودند که قرار است چنین عملیاتی صورت گیرد. فکر کنم یک روز یا دوروز قبل، از تحرکات نیروهای ما آگاه شده بودند.
عراقیها با قایقهای توپدار در نیزارهایی که در مسیر هلیکوپترها بود، مخفی شده بودند. در نوبت اول، هلیکوپترها نیروهای خودی را در نزدیک مواضع دشمن پیاده کردند و به سلامت بازگشتند، اما در نوبت بعد عراقیها به آنها شلیک کردند. خلبان و کمکخلبان هلیکوپتر اول، در اثر برخورد گلوله توپ ضدهوایی به کابین آن، شهید شدند.
خلبانان هلیکوپتر دوم نیز با وجود برخورد گلوله به بدنهاش، آن را برای جلوگیری از سقوط، بهسرعت به زمین نشاندند و بهمحض اینکه از هلیکوپتر پیاده شدند و خواستند پناه بگیرند، درحال فرار از پشت، هدف اصابت گلوله نیروهای بعثی قرار گرفتند و شهید شدند.
هلیکوپتر سوم، بر اثر اصابت گلوله توپ، در نیزارهای نزدیک عراقیها سقوط کرد و در باتلاق فرورفت. دو خلبان آن بهخاطر نبودن هوا در زیر آب و وارد شدن شوک، بیهوش شده بودند.
یکی از خدمه هلیکوپتر که با شنا در باتلاق کمی آشنایی داشت، آنها را از آب بیرون آورد و منتظر بود که نیروهای خودی نجاتشان بدهند، اما گشتیهای عراقی آنان را دیده و اسیر کرده و با خود برده بودند. فرماندهان و مسئولان نگران بودند. میگفتند چارهای بیندیشید و در فکر نجات آنان باشید.
یکی از خلبانان، بعد از آزادی، برای ما اینچنین تعریف میکرد: عراقیها بعد از اینکه ما را از آب گرفتند، چشمبسته به چادر قرارگاه فرماندهی خود بردند و شروع به بازجویی کردند. طبق معمول، نامونشان و درجه یگان از ما سوال شد. صحبتهای آنان را میشنیدیم، اما جایی را نمیدیدیم. حدس میزدم که در این چادر بیش از سه نفر نباشند.
بعد از بازجویی، چشمان ما را باز کردند، اما دستهایمان بسته بود. آنها آنطور که حدس میزدم، دو افسر ارشد و یک سرباز بودند و آن سرباز مواظب ما بود. او کمی با فارسی آشنایی داشت و سوالات فرمانده عراقی را برایمان ترجمه میکرد.
بعد از نیمساعت دو افسر ارشد عراقی از چادر بیرون رفتند. آنها منتظر بودند که ما را با وسیلهای به پشت جبهه خودشان ببرند. وقتی آنها بیرون رفتند، یکباره سرباز عراقی سر صحبت را با ما باز کرد و گفت: اگر شما را از دست عراقیها نجات بدهم، تضمین میکنید که مرا با خودتان به ایران ببرید و به من پناهندگی بدهید تا من آنجا اسیر نباشم؟ من از حرف او متعجب شدم.
فکر کردم شوخی میکند یا سربهسر ما میگذارد. گفتم: به چه دلیل میخواهی خود را به خطر بیندازی و مار ا نجات بدهی؟ این موضوع بسیار شکبرانگیز بود. او گفت: من در اصل ایرانی و هموطن شما هستم. پدر و مادرم قبل از انقلاب ایران، به عراق مهاجرت کردند و ساکن آنجا شدند و تابعیت عراق را گرفتند.
من هم در آنجا بزرگ شدم؛ چون ما شیعه بودیم، عراقیها خیلی به ما ظلم رواداشتند. رژیم بعثی، جوانان عراقی را بهزور و اجبار به جنگ با کشور مسلمان ایران میفرستد و هرکس از دستور این رژیم سرپیچی کند، او را تیرباران میکنند. من حاضرم برای نجات خودم، همهگونه همکاری را با شما انجام دهم. میدانم که اگر برنامه لوبرود، مرا تیرباران میکنند، اما من این خطر را به جان میخرم.
آنگاه سرباز عراقی یک لحظه از داخل چادر بیرون را نگاه کرد و دید فرماندهان در حال صحبت کردن هستند. گفت: حالا وقتش است. تماس بگیر. من هم با یک بیسیم صحرایی که در چادر وجود داشت، با شما تماس گرفتم و گفتم ما زنده هستیم. اگر میتوانید هرچه سریعتر مار ا نجات دهید و موقعیت این چنین است.
این بود ماجرایی که او تعریف کرد. ما باورمان نمیشد و خیلی خوشحال شدم از اینکه خلبانان من سالم هستند. هوا داشت تاریک میشد. من دستبهکار شدم و سوال کردم: کسی حاضر است برای نجات خلبانان، همراه من بیاید؟ تعدادی از رزمندهها داوطلب شدند و گفتند: میرویم، یا اسیر میشویم، یا کشته میشویم، یا برمیگردیم.
سوار قایق شدیم. نیروهای عراقی را دور زدیم و خود را به چادری که بچهها در آن اسیر بودند، نزدیک کردیم. سرباز عراقی از دور نظارهگر ما بود. با بلندگو اعلام کردم: «شما در محاصره هستید، تسلیم شوید». سرباز از جریان باخبر بود و عکسالعملی نشان نداد.
افسران متوجه ما شدند، از چادر خود بیرون آمدند و به طرف چادر بچهها دویدند که ببینند چه اتفاقی افتاده است و صدا از کجاست؟ با نگرانی به سرباز خود پرخاش میکردند، اما او قبل از اینکه فرماندهانش عکسالعملی از خودشان نشان دهند و او را مورد ضربوشتم قرار دهند، تفنگ خود را رو به آنها گرفت.
از آنجایی که عراقیها خیلی ترسو هستند، خود را تسلیم کردند. وقتی موقعیت را مناسب دیدم، جلو رفتم و با یک حرکت برقآسا، دو فرمانده عراقی را خلعسلاح کردم. سوار قایق شدیم و بهسرعت آنان را به سمت منطقه خودمان حرکت دادیم. هرلحظه امکان داشت در برگشت، به دام نیروهای گشتی عراقی بیفتیم که در آن اطراف حضور داشتند، اما بهخیر گذشت و نجات خلبانان با موفقیت انجام شد.
خیلی خوشحال هستم که توانستیم دونفر از خلبانان را که ارزش زیادی برای هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی داشتند، نجات بدهیم. افراد ما با قایق به جستجوی دو هلیکوپتر دیگر رفته بودند و بعد از یافتن آنها، دیده بودند که خلبانانشان شهید شدهاند.
سرگرد بخشی، سرهنگ بختیاری، سرگرد مشایخی و کریمی ازجمله آنها بودند. آنها را منتقل کردند و همگی متاثر شدیم. صحنه غمانگیزی بود و عملیات متوقف شد؛ چون اگر ادامه مییافت، تعداد دیگری از خلبانان شهید میشدند.
در ادامه، خلبان هوانیروز ساکن منطقه ما از همراهی و همکاری و دلسوزی همسرش در تمام دوران جنگ بهخصوص از همراهی او در ماموریتهایی که در شهرهای مختلف جنوب داشته، تشکر میکند؛ از اینکه همسرش هر روز شاهد جنگ و بمباران بوده، روزهایی که ناجوانمردانه قلب کرمانشاه را بمباران کردند و تعدادی از هموطنانمان را به شهادت رساندند.
میگوید: در دوران ۸سال دفاعمقدس، خانوادهام فشار زیادی را تحمل کردند. من در سال ۵۶ ازدواج کردم و تا سال ۷۶ نیز در شهر اصفهان ماندیم و از آن سال به بعد به مشهد آمدیم. حاصل ازدواجم، دو پسر به نامهای جلال و جواد و دخترم مهساست که هیچکدام متولد مشهد نیستند.
* این گزارش چهارشنبه، یک مهر ۱۳۹۴ در شماره ۱۶۵ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است