کد خبر: ۵۴۴۱
۱۵ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
خادم خستگی‌ناپذیر مسجد حاج‌آخوند

خادم خستگی‌ناپذیر مسجد حاج‌آخوند

محمدمهدی آیینه‌چیان، خادم قدیمی مسجد «حاج‌آخوند» سرباز حوزۀ فرهنگ است خادمی که از روز‌های آغازین جنگ، لباس رزم بر تن کرد و امروز همچنان بر تنش است.

در محلات پایین‌خیابان و طبرسی کمتر کسی است که با نام محمدمهدی آیینه‌چیان، خادم قدیمی مسجد «حاج‌آخوند»، آشنا نباشد؛ خادمی که از روز‌های آغازین جنگ، لباس رزم بر تن کرد و امروز همچنان بر تنش است.

او سرباز حوزۀ فرهنگ است، از آن‌هایی که باید پی‌اش را در پشت جبهه و میان زمینه‌چینی‌های اعزام نیرو‌ها پیدا کرد؛ جایی که به چشم خیلی‌ها نمی‌آید. واقعیت اینجاست که در سال‌های گذشته هربار پای حرف خانوادۀ یکی از شهدا یا جانبازان محله نشستیم، ذکر خیر آیینه‌چیان و همت او هم بود.

 

هم‌نشینان خوب

سال ۱۳۳۷ در کوچۀ "حسن‌قلی" به دنیا آمدم. پدرم در چهارراه میدان‌بار مغازۀ حلبی‌سازی داشت. پنج‌ساله بودم که به کوچۀ جوادیه آمدیم، نزدیک مسجد «حاج‌آخوند». پدرم از همان بچگی دستم را می‌گرفت و با خودش به مسجد می‌برد.

در نوجوانی در کنار درسی که می‌خواندم، کمک‌دست او هم بودم. نزدیک مغازه‌اش، زینبیه‌ای بود که گاه برای اقامۀ نماز به آنجا می‌رفتیم. در این آمد و شد‌ها با دو طلبۀ جوان آشنا شدم و همین آشنایی زمینه‌ای شد برای فراگرفتن دروس حوزوی. بحبوحۀ انقلاب بود و من هم در سن غلیان احساسات و شور و حال جوانی.

هم‌سو با این دو طلبۀ جوان و چند تن دیگر از فعالان محله، حرکت‌های انقلابی جوانان طبرسی و پایین‌خیابان را همراهی و هدایت می‌کردیم. گاهی کارمان توزیع اعلامیه‌های حضرت امام (ره) بین مردم و کسبه بود و گاهی شرکت در راهپیمایی‌ها و دعوت اهالی و کسبه برای حضور در صحنه. پیش‌نماز جوان مسجد، حاج‌آقا ابریشم‌کار هم نقش پررنگی در نتیجه‌بخشی فعالیت بچه‌های مسجد داشت.


تمرین انقلاب

یک حُسن مسجد «حاج‌آخوند» این بود که درش شبانه روز به روی جوانان باز بود. کلیددار مسجد برادرِ آقای ابریشم‌کار بود که مغازه‌ای نزدیک مسجد داشت؛ برای همین فعالان فرهنگی و بسیجیان مشکلی برای رفت و آمد به مسجد نداشتند.

ابقۀ فعالیت‌های فرهنگی خودِ آقای ابریشم‌کار نیز به سال‌ها قبل از انقلاب برمی‌گشت. حدود یک‌سال قبل از پیروزی مردم بر رژیم شاهنشاهی، کمیته‌ای فرهنگی در مسجد تشکیل داده بود که برنامۀ معمول آن اجرای دعای ندبه بود؛ پذیرایی ساده‌ای هم داشت:

سیب‌زمینی آب‌پز و کمی نعناع و نمک. یک‌جمع دوستانه بود؛ بعد از دعا و نیایش و سخنرانیِ فعالان انقلابی به سمت حرم حرکت می‌کردیم. در بحبوحۀ انقلاب این حرم رفتن‌ها جهت‌دار شده بود، کاملا در مسیر انقلاب بود و تظاهرات‌گونه جریان داشت.

یک حُسن مسجد «حاج‌آخوند» این بود که درش شبانه روز به روی جوانان باز بود


مراقبت از محله

پیروزی انقلاب، اول بسم‌الله بود. انقلاب باید با چنگ‌ودندان حفظ می‌شد. نگرانی ما از یک‌سو حرکت‌های خرابکارانۀ موافقان رژیم پهلوی بود و از سوی دیگر اراذل و اوباشی که از بلبشوی به وجود آمده نهایت سوء‌استفاده را می‌کردند.

آن زمان مسجد «حاج‌آخوند» یکی از فعال‌ترین مساجد منطقه بود. در محله چندخانۀ تیمی هم بود. یکی از دغدغه‌های ما خنثی‌کردن عملیات‌های خرابکارانۀ افراد همین خانه‌های تیمی بود.

سردسته‌شان شخصی بود به نام محسن مهدوی که ما زیر نظرش داشتیم. این شخص در جریان ترور یکی از بزرگان انقلاب به‌دست محافظان ایشان کشته شد. بخشی از انرژی بچه‌ها هم صرف گشت‌های شبانه‌ای می‌شد که تا مدت‌ها در محله برقرار بود.

بدون بازنشستگی

من از اوایل سال ۵۸ تا اواخر سال ۶۰ فرماندهی پایگاه بسیج مسجد «حاج‌آخوند» را برعهده داشتم. بعد از استخدام در سپاه و تعهد پنج‌ساله‌ام به این ارگان، کار‌ها و مأموریت‌ها به‌قدری سنگین شد که حضورم خواه‌ناخواه کم‌رنگ‌تر شد و فرماندهی پایگاه به برادرم (هادی‌آقا) واگذار شد.

او دو سالی فرماندهی پایگاه را عهده‌دار بود تا اینکه برای سربازی به کردستان عراق رفت. بعد از آن آقای ایمانی که مورد اعتماد اهل محل هم بودند، فرماندهی پایگاه را عهده‌دار شد تا سال ۶۴ که مأموریت‌های من کمتر شد و مجدداً می‌توانستم در کنار فعالیتم در سپاه، در مسجد هم حضور داشته باشم. این‌طور بود که فرماندهی پایگاه دوباره به من محول شد تا الان که درخدمت دوستان هستم.


جوانان؛ محور تمام برنامه‌های مسجد

ما در مسجد کار‌ها را با برنامه‌های فرهنگی شروع کردیم. به‌عنوان مثال برای سخنران سعی می‌کردیم از طلبه‌های جوان و خوش‌فکر استفاده کنیم که نوجوانان و جوانان بیشتر جذب مسجد و پایگاه شوند.

خاطرم هست اوایل انقلاب، منافقین هرجمعه برنامۀ کوه‌پیمایی داشتند و بسیاری از برنامه‌های توجیهی خود را ذیل همین برنامۀ تفریحی انجام می‌دادند؛ ما هم تصمیم گرفیتم این برنامه را برای بچه‌های محل برگزار کنیم.

اولین اردوی مسجد، ارتفاعات «اخلمد» بود. یک هفته قبل از اردو رفتیم با امام جماعت آنجا صحبت کردیم و حسینیه‌ای را هم برای اتراق و ماندن بچه‌ها هماهنگ کردیم. حدود ۳۰۰ نفر با ۵ مینی‌بوس و چند خودروِ سواری راهی شدیم.

دعای کمیل و ندبه در اخلمد برگزار شد. جالب اینکه کمی بالاتر از محل اسکان ما، گروه شناخته‌شده‌ای از منافقین هم عده‌ای از نوجوانان و جوانان را برای اردو آورده بودند.

صحبت‌هایی که در جمع صمیمی و دوستانۀ این اردو‌ها صورت می‌گرفت، تأثیر زیادی در شکل‌گیری شخصیت نوجوانان و جوانان محله داشت. در کنار این اردوها، یک‌سری اردوی جهادی هم برای نوجوانان بسیجی برگزار می‌کردیم.نمونه‌اش اردوی جهادی دِروی گندم کشاورزان دست‌تن‌ها و ناتوان بود.

در زمان جنگ علاوه‌بر تشویق و ترغیب مستقیم جوا‌نانِ محل به حضور در جبهه و تنهانگذاشتن برادران خود در میدان، سعی می‌کردیم برنامه‌های دیگری هم داشته باشیم که جوانان محله را غیر‌مستقیم برای رفتن به جبهه مشتاق می‌ساخت؛ مثلا بچه‌های پایگاه، چندشب تئاتری را با مضمون جبهه و میدان جنگ در مسجد اجرا کردند و چندروز بعد چند نفر از نوجوانان محله بعد از ثبت نام عازم جبهه شدند.


حیف است این جمع پراکنده شود

اوایل استخدامم در سپاه یک‌سره آماده‌باش بودم، حتی گاه هفته تا هفته هم نمی‌توانستم به خانه بیایم؛ اگر هم می‌آمدم سرشب بود که معمولا آن را هم تا صبح د‌ر پایگاه مسجد می‌ماندم و از همان‌جا به مقر برمی‌گشتم.

در اوایل انقلاب برنامۀ منافقین و اقدامات خرابکارانه‌شان چنان بود که باید تمام وجودمان چشم و گوش می‌شد تا حرکت‌های خرابکارانه‌شان را خنثی کنیم.

همین سنگینی کار‌های سپاه و مأموریت‌ها سبب شد که حدود دو سال از پایگاه و بچه‌ها دور شوم، اما علاقه به مسجد و محله و اعتقادات شخصی، مانع می‌شد که به‌طور کامل کنار بکشم. راستش بار‌ها خواستم کنار بکشم و کار را به جوانان بسپارم، اما ترس داشتم که کنارکشیدنم باعث از بین رفتن شالودۀ مستحکم مسجد شود و نیرو‌های پایگاه پراکنده شوند.

 

خستگی‌ناپذیر

 

مقیم مسجد و دغدغه وحدت

از یک‌سو عضو هیئت‌امنای مسجد هستم و از سوی دیگر افتخار مسئولیت پایگاه بسیج مسجد محله را برعهده دارم. چندسال قبل عضو شورای اجتماعی محله نیز بودم؛ از همین‌رو اهالی و کسبۀ محل را خوب می‌شناسم و می‌توانم بگویم خوشبختانه آن تعامل و دوستی‌ای که انتظار داشتیم میان مسجد و جوانان محله برقرار شود، برقرار شده است.

اجرای طرح نوسازی و تخریب برخی خانه‌ها در اطراف حرم سبب شده خیلی‌ها از اینجا کوچ کنند یا در فکرش باشند. همین موضوع یکی از دغدغه‌های من شده، چراکه دوست ندارم چنین جمع هم‌دلی از هم بپاشد.

معتقدم رمز تقویت هرجمعیتی، تعامل و وحدت نیرو‌های مؤثرِ آن جمعیت است. به‌عنوان مثال اگر در مساجد میان امام جماعت، هیئت‌امنا و بسیج محله، وحدت و همدلی باشد کمترین کارشان بیشترین بازده را خواهد داشت، اما اگر اختلاف‌سلیقه به‌وجود بیاید، تمام فعالیت‌هایشان ضایع می‌شود. دغدغه‌ام همیشه این است که این وحدت حفظ شود؛ برای همین همیشه سعی می‌کنم وقت بگذارم و در مسجد حضور فیزیکی داشته باشم.


برگشتن برای شهدا

متأسفانه با اجرای طرح نوسازی و بهسا‌زی، خیلی از محلی‌ها، به‌خصوص خانواده‌های شهدا، جانبازان و آزادگان از این محله می‌روند.

پایگاه بسیج مسجد «حاج‌آخوند» برای قطع‌نشدن ارتباط این خانواده‌ها با محلۀ قدیمی خود، همواره سعی کرده به عناوین مختلف مثل برگزاری دعای ندبه به‌یاد شهدای محله و بزرگداشت شهدا در سالروز ارتحال حضرت امام (ره) و هفتۀ دفاع‌مقدس در بهشت‌رضا (ع) این حلقۀ ارتباطی را حفظ کند.

می‌توانم بگویم خوش‌بختانه این اتفاق افتاده و در مراسم یادبود شهدا از حدود ۳۰۰ میهمانی که دعوت می‌کنیم، حداقل ۲۵۰ نفرشان حاضر می‌شوند. در این یادواره‌های سالانه گاهی به‌سراغ خانواده‌های شهدا می‌رویم و مراسم را در منزل یک‌شهید برگزار می‌کنیم.

راستش نمی‌خواهیم مزاحم خانوادۀ شهدا باشیم، اما استقبال بسیجیانِ جوان محله برای دیدار با خانوادۀ شهدا و اشتیاق خودِ خانواده‌ها برای دیدن هم‌رزمان فرزند شهیدشان و گفتگو با نوجوانانی که راه و هدف شهدا را دنبال می‌کنند، به‌حدی است که ما را به ادامۀ این راه ترغیب می‌کند و هرچندسال یک‌بار، یادواره را در منزل یک‌شهید برگزار می‌کنیم.


۳ مسجد و ۳۸ شهید

۱۸ شهید خودِ پایگاه مسجد «حاج‌آخوند»، همگی شهدای زمان جنگ هستند، اما آخرین شهید پایگاه، محسن حاجی‌حسنی کارگر است که در حادثۀ منا به شهادت رسید.

این قاری بین‌المللی که عضو بسیج مسجد هم بود، آموزش قرائت قرآن به بچه‌های محله را تقبل کرده بود. البته مسجد، شهدای دیگری هم دارد که از پایگاه ما اعزام نشده‌اند. با این حساب مسجد «حاج‌آخوند» ۳۳ شهید دارد.

مسجد «حاج‌خاور» در محلۀ کناری هم سه‌شهید دارد. این مسجد، چون پایگاهی نداشت، شهدایش غریب افتاده بودند. دوستان گفتند شهدای این مسجد را هم جزو شهدای پایگاه خودمان به‌حساب بیاوریم تا در برنامه‌ها و یادبود‌ها از آن‌ها هم یادی کرده باشیم.

به این‌ترتیب سه‌شهید میهمان هم به شهدای ما اضافه شده‌اند. دو شهید دیگر هم از مسجد «امام‌هادی (ع)»، یکی به‌درخواست خود پدر شهید و دیگر به‌واسطۀ همسایگی‌اش با مسجد ما در زمرۀ شهدای «حاج‌آخوند» قرار گرفته‌اند تا درمجموع تمثال ۳۸ شهید ز‌ینت‌بخش مسجد محله باشد و افتخار اهالی و نمازگزاران.


کاش کتاب شهدا زودتر آماده شود

در این سال‌ها سعی کرده‌ایم آمار شهدا و اطلاعات مختصری از هرکدام را تهیه کنیم. مواردی بوده که بچه‌های مسجد، سراغ خانواده‌های شهدا رفته‌اند و مصاحبه‌هایی را با این عزیزان انجام داده‌اند.

ایل‌های صوتی و تصویری این مصاحبه‌ها موجود است. ما طی همین مصاحبه‌ها به دست‌نوشته‌ها و وصایای شهدای محله دسترسی پیدا کرده‌ایم.

در کنار این موارد خاطراتی از هم‌رزمان شهدا داریم که با هم از یک‌محله و پایگاه به جبهه اعزام شده بودند. این یادگار‌های شهدا و دوران دفاع مقدس برای ما بسیار ارزشمند است. در دورۀ معاونت آقای جلیلی در شهرداری مشهد صحبتی شد مبنی‌بر انتشار کتابی از اطلاعات و زندگی شهدای محله.

قرار بود مصاحبه‌ها و اطلاعاتمان را در اختیار کسی که معاونت معرفی می‌کند بگذاریم تا کتاب تهیه شود؛ البته مدتی قبل، از فرهنگ‌سرای «انتظار» درخواست کردند اطلاعات شهدایمان را در اختیارشان قرار دهیم تا دست ما را در‌زمینۀ زنده‌نگه‌داشتن یاد و خاطرۀ آن‌ها بگیرند.

امید دارم انشاءا... به‌زودی این هدف عملیاتی شود و در یادوارۀ بعدی شهدای مسجد و محله، کتابی تهیه شود و به خانواده‌های صبور آن‌ها تقدیم کنیم.


سختی‌های رساندن خبر شهادت‌ به خانواده‌ها

۳۸ سال همراهی با فعالیت‌های یک‌مسجد برای هرکسی خاطرات شیرین و تلخ دارد. تلخ‌ترین خاطره‌ها مربوط‌به زمانی است که باید خبر شهادت یا اسارت یکی از بسیجی‌ها را، که از پایگاه مسجد به جبهه اعزام شده بود، به خانواده‌اش می‌دادیم.

کار خیلی‌دشواری بود. شهید عباسعلی‌پور یکی از این شهدا بود که باید خبرش را می‌دادیم. ابوالقاسم نوجوان بود که از طریق پایگاه بسیج مسجد به جبهه اعزام شد. او دو سال درنقش بسیجی در جبهه حضور داشت تا زمان خدمت سربازی‌اش رسید.

دو سال سربازی‌اش را هم در منطقۀ عملیاتی خدمت کرد. بعد از اتمام خدمت سربازی، به عضویت سپاه درآمد و در سِمت پاسدار رسمی، بار دیگر در خط مقدم جبهه حضور یافت.

در طول این سال‌ها بار‌ها و بار‌ها مجروح شده بود، اما دوباره به منطقه برمی‌گشت. وقتی خبر شهادت این عزیز را به پایگاه ما دادند، همه ماتم گرفته بودیم که چطور این خبر را به خانواده‌اش بدهیم. همین‌طور در کوچه قدم می‌زدیم که پدرش را درحالی‌که به طرف ما می‌آمد دیدیم.

همه‌مان دلهره داشتیم که خودش با لبخند گفت: «می‌خواهید یک‌خبر تازه به شما بدهم؟ ابوالقاسمم شهید شد.». خودش به‌طریقی از ماجرا خبردار شده بود و آمده بود تا این خبر را به ما هم بدهد. این مرد چنان روحیه‌ای داشت که به ما دلداری هم می‌داد و ما را دعوت به صبر می‌کرد.

 

 

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام