هنر دلم را به آیهها گره زد
میزی کوچک گوشه پذیرایی خانه دیده میشود؛ روی آن چند قلم نی، کاغذهای سفید و ابزارهای خوشنویسی کنار هم قرار گرفتهاند. در گوشهای دیگر چندجلد قرآن کنار هم چیدهشده و رحلهای چوبی به دیوار تکیهکردهاند. جزئیاتی ساده که از همان ابتدا نشان میدهد اینجا خانه مردی در محله چهنوست که سالهای عمرش را با قرآن، تلاوت و خط سپری کردهاست. رد علاقهاش به این دو هنر را باید در خانه پدریاش جستوجو کرد؛ جایی که پدرش، سیدمحمد سرور، هرروز پنج پسرش را دور هم جمع میکرد و جلسه قرآن میگذاشت.
قرائت قرآن برایشان برنامهای گاهبهگاه نبود و بخشی از زندگی روزانهشان شدهبود. پنج برادر هر کدام دستی در این دو هنر داشتند و همین فضای خانوادگی، آرامآرام مسیر سیدجعفر سرور را شکل داد. حالا سالها از آن روزها گذشته است. خودش نزد استادان مختلف شاگردی کرده، آموخته و تمرین کرده و امروز آنچه را یاد گرفته است، به شاگردانش منتقل میکند؛ شاگردانی که هم در خوشنویسی و هم در قرائت قرآن پای درس او نشستهاند.
فضایی آرام برای خلوت و تمرین
نور از پنجرههای بزرگ خانه به داخل تابیده و فضای پذیرایی را روشن کردهاست. گوشهوکنار خانه گلدانهای سبز دیده میشود؛ فضایی ساده که درکنار سکوت و آرامش فضا، حالوهوایی دلنشین به خانه دادهاند. سیدجعفر سرور میگوید برای ساعتها نشستن پشت میز و نوشتن، چنین فضایی ضروری است؛ فضایی که ذهن را از شلوغیهای روزمره دور کند و فرصت تمرکز بدهد. از نقش خانوادهاش در شکلگیری این محیط هم میگوید؛ از همراهی همسر و فرزندانی که سالها همراه این سبک زندگی تا خانه به پناهگاهی آرام برای کار و تمرین او تبدیل شود.
کمی بعد از جا بلند میشود. وضو میگیرد و پشت میز کوچک چوبیاش مینشیند. چراغ مطالعه را روشن میکند، کاغذی سفید مقابلش میگذارد و قلم نی را آرام در دوات فرو میبرد. لحظهای مکث میکند؛ انگار پیش از نوشتن باید ذهن و دستش با هم هماهنگ شوند. بعد نوک قلم روی کاغذ مینشیند و نخستین حروف شکل میگیرند. آیهای از قرآن آرامآرام زیر دستانش شکل میگیرد و صدای کشیده شدن قلم نی بر کاغذ در فضای خانه میپیچد؛ صدایی آرام و موزون که خودش میگوید سالهاست برایش آرامشبخشترین موسیقی دنیاست.
اما ریشه این علاقه و دلبستگی را باید خیلی دورتر جستوجو کرد؛ در سالهای کودکی و در خانهای قدیمی در همین حوالی. سیدجعفر سرور از آن روزها با لبخند یاد میکند و میگوید: خانه پدری من در خیابان چمن بود. پدر و مادرم هردو سید بودند و هر دو هم ریشه روستایی داشتند.
زندگی ما کاملا معمولی بود. پدرم مدتی دلاک بود و بعد هم دستفروشی میکرد، اما چیزی که همیشه در زندگی او پررنگ بود، انس عجیبش با قرآن بود. مادرم هم اهل روضههای خانگی بود و خانه ما همیشه با نام اهلبیت (ع) و قرآن گره خوردهبود. همین فضا باعث شد ما پنج برادر از همان کودکی با قرآن مأنوس شویم.
پدرم هر شب ما را دور هم جمع میکرد و جلسه قرآن میگذاشت. آن روزها سنم کم بود و راستش خیلی وقتها برایم خستهکننده بود. دوست داشتم مثل بقیه بچهها بازی کنم و کمتر بنشینم پای درس و تلاوت. اما نمیدانستم همان شبهایی که گاهی با بیحوصلگی میگذراندم، قرار است سالهای بعد، زندگیام را بسازد. نمیدانستم همان جلسات ساده خانوادگی، مرا برای تمام عمر به قرآن نزدیک میکند و مسیر زندگیام را شکل میدهد.

پارچهنویسی بیوقفه برای شهدا
علاقهاش به خوشنویسی از دیدن هنر برادرانش شروع شد؛ برادرهایی که هرکدام به شکلی با هنر سر و کار داشتند و میان آنها، سیدرضا، برادر بزرگتر، زودتر از همه راه خوشنویسی را در پیش گرفت.
آن روزها، اما روزهای معمولی نبود. جنگ بود و خبر شهادت جوانهای محله یکییکی به خانهها میرسید. هر روز نام تازهای شنیده میشد و پیکر شهیدی را به محله میآوردند. برادرش، سیدرضا که خط خوشی داشت، شروع کرد به پردهنویسی برای شهدا. پردههای بزرگ را به حیاط خانه میآوردند و او با سادهترین وسایل مثل چوب جارو و قلمموی نقاشی ساختمان، روی پارچههای بزرگ مینوشت؛ نام شهید را مینوشت، نام خانواده و جملههایی برای بدرقه او مانند «عروج شهید مبارک».
کمکم خبر پارچهنویسیهای سیدرضا در همه جای شهر پیچید و از محلههای دیگر هم خانوادهها به خانهشان میآمدند. آن روزها هنوز خبری از دستگاههای چاپ امروزی نبود و کمتر کسی میتوانست نوشتههایی با خط خوش و در ابعاد بزرگ روی پارچه اجرا کند. برای همین، خانه آنها کمکم به جایی برای پارچهنویسی شهدا تبدیل شد؛ آنقدر که به گفته سیدجعفر سرور، شاید برای نزدیک به هزار خانواده پرده نوشتهباشند.
او آن روزها فقط دوازدهسال داشت و برادر دیگرش، ابوالفضل، هشتساله بود. هردو کنار سیدرضا میایستادند و کمکش میکردند. گاهی دستهای کوچکشان رنگی میشد و گاهی رنگ روی پارچه میریخت و کار را خراب میکرد. اما سیدرضا هم راهی برای جبران پیدا میکرد؛ با کشیدن نقش گل و مرغ روی همان قسمت، خرابکاری کوچک برادرها را به بخشی از نقاشی تبدیل میکرد.
تا اینکه سیدرضا تصمیم گرفت خودش راهی جبهه شود. بخشی از مسئولیت کار هم روی دوش جعفر دوازدهساله افتاد. خودش از آن روزها میگوید: سیدرضا رفت و من ماندم و آن پردهها. خودم شروع کردم. همانجا بود که واقعا پیشرفت کردم. کمکم درکنار نوشتهها، شروع کردم به کشیدن گل و مرغ و نقاشیام هم بهتر شد. دیگر فقط کمک دست برادرم نبودم؛ خودم باید کار را انجام میدادم و همین باعث شد خیلی چیزها یاد بگیرم.
از آن روزها خاطرات زیادی دارد؛ «خانوادههایی میآمدند که چشمهایشان پر از اشک بود و برای ما دعا میکردند. شرایط سختی بود، اما همین دعاها خستگی را از تنمان درمیآورد. یک بار هم برای یکی از پدرهای شهدای کوچهمان، بیآنکه بداند پرده نوشتیم و سردر خانهاش نصب کردیم. آن بنده خدا از نظر روحی خیلی تحت فشار بود و وقتی پرده را دید، شوکه شد. آمد و با ما دعوا کرد. ما هم شرایطش را درک کردیم و ناراحت نشدیم. بعد از مدتی، خودش تبدیل شد به یکی از کسانی که در پارچهنویسیها کمکمان میکرد.»
کمکم خبر پارچهنویسیها در همه جای شهر پیچید و از محلههای دیگر هم خانوادهها به خانهشان میآمدند
خط، من را به آیههای قرآن میرساند
جنگ که تمام شد، مسیر زندگی سیدجعفر سرور کمکم شکل تازهای پیدا کرد. استعدادش در هنر خوشنویسی در مدرسه دیده و شناسایی شد و او را بهسمت یادگیری جدیتر این هنر برد. او بیرون از ساعت مدرسه به دیدار استادان خوشنویسی میرفت؛ استادانی ازجمله محمدعلی کریمی و استاد اسماعیل قوچانی که از استادان برجسته این هنر بودند. نزد آنها، خط را اصولیتر میآموخت و با شیوههای مختلف خوشنویسی، از ثلث و نسخ گرفته تا نستعلیق آشنا شد. او ساعتها در خانه مینشست، کاغذ و دوات را مقابلش میگذاشت و بارها یک خط و یک حرف را تکرار میکرد تا دستش با آنچه چشمش میبیند، هماهنگ شود.
درمیان این تمرینها، چیزی که بیش از همه توجه استادانش را جلب کرد، تواناییاش در کار با قلمنیهای دانگ بزرگ بود. نوشتن با این قلمها دشوار است و اجرای خط جلی و نوشتههای درشت، مهارت و تسلط بیشتری میخواهد. اما برای آقا سیدجعفر، سالهایی که پردهنویسی کرده بود، حالا تبدیل به یک امتیاز شدهبود.
سیدجعفر سرور از شیوهای که استادانش برای یادگیری خوشنویسی به او آموختهبودند، میگوید؛ شیوهای که در آن، قبل از آنکه دست به قلم ببری، باید خوب دیدن را یاد بگیری؛ «چیزی که استادهای من همیشه روی آن تأکید داشتند، این بود که در خوشنویسی اول باید چشم کار کند. میگفتند ۵۵دقیقه نگاه کن و فقط ۵دقیقه بنویس. یعنی بنشین و خط استاد را ببین، چموخم حروف را نگاه کن، ببین کجا قلم را میچرخاند، کجا فشار دستش را کم و زیاد میکند، فاصلهها را چطور رعایت میکند. وقتی خوب دیدی، تازه قلم را بردار و بنویس. خوشنویسی فقط این نیست که دستت راه بیفتد؛ چشم باید تربیت شود.»
او، اما مهمترین نکتهای را که از استادانش یاد گرفته است، اینطور بیان میکند:، اما برای من، مهمتر از خود خط، چیزی بود که استاد از نظر اخلاق و دین به شاگردش یاد میداد. من همیشه اعتقاد داشتم استاد خوشنویسی فقط نباید خط یاد بدهد. باید درس اخلاق و دین هم بدهد، چون این هنر، در اصل هنر اخلاق است. ما بیشتر چیزهایی که مینوشتیم آیههای قرآن بود، پند و اندرزهای حکیمانه بود، حرفهایی که باید اول خود آدم به آنها عمل کند و بعد بنویسد. شاید به همین دلیل بود که در زندگی من، قرآن حتی از خط هم پررنگتر شد. من خط را از قرآن جدا نمیدیدم. وقتی قرار بود آیهای را بنویسم، باید اول خودم آن را میفهمیدم و با آن زندگی میکردم. برای همین هرچه بیشتر وارد خوشنویسی شدم، بیشتر به قرآن نزدیک شدم. خط برای من فقط یک هنر نبود؛ راهی بود که دوباره و دوباره مرا به قرآن برمیگرداند.

۲۳ سال تدریس قرآن
برای سیدجعفر سرور، قرآن ویژهترینجایگاه را در زندگی دارد. مسیرش را بیشتر در حوزه تلاوت، تجوید و آموزش قرائت ادامه داده و حتی گواهینامه بینالمللی تدریس قرآن را از سازمان تبلیغات اسلامی دریافت کردهاست.
حالا ۲۳سال است که تدریس میکند. سالهایی که از کلاسهای حضوری و جمعهای کوچک شروع شده و بعد از همهگیری کرونا، کلاسهایش حالا بیشتر مجازی برگزار میشوند و شاگردانش فقط به محله و شهر خودش محدود نیستند. حدود پنجاهشاگرد دارد، از شهرهای مختلف که بعضی از آنها امروز خودشان به قاریانی شناختهشده و حتی بینالمللی تبدیل شدهاند. درکنار تدریس، سالهاست در فعالیتهای قرآنی محله هم حضور دارد. چند دوره در مسابقات اداره امور مساجد بهعنوان داور شرکت کرده و در مساجد مختلف محله به آموزش قرآن پرداختهاست.
اما شاید صمیمیترین بخش این سالها، جلسهای باشد که برخلاف کلاسهای رسمی، هنوز حالوهوای همان جلسات خانوادگی دوران کودکی را دارد؛ جلسه امامحسنمجتبی (ع)» که نزدیک به بیستسال است هرهفته در خانه یکی از اعضا برگزار میشود.
اعضای جلسه از سنین مختلف کنار هم مینشینند، قرآن میخوانند و او گوش میدهد و اگر در قرائت یا تجوید اشکالی باشد، همانجا آن را اصلاح میکند. گویی حلقهای که پدرش سالها پیش در خانه کودکی او شکل دادهبود، حالا بعد از گذشت چند دهه، به دست خودش ادامه پیدا کردهاست. او در سالهای اخیر قدم دیگری هم در این مسیر برداشته و به حفظ قرآن روی آورده است. شش جزء را حفظ کرده است و حالا میخواهد این مسیر را ادامه دهد و تعداد بیشتری از آیات را در حافظهاش جای دهد.
خوشنویسی، اما در همه این سالها کنار او مانده؛ گاهی پررنگتر و گاهی در حاشیه. او از مدتها پیش به تدریس این هنر هم مشغول بوده و تجربه سالهای طولانی کار و آموزش، پشتوانه اصلیاش بودهاست. با این حال، سال گذشته تصمیم گرفت آموزشهایش را شکل اصولیتری بدهد و برای همین گواهینامه انجمن خوشنویسان ایران را هم دریافت کرد.

راهی که ادامه دارد
با همه این سالهایی که پای تدریس گذاشته، خودش میگوید بهترین لحظههایش گاهی خلوت خانه و همان میز چوبی کوچک، جایی است که بیشتر از هر کلاس و جلسهای حالش را خوب میکند؛ لحظههایی که خودش میماند و کاغذ و قلم و سکوت.
میگوید خوشنویسی بیش از آنکه به ساعت و برنامه وابسته باشد، به حال آدم بستگی دارد؛ «خط به حال آدم بستگی دارد. ممکن است با قصد تمرین بنشینی پشت میز، اما آنطورکه میخواهی پیش نرود. ممکن است ساعتها بنشینی و هرچه مینویسی، آن چیزی نشود که در ذهنت داری. اما گاهی نصفه شب ناگهان از خواب بیدار میشوی و چیزی تو را به سمت نوشتن میکشاند. آن موقع ممکن است بهترین و تمیزترین خطهایت را بنویسی. انگار خود خط میداند چه زمانی باید روی کاغذ بیاید.»
پشت این خلوت، اما خانوادهای ایستادهاند که سالهاست آرامش لازم برای این لحظهها را برایش فراهم کردهاند. خودش از همراهی همسرش، بیبی زهرا غریبی، میگوید؛ از اینکه او همیشه تلاش کرده شرایط خانه طوری باشد که او بتواند با خیال راحت به کارش برسد و بدون دغدغه، ساعتهایی را پای قرآن و خط بگذراند.
این علاقه حالا به دخترهایش هم رسیدهاست. ریحانه، حسنا و حانیه، سه دختر او، هرکدام به شکلی با خط پدرشان مأنوس شدهاند و گاهی ساعتها کنارش مینشینند و تمرین میکنند. قلمی که سالها پیش در دست پدرشان برای نخستین بار روی پردههای بزرگ حرکت کرد، حالا در دست دخترها هم میچرخد؛ انگار خط، مثل بخشی از یک میراث خانوادگی، آرامآرام از یک نسل به نسل دیگر منتقل میشود؛ و شاید همین تصویر، بیش از هر چیز دیگری قصه زندگی او را کامل کند؛ پدری که روزی پنج پسرش را برای جلسه قرآن دور هم جمع میکرد و حالا یکی از آن پسرها پشت میز کوچکش نشسته و دخترهایش را کنار دستش میبیند؛ میان صدای آرام قلم نی و سفیدی کاغذ، همان راهی که سالها پیش در خانه پدری آغاز شد، هنوز ادامه دارد.
۱۵ سال تابلوسازی
سیدجعفر سرور حدود پانزدهسال در چهنو تابلوسازی داشته است؛ تابلوهایی که خودش طراحی و خطاطی میکرد، قاب میگرفت و میفروخت. برخی از تابلوهای شهری هم حاصل همان سالهاست و هنوز رد قلمش را میتوان در گوشهوکنار شهر دید.
حالا که خودش خادم حرم امامرضا (ع) است، بخشی از این ردپا را در حرم هم میبیند. میگوید بسیاری از تابلوهای حرم، ازجمله نام بابها و ورودیها را خودش نوشتهاست؛ موضوعی که برایش خوشحالکننده است، چون میداند بخشی از خط و هنر او در شهری که در آن زندگی کرده و در حرم امام رضا (ع) به یادگار مانده است.
* این گزارش دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ در شماره ۶۸۴ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ منتشر شده است.