قهرمان جهان، فرزند آسایشگاه فیاضبخش است
خنده از لبهای موسی رئوفیان جدا نمیشود؛ خنده آرامی که حتی وقتی از سالهای بزرگشدنش در آسایشگاه فیاضبخش میگوید، باز هم روی صورتش میماند. وقتی از او میخواهیم خودش را معرفی کند، بدون مکث میگوید: موسی، عضو تیم ملی بوچیا، بیستوهفتساله.
اما پشت این معرفی کوتاه، زندگی جوانی است که از نوزادی در آسایشگاه فیاضبخش بزرگ شده و از همانجا، به سکوی قهرمانی جهان رسیده است. او دیگر فقط یکی از بچههای فیاضبخش نیست؛ جوانی است که لباس تیم ملی را بر تن کرده، در قزاقستان بر سکوی نخست انفرادی ایستاده و برای خودش و دوستانش در آسایشگاه که آنها را خواهران و برادرانش میداند، افتخارآفرین شده است.
زندگی شیرین در «فیاضبخش»
زندگی موسی از نوزادی به فضای آسایشگاه فیاضبخش گره خورده است. او از ابتداییترین لحظاتی که جهان را شناخت، خودش را در این محیط دید، اما هیچگاه با واژه تنهایی انس نگرفت و هرگز از شرایط زندگیاش گلایه نکرد.
با همان خوشرویی میگوید: اگر آسایشگاه نبود، من هم نبودم. من فرزند آسایشگاه هستم. اینجا باعث شد که من پیشرفت کنم. نمیدانم اگر این مکان نبود، الان کجا و در چه شرایطی بودم.
برای موسی، مسئولان آسایشگاه نقش پدر و مادری را دارند که سایهشان همواره بالای سرش بوده است و بچههایی که در فیاضبخش زندگی میکنند، برای موسی فقط هماتاقی نیستند؛ آنها را خواهران و برادران واقعی اش میداند که در غم و شادی یکدیگر شریکاند.
در همه این ۲۷سال، یکبار هم کسی صدای گلایه او را نشنیده است. هیچکس یادش نمیآید که او از معلولیتش شاکی بوده باشد. او تقدیر را پذیرفته، اما تسلیم آن نشده است.
این را میتوان از حرفهایش فهمید، درست وقتی که میگوید: خدایا ممنونم که آسایشگاه من را پذیرفت.
حتی درباره معلولیتش میگوید: این شرایط قسمت من بوده است و من با همین قسمت، راهم را پیدا کردهام. مشکلات خودم را نمیتوانم به گردن خدا بیندازم.

کشف یک استعداد
رسم آسایشگاه بر این است که افراد با فضای بیرون آشنا شوند. برای همین بچهها در بخشی از دوران تحصیل به مدارس بیرون از آسایشگاه میروند. همهچیز برای قهرمانی موسی از مدرسه استثنایی «کوشا» در بولوار فرودگاه شروع شد. وقتی او بههمراه دوستانش برای تحصیل به این مدرسه میرفت، زنگ ورزش، معنای دیگری پیدا کرد.
معلم ورزش متوجه پسری نشسته بر ویلچر شد که همیشه با چشمان خندانش با تمرکز و دقت به توپها نگاه میکرد. بالاخره پساز مدتی بازی در تیم بوچیای مدرسه، حرکات دستش هنگام پرتاب توپ، استعداد نهفتهاش را نشان داد.
یکیدو ماه تمرین در مدرسه کافی بود تا مسئولان ورزشی فیاضبخش متوجه تواناییهای او شوند. آسایشگاه فیاضبخش سالهاست پرچمدار ورزشهای توانیابان است و تیمداری در شرق کشور را برعهده دارد. حالا موسی عضو تیم بوچیای آسایشگاه شده بود و در مسابقات متعددی شرکت میکرد.
آن روزها وحید نیکفرجام، سرمربی تیم بوچیای آسایشگاه بود؛ مردی که بعدها سرمربی تیم ملی بوچیای ایران شد و در مسابقات در کنار موسی بوده است.
موسی از آن روزها تعریف میکند و میگوید: وقتی شانزدهساله بودم و تازه در این رشته بازی میکردم، تصور نمیکردم یک روز لباس تیم ملی را بر تن کنم. این اتفاق یک رؤیای دور برای من بود. اما مربیام همیشه میگفت «موسی، تو جای پیشرفت داری. تلاش کن و عقب ننشین.»
اولین میدان رسمی مسابقه برای او در هتل توریست توس بود. موسی روی ویلچر نشست، توپهای چرمی آبی و قرمز را در دست گرفت و با دقت آنها را به سمت هدف میانداخت. درنهایت هم در این مسابقه توانست مقام اول را کسب کند. خاطره آن روز برای موسی ماندگار شد.

توپ و آرامش
وقتی از او میپرسیم ورزش بوچیا چگونه انجام میشود، با حوصله میگوید: ورزشی مخصوص ورزشکاران با معلولیتهای شدید جسمیحرکتی است. بازی با یک توپ هدف سفید آغاز میشود که روی زمین قرار دارد. بازیکنان باید با تمرکز و دقت توپهای قرمز یا آبی خود را تا حد ممکن نزدیک به توپ سفید پرت کنند، هرچه نزدیکتر، امتیاز بیشتر.
او ادامه میدهد: این ورزش به من آرامش میدهد. درست مثل شطرنج که به آن هم علاقه دارم و بازی میکنم.
بوچیا مخصوص ورزشکاران با معلولیتهای شدید جسمی است. بازی با یک توپ هدف سفید آغاز میشود
بهخاطر مرتضی ادامه دادم
درمیان گفتوگویمان که با لبخند موسی همراه است، نام مرتضی، فضا را تغییر میدهد. ناگهان صدای موسی آرام و چشمانش پر از اشک میشود. بغض جای خنده را میگیرد.
نمیدانم موسی به چه فکر میکند؛ اما با یادآوری خاطرات، نگاهش را از ما میدزدد و پی حرفش را اینطور میگیرد: مرتضی رباطجزی، اهل سبزوار و یکی از بهترین دوستانم بود. او هم برای تمرین بوچیا به مشهد میآمد. همتیمی و بهترین دوستم بود. هردو با هم تلاش میکردیم تا عضو تیم ملی بشویم.
سرش پایین است و با لبههای میز مقابلش بازی میکند. پس از کمی مکث ادامه میدهد: چهارسال پیش، یک حادثه تلخ و دردناک، رؤیاهای من و مرتضی را بر باد داد. یک راننده که میگفتند هوشیارنبوده، با سرعت بهسمت پیادهرو میآید و به مرتضی که سوار بر ویلچر درحال عبور بود، میزند. دوست من برای همیشه رفت و تنها خاطراتش برای من باقی ماند.
با همان غمی که در صدایش است، توضیح میدهد: وقتی مرتضی رفت، من خیلی افسرده شدم. هنوز هم بعداز چهارسال وقتی یادش میافتم، دلم میسوزد. مرتضی حیف شد. همیشه با خودم میگویم مسئولان به ما معلولان اهمیت نمیدهند. اگر مرتضی امکانات داشت، اگر سرویس مناسبی برای رفتوآمدش داشت، مجبور نبود کنار خیابان حرکت کند تا یک راننده بیملاحظه، زندگیاش را تمام کند.
مکث موسی طول میکشد، خودش را جمعوجور میکند و سعی میکند دوباره لبخند بزند.
ادامه میدهد: نبود مرتضی باعث نشد من عقب بکشم. برعکس، به خاطر او تلاشم را چندبرابر کردم تا روحش را خوشحال کنم. من با او پیشرفت کرده بودم و باید راهش را ادامه میدادم تا به من افتخار کند.

«نمیشود» برایم معنا ندارد
وقتی از موسی میپرسم زمان ناامیدی چه میکنی، با لحنی که هیچ نشانهای از تردید در آن نیست، پاسخ میدهد: در زندگیام واژه «نمیشود» وجود ندارد. اگر بخواهم کاری را انجام دهم، دل به دریا میزنم و جلو میروم. برای رسیدن به هدفم واقعا تلاش میکنم. از کودکی در بخش دانشآموزی آسایشگاه، روانشناسان مجموعه به ما یاد دادهاند که نباید از چیزی بترسیم یا ناامید شویم.
او یاد روزهای اولی میافتد که قرار بود برای تحصیل به بیرون از آسایشگاه برود. تعریف میکند: اوایل میترسیدم. اما با خودم گفتم من میتوانم. ترس را کنار گذاشتم و پساز چندروز رفتوآمد به مدرسه مشکلی نداشتم. اما نگاههای مردم اذیتم میکند. بعضی از مردم وقتی ما را در خیابان میبینند، نگاه ترحمآمیز دارند، انگار تابهحال معلول ندیدهاند! ما خودمان نخواستیم معلول بشویم. اتفاقی بوده که افتاده. از مردم میخواهم حواسشان به رفتارشان باشد. ما را از روی ظاهر قضاوت نکنند. ما فقط میخواهیم مثل بقیه شهروندان، زندگی عادی داشته باشیم.

اشک شوق برای مدال طلا
بیشاز دو سال است که رئوفیان لباس تیم ملی بوچیای ایران را بر تن دارد. مدالهای کشوری و استانیاش آنقدر زیاد است که خودش هم تعدادشان را به خاطر نمیآورد.
موسی لحظهای که خبر ملیپوششدنش را شنید، هرگز از یاد نمیبرد. تعریف میکند: وقتی فهمیدم عضو تیم ملی شدهام، حس عجیبی داشتم. خستگی این سالها از تنم درآمد. از خوشحالی مو بر تنم سیخ شد. اولین کاری که دلم میخواست انجام دهم، این بود که این خبر را به خانوادهام در آسایشگاه فیاضبخش بدهم.
موسی میگوید: زمانیکه پیراهن تیم ملی را پوشیدم، فقط به یک چیز فکر میکردم: باید صد خودم را بگذارم. باید اول شوم.
تلاش بیوقفه او در مسابقات بینالمللی قزاقستان به بار نشست. مسابقاتی فشرده و سنگین با حضور سیتیم. در طول دوازدهبازی، موسی حتی یک باخت نداشت و درنتیجه، مقام اول و مدال طلای انفرادی جهان و مدال نقره تیمی را به دست آورد.
تعریف میکند: وقتی مدال طلا را به گردنم انداختند و پرچم ایران بالا رفت، از خوشحالی اشک میریختم. برایش تلاش کرده بودم. آن لحظه، شیرینترین زمان زندگیام بود.
رؤیای توکیو
موسی قهرمان جهان است، خندهرو و پرانرژی. وقتی از او میپرسم چه چیزی در زندگی او را شاد میکند، بلافاصله جواب میدهد: ورزش. راستش ورزش آنقدر برایم جذاب است که هیچچیز دیگری جایش را نمیگیرد. اگر خدا بخواهد، امسال هدفم قهرمانی در مسابقات پاراآسیایی ژاپن است. شب و روز تمرین میکنم؛ چون دوست دارم در این مسابقات هم مدال طلا بگیرم.
بعد بلند میخندد و میگوید: اگر ورزشکار نمیشدم، حتما کار دیگری پیدا میکردم. موسی آدمی نیست که بتواند یکجا بیکار بنشیند.
* این گزارش شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۱ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ منتشر شده است.