پذیرایی خیران محله سرشور از زائران معلول
همانجایی که نشسته است، دوروبر را با دستانش جستوجو میکند و بهدنبال صداهای اطراف، سرش را به این سو و آنسو میچرخاند. دست آخر صدایش را بلند میکند؛ «خدا خیرتان بدهد؛ یک مهر بدهید نمازم را بخوانم.»
هر گوشه مسجد عدهای دور هم جمع شدهاند و با هم گپ میزنند. یکی چای میخورد، دیگری از «حسنِ عموحاجی» اش میگوید که پارسال همین وقتها برای اولینبار آمده بود زیارت. آقای تاجیک تندی از جا میپرد و مهر را کف دست زائر نابینا میگذارد؛ «بگیر پدرجان! این هم مهر.»
اینجا حسینیه تهرانیها در خیابان آخوند خراسانی است؛ جایی که پنجاهمعلول بههمراه یکی از نزدیکانشان برای نخستینبار به مشهد سفر کرده و به پابوس امامرضا (ع) آمدهاند. صدزیارت اولی دیگر نیز به این جمع اضافه خواهند شد.
هموارشدن راه سخت زیارت
در قسمت زنانه که سالن بزرگی است، عدهای از خستگی خوابیدهاند. بعضیهایشان هم از اولین زیارتشان با آبوتاب برای دوروبریها حرف میزنند. لهجه بیرجندی دارند و بهسختی میتوان از حرفهایشان سر درآورد. بینشان که راه میروم، بیشتر این جمله تکرار میشود: گنبد را که دیدی، از امامرضا (ع) چه خواستی؟
عذراخانم با دوخواهرش در مسجد حضور دارند. یکی از آنها معلول جسمی و حرکتی است. عذرا خانم ۵۲ را تمام کرده است و در تمام این سالها حسرت به دل مانده بوده که یک بار بیاید زیارت. او میگوید: هروقت در روستا یک نفر به مشهد میآمد، دلم پر میکشید. راستش وسعمان نمیرسید. بیشتر اهالی روستای ما با پول یارانه زندگیشان را میچرخانند؛ سفر و زیارت هم پول میخواهد.
وقتی مسجد ده اعلام کرد زیارت اولیها ثبتنام کنند عذرا و چندنفر دیگر که تا حالا رنگ مشهد را ندیده بودند، باورشان نمیشد خیّری پیدا شده و آنها را در روستایی دورافتاده پیدا کرده تا مجانی به زیارت ببردشان.
عذرا و سکینه، خواهرش، تا چشمشان به گنبد افتاده، از ته دل برای سلامتی بانیهای این سفر زیارتی، دعا کردهاند.

بانیها میخواهند گمنام بمانند
سکینهخانم ۶سال از عذرا کوچکتر است و در کودکی به فلج اطفال مبتلا شده و دیگر نتوانسته راه برود. او میگوید: برای رفتن به زیارت، بیشتر ساکنان روستا مشکل مالی داشتند، اما من و چند معلول دیگر ده هیچ امیدی به زیارت نداشتیم. چه کسی میخواست این همه راه، ما را با شرایطی که داریم، بالا و پایین کند؟
وقتی امام جماعت مسجد اعلام کرد خیران مشهدی، معلولان را هم با خودشان میبرند، سکینه تا صبح از خوشحالی، خواب زیارت میدید؛ «وقتی بار اول گنبد امامرضا (ع) را دیدم، با صدای بلند گریه کردم. اصلا باورم نمیشد. من کجا و زیارت کجا؟ بعداز زیارت هرچه از آقاعلیاکبر تاجیک که از ساعت اول با همسرش از ما پذیرایی میکرد، اسم خیّرهایی را که بانی زیارت ما شدهاند، پرسیدم تا در دعاهایمان یادشان کنیم، حرفی نزد. میگفت خیّرها میخواهند گمنام بمانند.»
هیچوقت فکر نمیکردیم به خاطر این ویلچرها بتوانیم از روستایی دورافتاده در بیرجند به مشهد سفر کنیم
ماه عسل عروس و داماد معلول
مریمخانم روی ویلچر نشسته است و چادر سفید را از زیر دوپای بیحرکتش بیرون میکشد. او و اصغرآقا دوماه است عقد کردهاند. اصغر هم معلول جسمی و حرکتی است. او از نظر ذهنی هم مشکل دارد. مریم میگوید: من و شوهرم هردو معلولیت داریم تا حالا هم به زیارت نیامده بودیم. هیچوقت هم فکر نمیکردیم به خاطر این ویلچرها بتوانیم از روستایی دورافتاده به نام سیدان در بیرجند به مشهد سفر کنیم. اما خدا خواست و شد.
او میگوید: شاید این اولین و آخرین سفر زندگی من و اصغر باشد. خدا پدر و مادر خیران را بیامرزد که ما را به زیارت آوردهاند. خرج خودمان و همراهمان را دادهاند تا کمکمان کند.
مریمخانم آنقدر زیارت بعدیاش را بعید میداند که مدام از خواهرش میخواهد در حسینیه زیاد نمانند و بیشتر وقتشان را در حرم بگذرانند.

میهمان آقا روی سر ما جا دارد
علیاکبر تاجیک سیزدهسال است سه روز از هر ماه را وقف میهمان امامرضا (ع) کرده است. او میگوید: همه این سالها میهمانها را به حسینیه تهرانیها میآوریم؛ چون امکانات خوبی دارد، جایش هم خیلی بزرگ است. رفتوآمد زائران از خیابان آخوند خراسانی به حرم هم سخت نیست.
او همانطورکه برنجهای آبکششده را توی دیگ میریزد، چشمانش را از هُرم بخار ریز میکند و میگوید: خیرانی که با آنها در ارتباطم هرکاری انجام میدهند که میهمانان امامرضا (ع) در آسایش به زیارت بیایند. اتوبوس دنبالشان میفرستند و اینجا هم با اتوبوس آنها را به زیارت میبرند. من کاری نمیکنم. یک راننده تاکسی هستم که با زن و دخترهایم ماهی سهروز نوکر زائران امام هشتم هستیم. کار اصلی با خیرهاست.
او میگوید: هر ماه بین ۱۵۰ تا ۳۰۰زیارت اولی از شهرهای مختلف کشور به مشهد میآیند. من و بچههایم کل ماه را منتظریم که میهمانها برسند. خادمی برای آنها خیلی لذت دارد.
تاجیک و همسرش، منیره رجبزاده، صفرتاصد رسیدگی به زائران را برعهده دارند، از طبخ غذا تا خرید مایحتاج پذیرایی.

آقا! خودت میدانی و میهمانانت
منیرهخانم بلند میگوید: «فلاسکهایتان را بیاورید.» او و سه نفر از همراهان معلولان درحال پرکردن فلاسکها هستند؛ یکی از این کمکیها عذراخانم است.
منیره رجبزاده میگوید: سیزدهسال است افتخار میزبانی از میهمانان، اما مرضا (ع) روزی و قسمت من و خانوادهام شده است. ما هم این کار را با عشق انجام میدهیم. دخترهایم به وسط ماه که میرسد، سراغ میهمانان را میگیرند. انگار خانوادگی به حضورشان عادت کردهایم.
وقتی خاطره این سالها میهمانداریاش را مرور میکند، زنی را به خاطر میآورد که برایش سمبل صبر است؛ تعریف میکند: سال گذشته یکی از زیارت اولیها زن مسنی بود که همراه دخترش میهمانمان بودند. دخترش هم معلول بود و هم مشکل اعصاب و روان داشت. مدام جیغ میزد و خودش را به در و دیوار میکوبید. آرامکردنش از کسی برنمیآمد. تمام سه روزی که میهمانمان بودند، بهجز «جان» و «عزیزم» و «دورت بگردم» از زبان مادرش چیزی نشنیدم. آن زن را هیچوقت از یاد نمیبرم.
از منیرهخانم میپرسم «پیش آمده که میهمانان بیشتر از تعداد معمول بودهاند و برای پذیرایی به مشکل خورده باشید؟» عرق روی پیشانیاش را با گوشه روسری میگیرد و میگوید: زیاد. خیلی پیش آمده که یکدفعه و بدون هماهنگی تعداد میهمانان زیاد شده است. این وقتها میروم حرم. وسط صحن میایستم و به امامرضا (ع) میگویم «مسافرهایی که میآیند، میهمانان خودت هستند؛ من فقط نوکری میکنم. خودت میدانی و میهمانانت.» هر بار خودبهخود مشکل حل میشود. کاملا مشخص است که امامرضا (ع) هوای زائرانش را دارد.
* این گزارش سهشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۲ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ منتشر شده است.