خاطرات شیرین عباس آهور قناد قدیمی محله سمزقند
۶۸سال است که عباس آهور با کوچهها و خیابانهای محله سمزقند آشناست. کودکیاش در خیابان آیتالله عبادی گذشته؛ جایی که از کلاس دوم دبستان، کنار دست پدر ایستاد و کمکم فوتوفن قنادی را یاد گرفت.
سالها از آن روزها گذشته است و عباسآقا حالا صاحب مغازه شیرینیفروشی و کارگاه تولید کیک و شیرینی است، اما هنوز وقتی از گذشته حرف میزند، رد پای همان روزهای کودکی در حرفهایش پیداست. سال۱۳۴۸ بود که مغازه خودش را راه انداخت و از آن زمان، زندگیاش با عطر شیرینی، گرمای فر و رفتوآمد مشتریهایی گره خورد که بعضیهایشان سالهاست او را میشناسند.
پدرم نبش خیابان آیتالله عبادی۶۰ مغازه شیرینیپزی داشت. کارمان با فر کُندهای شروع شد، بعد فر نفتی و بعدها فرهای برقی و گازی جای آنها را گرفتند. فر کندهای شبیه تنور بود. کندهها را چندساعت داخلش میسوزاندیم. بعد ظرف بزرگی را داخل فر میگذاشتیم، شیرینیها را روی آن میچیدیم و با همان حرارت میپختیم.

چندسالی عضو هیئتامنای مسجد حجتبنالحسن (ع) نبش خیابان آیتالله عبادی۵۴ بودم. از آن زمان هروقت مراسم جشن و ولادت ائمه (ع) در مسجد برگزار میشود، تهیه کیک و شیرینی آن برعهده من است. دوست داشتم در این مراسم مردم و نمازگزاران با شیرینیهای ما، کامشان شیرین شود.

حدود سیسال است که با آقای علیرضا قبادی همسایه هستیم. آشنایی ما از مسجد شروع شد. آقای قبادی صدایم را شنیده بود و سراغم را از امام جماعت گرفته بود. وقتی فهمید من همان کسی هستم که دیواربهدیوارشان زندگی میکنم، خیلی خوشحال شد.

پلههای خانه حاجآقا فهمیده، دیواربهدیوار قنادی پدرم، پاتوق بچههای کوچه بود. روی همان پلهها مینشستیم؛ گاهی هفتسنگ بازی میکردیم و گاهی همانجا درس میخواندیم. بعد از بازی و درس، پدرم با شیرینیهایی که هنگام پخت خرد شده بود، از ما پذیرایی میکرد.

آقای نصرالله صالحی، در این مغازه نبش خیابان آیتالله عبادی۷۰ آرایشگاه داشت. یک بار پدرم برای اصلاح مو در ابتدای سال تحصیلی، من را به مغازه او برد. مغازه شلوغ بود و او من را به پدرش سپرد. پیرمرد مهارت زیادی داشت، اما آن روز پشت گردن و گوشم زخمی شد و خاطرهاش برای من به یادگار ماند.

حدود سیسال پیش، برای یک عروسی، سفارش کیک چندطبقه داشتیم. فقط دو ساعت مانده بود که مشتری برای تحویل کیک بیاید. همهچیز آماده و مهیا بود که دخترم مریم، هنگام بازی در مغازه با برادرش یاسر، روی کیک افتاد و آن را خراب کرد. خیلی ناراحت شده بودم. فرصت زیادی هم نداشتیم، اما با کمک همسرم، عزتخانم، دوباره دست به کار شدیم و یک کیک چندطبقه دیگر آماده کردیم، حتی بهتر از کیک اول.
* این گزارش شنبه ۱۱ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۶ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.