حاجی واثقی جزو اولین مانتوفروشهای بازار ایثار است
بازار مانتو فروشهای طلاب یا همان بازار ایثار، همانجایی است که نزدیکیهای مهر و عید، افراد را از چهارگوشه شهر دور خود جمع میکند.
بیشتر از ۱۴۰ فروشگاه بزرگ و کوچک با مانتوهای رنگارنگی که بر تن مانکنهای بی شمار پشت ویترینها چیده شده، شور و نشاط عجیبی بین مردمی که برای بازدید از این بازار نسبتا قدیمی آمدهاند، راه میاندازد.
حاج آقای واثقی جزو اولین مانتوفروش های ایثار بود
اینجا محله طلاب مشهد و بازار ایثار است. شاید هیچکس نداند در پس این فروشگاههای بزرگ و شیک، چه قصهای وجود دارد، اما شاید شنیدن داستان زندگی حاج آقای واثقی که جزو اولین مانتو دوزها و مانتو فروشهای این خیابان بوده، بتواند به ما کمک کند تا متوجه شویم چطور شد که در این خیابان سوت و کور، بعدها بازارهای بزرگ و پررونقی راه افتاد و امروز نام بازار ایثار برای خیلی از مشهدیها و مسافرانش به عنوان مکانی که بورس مانتوفروشیهای این شهر است، شناخته شود.
حاجی واثقی از وقتی ۱۸ساله بود، با یک چرخ خیاطی در اتاقک کوچک بازار ایثار کار میکرد
آن خیابان خلوت و مغازه کوچک محمدجواد
سال ۵۶ است و صدای چرخ خیاطی محمد جواد از اتاقکی که کنار خانهاش درست کرده، شنیده میشود. آن هم در خیابانی که سرتاسرش چند خانه جا خوش کرده و مابقیاش زمینهای باز و رهاشده است. آنقدر خلوت است که آسفالتش هنوز مشکی است! محمدجواد لباس چهار فصل میدوزد تا برای خانوادهاش امرار معاش کند. ۱۸ سال دارد و تازه ازدواج کرده و صدای چرخ خیاطی اش همیشه از آن اتاقک کوچکی که تنها ۱۲ متر مساحت دارد در خیابان خلوت و ساکت ایثار میپیچد.
شبهای عید تا صبح بیدار بودم
بالبخند کنایه آمیزی که بر لب میآورد، میگوید: جوانهای امروزی که کار نمیکنند! ما آن زمان ۱۶ ساعت و گاهی ۱۸ ساعت به طور معمول کار میکردیم، بدون هیچ استراحت و تفریحی چرا که تنها به کار فکر میکردیم و میدانستیم برای هرچیز باید زحمت بکشیم. ادامه میدهد: سال ۶۸ بود که به طور کامل وارد کار مانتو دوزی شدم. یادم میآید در آن زمان شبهای عید که میشد ۲۴ ساعت و گاهی ۴۸ ساعت بیدار میماندم و کار میکردم، چرا که میدانستم بعد از تعطیلات، بازار کساد میشود و تا جایی که لازم بود، قبل از عید کارم را انجام میدادم.
شبها در مغازه میخوابیدم
او ادامه میدهد: گاهی آنقدر خسته میشدم و از ترس اینکه مبادا صبح بیدار نشوم، شب را در مغازه میخوابیدم تا صبح به راحتی بتوانم بیدار شده و دوباره به کار مشغول شوم.
بعد از من برادرم آمد
چند سالی در ایثار مشغول به کار بودم که برادرم نیز به این خیابان آمد و مغازه زد، بعد از آن نیز برادر دیگرم و چهارمین نفر هم پسر داییام بود که به اینجا آمد. او ادامه میدهد: همینطور که پیش میرفت، ساکنان این خیابان، خانههایشان را تبدیل به فروشگاه مانتو میکردند تا اکنون که این روزها اینجا تبدیل به بزرگترین بازار مانتوی مشهد شده است.
به ما میگفتند سه تفنگدار
واثقی تعریف میکند: آن زمان من و حاج آقا شاه رضوی و حاج آقا کمالی که آنها هم کارشان را از ایثار شروع کردند، با هم برای خرید پارچه به تهران میرفتیم. به طوری که شبها راه میافتادیم، صبحش تا شب را پارچه میخریدیم و شب دوباره با ماشین به سمت مشهد حرکت میکردیم. ما آنقدر باهم تهران رفته بودیم که در بازارهای پارچه تهران به سه تفنگدار معروف شده بودیم!
آن زمان من و حاج آقا شاه رضوی و حاج آقا کمالی که آنها هم کارشان را از ایثار شروع کردند، میگفتند سه تفنگدار!
سلیقههایی که رنگارنگ شده
واثقی حالا دوست دارد از روزگار یکرنگیها حرف بزند و میگوید: زمانهای قدیم و حتی تا چند سال پیش، مردم دنبال مدلهای پیچیدهای نبودند. آنها بیشتر لباسهای ساده و رنگهای تیره میپوشیدند. او که خود در بین هزاران مدل مانتویی که تا به حال داشته، یک مدل مانتوی مشکی و خردلی که روی یقهاش گلدوزی شده بوده را بیشتر میپسندد، ادامه میدهد: همین حالا در فرشگاه من بیش از ۱۰۰ مدل مانتو وجود دارد و این نشاندهنده عوض شدن سلیقههای مردم است.
ایثار با نوروز پیوند خورده
واثقی که بهترین روزهای بازار ایثار را چند روز مانده به عید نوروز میداند، میگوید: نه به خاطر شلوع شدن بازار و رونق گرفتن آن، که به خاطر شور و حال مردم برای نزدیک شدن به عید در این زمان وضعیت خاصی وجود دارد که نشان میدهد این بازار با عید نوروز پیوند عجیبی خورده است. او ادامه میدهد: البته این پیوند تازهای نیست، چرا که از قدیم نیز وقتی فقط چند تا خیاطی و مغازه در این خیابان کار میکردند هم مردم برای خرید شب عید به این خیابان میآمدند.
حالا هرکس دو مغازه واثقی را که جزو بزرگترین فروشگاههای ایثار است، میبیند، با خود میگوید: عجب آدم پولداری، خوش به حالش! اما چه کسی میداند او بهترین سالهای جوانیاش را با کار پشت چرخ خیاطیاش گذرانده و چه کسی میداند آجر آجر این فروشگاهها با شب بیداری و ساعتها کار شبانه روزی روی هم بنا شده است.
محمد جواد وقتی آن روزها را به خاطر میآورد، لایهای نازک از اشک چشمانش را خیس میکند. او به امتداد خیابانی نگاه میکند که خاطره سالهای جوانی او و چرخ خیاطیاش در آن حک شده است...
*این گزارش اسفند سال ۹۰ در شماره هفت شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.
