محله سرافرازان - صفحه 7

محله

سرافرازان

محله سرافرازان از سال ۷۹ بدلیل سکونت شمار زیادی از خانواده‌های ایثارگر و شاغلان در سپاه به نام شهرک آزادگان و جانبازان معروف شد. وجود مجتمع‌های مسکونی چند طبقه در این محله، تراکم جمعیت آن را افزایش داده است. در این محله، شش مسجد فعال مانند مسجد سیدالشهدا (ع)، مسجد موسی بن جعفر (ع)، مسجد حمزه سیدالشهدا (ع) و ... وجود دارد.

محله سرافرازان
فاطمه مرادی می‌گوید: چیزی را می‌پزم که خودم هم می‌خورم و سعی می‌کنم از مواد فریزری استفاده نکنم. برای همین هم است که همیشه سفارش‌هایم را یک روز زودتر می‌گیرم که بتوانم مواد اولیه تازه تهیه کنم. طراحی غذا‌ها از خلاقیت‌های خودم است، ولی در ترکیب غذا‌ها زیاد نمی‌شود دست برد، چراکه مردم به طعم غذا‌ها عادت کرده‌اند و نمی‌شود تغییر خاصی ایجاد کرد. مردم غذا‌های شیک با مواد عالی را دوست دارند. البته خانم‌های کارمند بیشتر از خانم‌های خانه‌دار غذا سفارش می‌دهند.
هنرمند، این آثار نقاشی را به روی کاشی آورده است، جوری که انگار روی بوم طرح می زند؛ تلفیقی از هنر سنتی کاشی هفت رنگ آمیخته با هنر نقاشی و خوش نویسی. موضوع وقتی برای ما جالب توجه می شود که می فهمیم این هنر مورد توجه مسئولان موزه آستان قدس رضوی قرار گرفته است تا ابوالقاسم صادقی، تابلو «ضامن آهو»ی استاد فرشچیان را برای این موزه با سبک و سیاق خودش طرح بزند. او که در کارگاه شخصی اش در تلاش بوده است شکل تازه ای از کاشی هفت رنگ ارائه کند، اکنون می خواهد با شروع یک کار نفس گیر اما مانا، هنرش را در تاریخ خراسان و آستان قدس رضوی ماندگار کند.
ما با اعتقادمان جلو رفتیم و هنوز بر سر اعتقاداتمان هستیم. در گردان 741لشکر قدس بودیم و هرجا لازم بود، گردان ما را می‌فرستادند. 26فروردین1367 هنگام غروب بود که با 4نفر از بچه‌ها برای آوردن جیره غذایی رفته بودیم. لحظه انفجار کنارم بودند. دیدم که خمپاره از روبه‌رو می‌آید. خدا کمک کرد و در همان لحظه به فکرم رسید که به پشت خاکریز معلق بزنم. خمپاره120 یک‌متری پشت پایم به زمین خورد و ترکش آن به پاهایم گرفت. همان‌جا متوجه شدم که پاهایم قطع شد. البته من در آن لحظه به فکر خودم نبودم. نگران آن 4نفر بودم که هیچ صدایی از آن‌ها شنیده نمی‌شد. وقتی سینه‌خیز بالای سرشان رسیدم، دیدم همه شهید شده‌اند.
وقتی نیروهای عراقی به من رسیدند شهادتین را گفتم و با خودم عهد کردم دستم را بالا نمی‌برم. یک سرباز عراقی سیه‌چرده و لاغر اندام به من رسید گفت: انا شیعه کربلا. متوجه شده بود که نوجوان هستم و منظورش این بود که نترسم. از جیب من عکس حرم امام رضا(ع) و امام خمینی(ره) را درآورد. عکس امام را با احترام زیر یک تکه سنگ گذاشت و عکس حرم را بوسید و در جیبش گذاشت.
پیروزی 18 از یک بوستان خطی شروع و به یک بوستان خطی در بولوار شهید فکوری نیز ختم می‌شود. درخت قدیمی و بلند کاجی که در ابتدای این کوچه سر به آسمان برداشته است، دست کم باید مال 40 سال پیش باشد. آن وقت ها اینجا مثل خیلی از مناطق دیگر که شباهتی به شهر نداشتند، فقط بیابان بود و بیابان. در دهه۶۰ زمین‌های این محدوده که شهرک نجفی نام داشت، از سوی سازمان زمین شهری وقت به داوطلبان خرید خانه فروخته شد، البته اولویت با خانواده‌های پرجمعیت بود.
زینب رضایی درباره انگیزه‌اش برای شروع حفظ قرآن می‌گوید: در خانواده ما زمینه حفظ وجود دارد. مادرم از بچگی جزء30 قرآن را به ما یاد داده و خودش هم بخش‌هایی از قرآن را حفظ کرده است. من هم جزء یک و 30 را حفظ بودم. اما جرقه اصلی زمانی در ذهنم زده شد که خانم فریبا کافی مسئول دارالقرآن امام حسین(ع) به مدرسه ما آمد و درباره حفظ قرآن برای ما صحبت کرد. آن زمان کلاس هشتم بودم و اصلا یادم نیست چه حرفی زد که این‌قدر مشتاق شدم تا در طرح حافظان رضوی شرکت کنم.
نسرین شاهی در میان ورزشکاران معلول چهره‌ای شناخته شده است. 9سال از عمر خود را روی ویلچر گذرانده اما فراز و نشیب زندگی نتوانسته است زمین‌گیرش کند. در 13سالگی نامزد کرده، 17سال بیشتر نداشته که خانه‌داری را شروع کرده و 2سال بعد از زندگی مشترک این حادثه برای او رقم خورده است. 2ماه بعد از آن اتفاق، او زندگی جدیدش را روی ویلچر آغاز کرد. خودش معتقد است بخش دوم زندگی او که شاید از بیرون سخت به نظر برسد، نقطه عطف زندگی‌اش است.
زیبایی ساخت این مسجد به‌دلیل همدلی‌ای است که در میان اهالی ایجاد شده است. اگر این مسجد نبود شاید ما سال‌ها هم‌محله‌ای بودیم اما وفاق و همدلی و ارتباط محکمی بینمان به وجود نمی‎آمد.
قدیم‌ها جایی که در حال حاضر کوچه سرافرازان۱۳ و کوچه‌های حوالی آن قرار دارند، کوره‌های گچ‌پزی بود. گاری‌ها بارشان را پر گچ می‌کردند و به خانه‌های در حال ساخت در کل شهر می‌بردند. حالا دیگر خبری از آن کوره‌ها نیست و سرافرازان13 محل تردد بسیاری شهروندان حتی از دیگر محله‌هاست. در انتهای این کوچه می‌توان تصویر کوه را دید و یک مجتمع بزرگ تفریحی که روی کوه جاخوش کرده است.
ماجرای کنکور دردسرساز را این‌گونه روایت می‌کند: در آن زمان هنر، کنکور جدایی داشت. برای اینکه با روش تست زدن آشنا شوم در کنکور علوم انسانی هم شرکت کردم. آن دوران کنکور دو مرحله داشت، صبح سرجلسه حالم خوب بود، اما بعدازظهر سردرد بدی داشتم به حدی که نمی‌خواستم سرجلسه حاضر شوم. سردرد تأثیر خودش را گذاشت و رتبه بعدازظهرم خوب نشد. با این حال مجاز شدم، دوستانم در حال تعیین رشته بودند و به آن‌ها گفتم برایم انتخاب رشته کنند. هنگامی که جواب‌ها آمد دیدم رشته دینی‌ و عربی تربیت معلم هاشمی‌نژاد مشهد قبول شده‌ام.
من افتخار می‌کنم که اولین کار تئاترم را با عنوان «آرام‌سایشگاه» با علی نصیریان انجام دادم. کاری که نویسنده آن آقای بهمن فرسی بود و خسرو شکیبایی در آن تئاتر بازی می‌کردند. زمانی که برای دریافت دستمزد به آقای نصیریان مراجعه کردم در کمال تواضع جلوی پای منِ جوان از پشت میز بلند شد و با احترام گفت می‌توانید برای کارهای بعدی هم در گروه ما حضور داشته باشید. من که در عالم جوانی قدر فرصت‌های ناب را کمتر متوجه می‌شدم کوتاهی کردم و کمتر حضور پیدا کردم.
سه بار ما را به فرودگاه بردند اما به بهانه نقص فنی دوباره به بیمارستان برگرداندند. برای اعتراض چندین روز اعتصاب غذا کردیم و چند بار تصمیم گرفتیم فرار کنیم اما مسئول مبادله اسرا به ما گفت: شما ذهنیت بدی دارید اما نگران نباشید، بالأخره مبادله خواهید شد فقط باید چند روزی صبر کنید. بالأخره آزاد شدیم اما آن 17روز هر روزش برای ما یک عمر گذشت.
جابر وظیفه‌شناس، فرمانده پایگاه شهدای مدافع حرم با 30سال سن و داشتن مدرک کارشناسی علوم اجتماعی شش سال است که در مدارس مختلف درس می‌دهد. علاوه‌براین در مرکز علوم قرآنی آستان قدس هم فعالیت دارد. چند سالی نیز هست که عضو شورای اجتماعی محله سرافرازان شده است. او که خود را در همه حال بسیجی می‌داند فعالیت‌های بسیاری را در مدتی که کرونا شیوع پیدا کرده در محله انجام داده است.
بعد از برادرم همسرم راهی جبهه شد. من ماندم و سه فرزند کوچک. او می‌گفت خدا یار و یاور شماست. من باید از انقلاب و این سرزمین دفاع کنم. یادم می‌آید آن زمان‌ها یک گوشمان به در خانه بود، تا خبری یا نامه‌ای از مردانمان که در جنگ بودند به دستمان برسد. همسرم بار آخری که رفت گفت عملیات است. 20روز از عملیات گذشته بود و همه دوستانش برگشته بودند و همسرم برنگشته بود. به خانه یکی از دوستانش رفتم تا سراغش را بگیرم. او گفت مجروح و شهیدشدنش را دیده‌ام اما دیگر از او خبری ندارم.
با اینکه پدرخانمم شرط کرد که اگر دخترم را می‌خواهی نباید به عملیات پرخطر بروی اما من قبول نکردم. حتی بعد از اولین جلسه خواستگاری که از شنیدن جواب رد خیلی ناراحت بودم، یک عملیات آموزشی در فریمان داشتم که در آنجا به دلیل درگیری فکری زیاد و سهل‌انگاری یکی از سربازان دوره آموزشی، نارنجکی روی هوا و در نزدیکی من ترکید و مچ دستم مجروح شد. باز با همان دست ترکش خورده به خواستگاری رفتم. مادرخانمم دلش برای من سوخت و به همسرش گفت: تا کار دست خودش نداده پاسخ مثبت بده!
رضا عرفانی متعلق به نسلی از هنرمندان تئاتر مشهد است که به گفته خودش در رخوت اواخر دهه70 و اوایل دهه80 در تئاتر پرافتخار خراسان شکل گرفت و در طول نزدیک به 20سال گذشته همواره در جریان تئاتر بوده و فعالیتش را ادامه داده است. او می‌گوید: مشهد برای زندگی یک هنرمند تئاتر شهر خوبی است. تئاتر مشهد از نظر تنوع، تکنیک و استعدادهای جوان در وضعیت خیلی خوبی قرار دارد، اما حلقه مفقوده آن، رفاقت است و شاید گره مشکلات تئاتری ما در این شهر با کمی نزدیک‌شدن هنرمندان به یکدیگر حل شود.
در علمیاتی پلاکم گم شد.به تعاون مراجعه کردم و دوباره پلاک گرفتم و مسئول تعاون روی اسمم خط کشید و در آخر دفتر یادداشت کرد که دوباره پلاک گرفته‌ام. هنگامی که پدرم شهید می‌شود، دفتر را نگاه می‌کنند و می‌گویند خبری از بهدگانی نداریم، روی اسمش خط قرمز کشیده شده. این خبر را به مادرم می‌دهند. آن‌ها هم تصور می‌کنند که شهید یا مفقودالأثر شده‌ام.
هر زمان به رضا می‌گفتیم آدرس خانه‌تان کجاست هر بار آدرس متفاوتی می‌داد. یکبار با بچه‌ها به تعاون رفتیم تا آدرس خانه‌شان را پیدا کنیم. اما آنجا هم چیزی ثبت نشده بود. به او گفتیم بابا برو تعاون آدرس خانه‌تان را درست کن که جنازه‌ات گم‌ و گور نشود. به او گفتم بالأخره خانه‌تان را پیدا می‌کنیم و یک ناهار می‌آییم خانه‌تان...
مسجد موسی بن جعفر(ع) را که در حاشیه بولوار پایداری قرار دارد بیشتر اهالی محله سرافرازان می‌شناسند؛ اما داستانی را که پشت ساخت محرابش قرار دارد شاید کمتر کسی بداند. بیشتر آن‌هایی که برای نماز می‌آیند نمی‌دانند که شهدا برای ساخت محراب، برادرشان را به این مسجد کشانده‌اند تا بالأخره بعد از گذشت 14سال از ساخت مسجد، محراب سروسامانی بگیرد.
به دیوارهای خانه نگاه می‌کنم و تمام خاطرات بانو را در جای جای آن می‌بینم. خاطراتی که آمنه فاضل در کتاب «اولین نگاه، آخرین وداع» نوشته است. حالا می‌فهمم حال و هوای هر مکانی به صاحب آن است نه به خشت‌های خامش. مانند همسر دکتر امینی که کوله‌بار خاطراتش را جمع کرده و با خود به این آپارتمان آورده است و دیوارهای نونوار آن را پر کرده از خاطرات زیبای قدیمی. قاب عکس‌ها و تابلوهایی که با آدم حرف می‌زنند.