مدافع حرم

در بوستان لاله بولوار هفت تیر کتابخانه‌ای است که حدود سال ۱۳۹۱ ساخته شد. این کتابخانه از همان‌زمان شهادت شهید مدافع حرم، اسدی، وقتی هنوز جنازه‌اش مفقود بود، به نام او مزین شد.
سرهنگ طهماسبی، دوستی و مراوداتی تا زمان شهادت رضا سنجرانی با او داشته و از روزی تعریف می‌کند که شهیدسنجرانی نگذاشت به توزیع‌کننده مواد مخدر بی‌احترامی شود. می‌گوید: آقا‌رضا ضعیف‌کش نبود.
مادر شهیدان بختی می‌گوید: بچه‌ها از‌طریق نیرو‌های ایرانی موفق به رفتن نشدند؛ برای همین تصمیم گرفتند از راهی دیگر به فاطمیون بپیوندند. دوبار خود را افغانستانی جا زدند، اما هر بار لو رفتند، اما آخرین بار بالاخره موفق شدند و آرزوی شهادتشان برآورده شد.
مهدی ظریف درد جانبازی را تحمل کرد، اما دلش همیشه جای دیگری بود؛ همان‌جا که رفیقش آسمانی شده بود. انگار ماندنش، تمرینی برای رفتن بود. تا اینکه سرانجام او شنبه ۲۰دی‌ماه در اغتشاشات، به ضرب گلوله مستقیم تروریست‌های مسلح مجروح و شهید شد.
رضا علیپور می‌گوید: با نهایی‌شدن گفت‌وگو‌های یک جمع سه‌نفره در روز اول فروردین سال‌، کانون شهید فاتح، تشکیل شد تا خدمات فرهنگی را به جامعه مهاجران افغانستانی به‌ویژه خانواده بزرگ رزمندگان فاطمیون ارائه کند.
مادرشهید جواد جهانی می‌گوید: جواد تصاویری را از مادران شهید به من نشان می‌داد و می‌گفت: مادر، ببین این مادر شهید چقدر خوشحال است و می‌خندد. حالا که سر مزارش می‌روم، گریه می‌کنم و می‌گویم: شهید شدی و من خندانم.
روح‌الله رضایی، شهید مدافع حرم، بچه‌ محله شهرک شهیدرجایی اوستای گچ کار بود و تازه نامزد کرده بود، اما وقتی شنید تکفیری‌ها به حرم حضرت زینب (س) بی حرمتی کردند دلش طاقت نیاورد و راهی سوریه شد.
نورمحمد محمدی، شهید مدافع حرم حضرت زینب (س) است که در ۲۹ سالگی برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) به سوریه رفت و پس‌از دوماه مبارزه و مقابله‌با تروریست‌ها در روز اربعین به شهادت رسید.
حسین محمدی، جانباز و آزاده‌ای که در پانزده‌سالگی اسیر شد، به دلیل شباهت به برادر شهید مدافع حرمش در سریال بچه‌زرنگ نقش او را بازی کرد. او می‌گوید: با اینکه هیچ تجربه بازیگری نداشتم، با انگیزه معرفی شهدا این نقش را پذیرفتم.
روزی که سلطان علی مرادی می‌خواست راهی سوریه شود؛ گفت: «می‌روم سرباز بی‌بی‌زینب (س) و بی‌بی‌رقیه (س) باشم.» اهل خانه، علی را با پیشوند «سلطان» ادا می‌کردند. او سلطان مدافعی بود که در این راه شهید شد.
الیاس مجاور می‌گوید: بچه‌هایی که در سوریه همراه بودند، شغل‌های خوبی داشتند، اما رها کردند و آمدند دنبال کاری که یقین داشتند تکلیفشان است. اگر بحث معنوی دفاع را نادیده بگیریم، سختی‌ای که خانواده‌های ما کشیدند، جبران‌شدنی نیست.
رضا اسماعیلی، جوان جسور محله مهرآباد بهمن ۹۲ به دفاع از حرم عقیله بنی‌هاشم (س) شتافت و در عملیات بازپس‌گیری «زمانیه» تروریست‌های تکفیری سرش را از بدن جدا کرده و طبق‌کشان کردند.
قرار بوده گروه غلام‌‌رضا خاوری‌فر پشتیبان باشند و گروه دیگری پیشرو. اما گروه غلام‌رضا به نقطه حمله که می‌رسند، متوجه می‌شوند گروه پیشرو نیامده. بی‌سیم می‌زند که: «ما جلوداریم، شما بیایید پشتیبانی.»، اما خبری نمی‌شود.
سیدمهدی شهرستانی، می‌گوید: در یکی از عملیات‌ها در تیررس دشمن بودم و برایشان یک نشانه متحرک شده بودم از هر طرف مرا می‌زدند. اما با نگاه ویژه حضرت زینب (س) از محل خارج شدم.
سیدسجاد عالمی، که پدر شهیدش به ابوسجاد بود می‌گوید: «جنگ سوریه که آغاز شد، پدرم ازآنجاکه سادات بود، جهاد و دفاع از حرم حضرت زینب (س) را تکلیف شرعی خود دانست و راهی دمشق شد. پس از او من هم نماندم و عزم سفر کردم و تا لحظه شهادت پدرم در سوریه بودم.»
اسمش محمد وطنی است. چهل‌وچهارساله‌ای از اهالی محله مهرآباد که پیش از جنگ سوریه، ساعت‌هایش را با هرم آتش نانوایی قسمت می‌کرده تا در لباس شاطری، لقمه‌نان حلالی بر سر سفره خانواده‌اش ببرد.
عبدالرضا طیبی که خودش در نوجوانی جبهه رفته می‌گوید: یک روز به خانه شهید‌طحان رفتم و مادر شهید درخواست کرد که اسم فرزندش را روی حلب روغن بنویسم و سر کوچه بزنم. همین باعث به فکر مستندسازی بیفتم.
ذوالفقارِ ویرانه‌های شام و حلب که هیچ‌گاه خودش را فرمانده تیپ فاطمیون مدافع حرم معرفی نکرد، در دفاع از حرم زینب کبری (س) فدایی شد؛ آن هم در روز‌هایی که همه خانواده چشم‌انتظار دیدارش بودند.
سیدداوود بی‌طرف حدود دو دهه در سوریه زندگی می‌کرد. وطنش شده بود حرم حضرت‌رقیه (س) و او هم امام‌جماعت حرم شده بود. او نتوانست در سوریه و سقوط حکومت بشار اسد بی‌طرف بماند تا سرانجام به شهادت رسید.
بی‌بی‌لطیفه حسینی همسر شهید حسین حسینی، مدافع حرم می‌گوید که ما برای خدا کار می‌کنیم و در همه مراحل، رضای او را در نظر می‌گیریم. من می‌خواهم راه همسرم شناخته شود.