خیابان پنجتن45 به نام شهیدبوکانی معروف است و جزو خیابانهای پررفتوآمد و شلوغ. بوستان بزرگ «ارم» و فرهنگسرای «انقلاب» 2ظرفیت مهم هستند و به کار خیلی از ساکنان این محدوده میآیند.
علت نامگذاری پنجتن، وجود مقبره و بارگاه پنج امامزاده در روستای تبادکان است. راه اصلی دسترسی به آنها از محله پنجتن میگذشته و به همین به این نام معروف شده است.این محله تا حدود ۲۵ سال پیش که هنوز محلات تفکیک نشده بودند، همراه با دیگر محلههای اطرافش مانند شهید قربانی به محدوده التیمور معروف بود.

سال اول دبیرستان به سمت علاقهاش رفت و با وجود ممتاز بودن در مدرسه نمونهدولتی و توان قبولی در رشتههای علومتجربی، دور همهچیز خط کشید. از مدرسه نمونهدولتی بیرون آمد و هنرستان فاطمةالزهرا(س) خیابان پنجتن را برای خواندن رشته تربیتبدنی انتخاب کرد. رشتهای که به قول خودش از اول راهنمایی رؤیای حضور در آن را داشت. در این بین پشتکار و علاقه، کار خودش را کرد و تکرقمی کنکور شد.
دانیال در کوتاهمدت چنان خوش درخشید که در دهسالگی بازوبند کاپیتانی تیم فوتسال گیتیپسند بر بازوی او نشست. در تیم اکباتان محله پنجتن هم بین ۲۲بازیکن او کاپیتان تیم است. دانیال این روزها در حال آمادهشدن برای دومین مسابقه رسمی تیمش در ورزشگاه تختی است. فوتبال را از ششهفتسالگی و قبل رفتن به مدرسه آغاز کرده و با استعدادی که از خود نشان داده، از نهسالگی توانسته است وارد یکی از تیمهای خوب مشهد شود.
گرمای هوا و شیرخشکیکه بچهها میخوردند، هرسه را بیمار و راهی بیمارستان کرد. در مدتی که بستری بودند، پزشکان متوجه نارسایی در بینایی مبین و مائده شده بودند. اینکه با توجه به سن و شور و حال ششماهگی، هیچ واکنشی به اطراف نشان نمیدهند و مدام به نقطهای خیرهاند. این شد که بعد از ترخیص از بیمارستان دکتر شیخ، آنها را به مرکز تخصصی چشم خاتمالنبیا بردیم و متوجه شدیم عصب بینایی چشمان مبین و مائده، خشک شده و دچار نابینایی شدهاند.
ماهان قربانزاده، نوجوان یازدهساله محله پنجتن برای خودش کتابخانهای 200جلدی فراهم کرده که هر کتابش را چندینبار خوانده است.ماهان از زمانی که هنوز پا به مدرسه نگذاشته بود، بهجای اسباببازی، کتاب میخرید و از میان کتابها بیش از همه عاشق نقش رستم و جنگآوریهایش بود. برای همین است که حالا انتخاب اولش برای سرگرمی شاهنامهخوانی و نقالی است.
محمداسماعیل قرهباغی 26سال است که در این شهر پاکبانی میکند و در میان مردم به امانتداری و پاکدستی شهره شده است اما نامهربانیهایی چون صدا کردن پاکبانان با لفظ «آشغالی» و ریختن زبالهها در جویها او را آزرده خاطر میکند.
غوغای روزانه ترکیب عجیبی است از بخشهای مختلف زندگی، از تلاشهای مکرر برای گذران امور و تکاپوی خریدوفروش. محله پنجتن و اطرافش جایی که هرروز در آن رفتوآمد میکنم، رنگ خلوتی به خود نمیبیند و هر ساعت از روز شلوغ و پرهیاهوست. اما هرجا که باشیم، متانت سالخوردگان دنیادیده از چشم نمیافتد. در هوای غلیظ و پرخاطره بهار کنار خیابان پرتردد پنجتن برای اولینبار میبینمش. درست مقابل ورودی فرهنگسرای انقلاب لبه جدول نشسته و با میانهمردی سپیدمو، سخت گرم حرفزدن است. دوچرخه کهنه و مندرس تکیهداده به ستون سیمانی، در عصر ماشینهای گوناگون بیشتر از هر چیزی چشمم را میگیرد. جعبه فلزی زردرنگ و عبارت سیاه و پررنگی که رویش حک شده «صحافی»، بیشتر متمایلم میکند تا با مرد آشنا شوم و بعد هم جریان دورهگردی و خیابانگردیاش.
خودش را صاحب دوچرخه معرفی میکند: بیات هستم، محمد بیات، صحاف دورهگرد. اگر قرآن یا کتابی دارید، در خدمتتان هستم.