در مسجد امام سجاد(ع)؛ نوجوانان و جوانان به صف هستند تا پیراهن مشکی بر تن کنند. آیینی که یک دهه است بهعنوان یکی از سنتهای معنوی این مسجد برگزار میشود و پیوند نسل جوان با فرهنگ عاشورا را زنده نگه میدارد.
بعد از عملیات خیبر تا سال ۱۳۸۶ هیچ نشانی از شهید محمدهادی سرویها نبود و نامش در لیست مفقودالاثرها قرار داشت. شهید قبل از رفتنش گفته بود: دوست دارم جایی شهید شوم که هیچ نشانی از من نماند.
معصومه قادری کشیکی میگوید: هربار یکی از پسرها میخواست جبهه برود، از زیر قرآن ردشان میکردم و از روز بعد به لنگه در چشم میدوختم تا شاهد برگشتنشان باشم. این داستان زندگی من از آغاز تا پایان جنگ بود.
از وقتی برادران سیدمحمد و سیدمرتضی حسینی شهید شدهاند مادرشان هر سال سفرهای سر مزار آنها پهن میکرد و در آن شیرینی و سکه میگذاشت تا عید غدیر را با دو فرزند شهید سیدش باشد.
خواهر شهید میگوید: شهید امرالله فیضی با وجود اینکه کار ثابتی پیدا کرده بود و بهعنوان نیروی شهرداری مشغول به کار شده بود به محض شنیدن زمزمههای دفاع مقدس همه چیز را رها کرد و به جبهه رفت. برادرم اولین شهید شهرداری شد.
نام شهیدان محمدمهدی و محمدحسین رضاییان امروز بخشی از هویت محله طرق مشهد است. هویتی که هرچند در گمنامی و ناشناخته بودن آنها شکل گرفت، اما امروز همه طرقیها از یادآوری نام دو قهرمان بسیجی خود به خود میبالند.
رضا رکجان، شهید ناو دنا سال ۹۷ در نوزدهسالگی، با جستوجوهای فراوان، مادرش را پیدا کرد. فاطمهخانم سالها بود ازدواج کرده و آنموقع چهارمین فرزندش را باردار بود.
بانو مریم کارگر عزیزی پنج شهید به انقلاب تقدیم کرده است. او مادر شهید علی غفاریدوست، همسر شهید محمدعلی غفاریدوست، دختر شهید محمد کارگر عزیزی و خواهر شهیدان حسن و مهدی کارگر عزیزی است.
شهید آیتالله رئیسی با آنکه تولیت آستان بود، عادت به پشت میزنشینی نداشت. خودش هرشب وقت میگذاشت و اطراف و داخل حرم را بازدید میکرد تا خیالش آسوده باشد که زائران حرم، مشکل و کم وکسری ندارند.
احمد منصوب، هنرمند مشهدی با خلق پرترههای بزرگ از شهدای دفاع مقدس، تلاش کرده است تصویر قهرمانانی را که بخشی از هویت معاصر ایران هستند، در حافظه بصری شهر ماندگار کند.
صاحبجان صولتی، همسرشهید میگوید: دغدغه کمک به مردم در وجود محمدعلی پررنگ بود و همین روحیه بارها پای او را به ماجراهای مختلف باز کرده بود، از وساطت برای وصلت جوانها گرفته تا کمک به کمبضاعتترها در محله.
بوستان آلالهها همانجایی است که به خاطر وجود سه شهید ده دی محله کنهبیست تبدیل به بوستان باصفایی شده است. اهالی محل هر روز در حال عبور، سری به بوستان آلالهها زده ودقایقی را بر سر مزار شهدای محله شان میگذرانند.
شهید خادم آرمون در زمانی که راهی جبهه جنگ شد ۱۴ سال داشت. او رزمنده قابلی بود و با آنکه سنی نداشت وصف رزمش در جبهه به گوش اهالی محل رسیده بود. مادرش میگوید در آرمانهای آرمون شهادت خواسته اصلی او بود.
حسن شریعت آخرین بار که جبهه رفت، به مادرش گفت این دفعه شهید میشود. سه ماه بعد، پیکر بیسرش را آوردند. مادرش میگوید: حسن بلند میشد و مینشست؛ میگفت: «یاحسین (ع)» و آخر سر هم مثل امامش بیسر به شهادت رسید.
مادر شهیدان رضوی میگوید: همیشه با خودم میگفتم: آخر این باران سر ما هم خواهد بارید و یکی از بچهها ممکن شهید شود، بهخاطر همین آمادگی که از قبل داشتم، وقتی که خبر شهادت بچهها را دادند، گریه نکردم و هیچکداممان هم لباس سیاه بر تن نکردیم.
دیوار حسینیه رهروان روحالله میعادگاه وعده عاشقان است. ۶۰۰ قطعه سنگ از تصاویر شهدای مشهد روی دیوار حسینیه رهروان روحالله در محله کارمندان اول، هر هفته وعده گاه خانوادههایی است که برای یاد شهیدانشان به حسینیه میآیند.
حاج محمد فهمیده از قدیمی های جنگ و جبهه در محله آبکوه است. بسیاری از رفقا او در جبهه شهید شدند. او میگوید: مساجد امام رضا (ع) و حضرت رسول (ص) و پایگاه مقاومت بسیج بعثت در خیابان ششصددستگاه مکانهایی بودند که رزمندگان از آنجا به جبهه عازم میشدند.
نمایشگاه خانگی حاج آقا دهنوی علی رغم کوچکی ظاهریاش پر از عکسها، کتابها، نشریات و حرفهای ارزشمند است. جایی که سه شهید و دو جانباز را تقدیم کشورمان کرده است.
جواد، پسری دریادل بود که در ناوشکن دنا خدمت میکرد؛ جاییکه برایش میدان غیرت و وظیفه بود. مرضیهخانم از آخرین خداحافظی میگوید: بار آخر تا دم در رفت، برگشت و از دخترمان خواست یک لیوان آب بیاورد. نوشید و گفت «این هم شربت شهادت.»
داستان زندگی حسین عشقی، از همان جنس روایتهایی است که آهسته آغاز میشود، اما ناگهان در نقطهای دور از انتظار به اوج میرسد؛ او نهفقط یک پرستار جوان، بلکه تکیهگاهی برای خانواده، همسری همراه، پدری مهربان و دوستی قابل اعتماد بود.