پدر شهید جلالآبادی زمینش را به یاد فرزندش وقف مدرسه کرد
وقتی حسین جلالآبادی ۱۷۰۰ متر زمینش را به نام فرزند شهیدش وقف مدرسه کرد، روزهای کودکی حسن را به خاطر میآورد که کوچههای نیکروز را یکی پس از دیگری برای رفتن به تنها مدرسه در «نیزه» طی میکرد. آن زمان هیچ چیز در نیکروز وجود نداشت و حسن عاشق مدرسه رفتن بود. اما وقتی که میدید پدر و مادر برای در آوردن لقمهای نان سر زمین میروند عشق مدرسه هم در او فروکش کرد. او از همان کودکی آستین بالا میزد و کار میکرد مبادا پدر و مادر غمی به دل راه دهند...
حسن تنها ۱۳ روز در جبهه بود
نمای کاشیکاری شده مدرسه شهید حسن جلالآبادی رونقی بود که چند سال پیش به محله التیمور مشهد آمد. محلهای که آن زمان نیاز به تاسیس مدارس خوبی داشت. سراغ حسین جلالآبادی را که میگیرم آدرس خانهاش را در نیکروز میدهند. ماشین خود را از انتهای پنجتن داخل بولوار شهید آوینی میاندازد.
حسن سرباز بود، اما در آن زمان ازدواج کرده و ۳ فرزند داشت. از روزی که وارد جبهه شد تا شهادتش، تنها ۱۳ روز طول کشید
چراغهای روشن جاده نیکروز ما را به داخل این محله که هنوز رنگ و روی روستایی دارد هدایت میکند. منزل حاجآقا جلال آبادی را همه میشناسند. آنها با احترام خانهای که انتهای کوچه قرار دارد را نشانمان میدهند چرا که نام جلالآبادیها در این نقطه همواره باعث احترام اهالی بوده است.
حاجآقا جلال آبادی با آن شال سفیدرنگی که دور سرش پیچیده صورت سبزه و چروکیدهاش را که تازه آب وضو بر آن کشیده خشک میکند و ما را از دم در به داخل تعارف میکند. حسین جلالآبادی میگوید: حسن سرباز بود، اما در آن زمان ازدواج کرده و ۳ فرزند داشت. از روزی که وارد جبهه شد تا شهادتش، تنها ۱۳ روز طول کشید.
از۲۰ نفراعزامی نیکروز، فقط حسن نیامد
همسر شهید نیز که همراهمان آمده میگوید: روزی که میخواست جبهه برود جوری با همه ما خداحافظی کرد که توی دل همهمان خالی شده بود. او به من گفت: فاطمه من دیگر برنمیگردم و تو باید مراقب فرزندانمان باشی. فاطمه صدیقی که حالا اشک توی چشمانش حلقه زده ادامه میدهد: آنها ۲۰ نفر بودند که از نیکروز اعزام شدند واز آن ۲۰ نفر تنها حسن نیامد.
ازمیان ۱۲ فرزندم، حسن طور دیگری بود
پدر شهید دوباره صحبت را از سر گرفته و میگوید: حسن میگفت من خواب دیدم جنازهام را برای شما میآورند پس حتما همین طور خواهد شد. او پای من را بوسید و برای همیشه رفت و از خود خاطرهای به یادماندنی بر جای گذاشت. مادر شهید که در کناری نشسته با شنیدن حرفهای آنها بغض کرده و میگوید: حسن همیشه برای ما دلسوزی میکرد زمانی که ما از سر کار بر میگشتیم تمام کارهای خانه را انجام میداد بعد هم یک چای حسابی برایمان میگذاشت که تمام خستگی آن روز را از تنمان در میآورد.
خانواده جلال آبادی حالا خیلی خوشحالند که با فراهم آوردن زمینه ساخت مدرسهای در همان حوالی که حسن به مدرسه میرفت یاد او را زنده نگه میدارند. پدر شهید هنگام خداحافظی دستی بر روی عکس حسن میکشد و میگوید: من ۱۲ فرزند داشتم، اما در بین همه آنها حسن طور دیگری بود. او از همان کودکی نشان داد با بقیه فرق میکند بعد هم رفت تا تنها خوبیها و یادش برایمان بماند.
*این گزارش دی سال ۹۰ در شماره ۵ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.