حسین عشقی برای خدمت در میدان جنگ آماده شده بود
گاهی یک زندگی، آنقدر آرام و بیادعا پیش میرود که هیچکس تصور نمیکند در دل همان آرامش، قصهای بزرگ درحال شکلگرفتن است؛ قصهای که با قدمهای کوچک مهربانی، با دستهای بیادعای کمک، و با دلبستگی عمیق به انسانها نوشته میشود.
داستان زندگی حسین عشقی، از همان جنس روایتهایی است که آهسته آغاز میشود، اما ناگهان در نقطهای دور از انتظار به اوج میرسد؛ جایی که معناهای معمول زندگی رنگ میبازد و انتخابها، شکل دیگری به خود میگیرد. او نهفقط یک پرستار جوان، بلکه تکیهگاهی برای خانواده، همسری همراه، پدری مهربان و دوستی قابل اعتماد بود.
مسیری که حسین طی کرد، از کودکیاش که با جمعکردن پول برای کمک به دیگران گره خورده بود، تا جوانیاش که در گروههای جهادی، راهی دورترین نقاط کشور میشد، با نخ نازکی از عشق به مردم و باور به مسئولیت اجتماعی به هم وصل شدهبود. همین باور، او را بارها از خانه و زندگیاش جدا کرد و به جاهایی برد که کمترکسی حاضر است قدم بگذارد.
حالا آنچه در ذهن خانواده و نزدیکانش از او باقی مانده، فقط کارهای بزرگ نیست؛ بلکه جزئیاتی است که از جنس محبت و مسئولیتاند. از احترام عمیقی که به پدرش میگذاشت تا جاییکه او را به خجالت میانداخت.
از پاسخش به دلنگرانیهای مادرانه که میگفت: «اگر من نروم، پس چه کسی برود؟» از همراهی صمیمانهاش در زندگی مشترک و قولی که به همسرش داده بود که از نظر عاطفی برایش کم نگذارد.
حسین عشقی در جنگ تحمیلی سوم، داوطلبانه بهعنوان پرستار جهادی به تهران اعزام شد و حین خدمت به شهادت رسید.

روایت خانواده پدری
پسر دوستداشتنی بابا
آقاقدرت پدر شهیدحسین عشقی است. او در سهسالگی حسین به مشهد کوچ کرد و زمانیکه حسین پا به دانشگاه گذاشت و در نیشابور درس خواند، به روستای بام اسفراین برگشت. آقاقدرت درباره پسرش میگوید: متولد ۲۱ فروردین در روستای بام اسفراین بود. او از همان بچگی دنبال کارهای خیر بود. با چندتا از رفیقها و همکلاسیهایش پول جمع میکرد و ماهی یکبار مقداری خوراکی میخریدند و در روستاهای اطراف مشهد پخش میکردند. سال ۱۳۹۴ در دانشگاه علوم پزشکی نیشابور پذیرفته شد و آنجا هم با کمک دوستانش گروه جهادی تشکیل داد؛ تا سیستانوبلوچستان و سرپلذهاب و هرجا که میتوانست، رفت و کمک کرد. در گروه جهادی شهید ابراهیم هادی مشهد هم فعال بود و کارهای جهادیاش را تا آخرین لحظه عمرش رها نکرد.
آقاقدرت که دلش برای پسرش تنگ شده است، محبت حسین را اینگونه تعبیر میکند: به قدری احترامش به من زیاد بود که گاهی خجالت میکشیدم. یک پسر دوستداشتنی بود، اما خدا نخواست بیشتر از این پیش ما بماند.
دیداردردناک پدر و پسری
پدر حسین نخستین کسی بوده که با پیکر پسرش روبهرو شده است. بعد از آنکه یکی از مسئولان به آقاقدرت زنگ زد که پای پسرتان شکسته و باید بیایید تهران، نگران شد، اما به مادرش حرفی نزد. در مسیر از همان مسئول خواست تا واقعیت را بگوید.
خودش تعریف میکند: من خودم جنگ دیدهام. وقتی گفتند پایش شکسته است، شک کردم. اگر کسی مجروح شود، اعزامش میکنند؛ دیگر به آمدن پدر و مادر نیازی نیست! آن آقای دکتر، نرسیده به تهران، خبر شهادت فرزندم را داد.»
پدر شهید قرص و محکم روبهرویمان نشسته است و بدون هیچ اشکی، از خاطره اولین دیدار با پسرش بعداز شهادت میگوید؛ «وقتی رسیدیم تهران ما را بردند بهشت زهرا و چند عکس نشانم دادند تا حسین را شناسایی کنم. بعد رفتیم سردخانه و پیکرش را دیدم. کنار من هم کسانی بودند که برای شناسایی آمده بودند و وقتی شهیدشان را میدیدند، غش میکردند، اما آن لحظه خودم را نگه داشتم تا کم نیاورم.»
یکی از مسئولان به آقاقدرت زنگ زد که پای پسرتان شکسته و باید بیایید تهران، نگران شد، اما به مادرش حرفی نزد
آقاقدرت معتقد است خانواده شهدا باید مقابل دشمن قوی باشند تا دشمن از اشک و آه بازماندههای شهید خوشحال نشود؛ «اگر کم بیاوریم، کشورمان چهارروزه از دست میرود و ترامپ لعنتی خوشحال میشود.»
او مثل اسمش قوی است. وقتی از او میپرسیم از دستدادن حسین برایتان سخت نیست، جواب میدهد: امامحسین (ع) با آن عظمت و بزرگیاش وقتی علیاکبرش شهید شد، گفت کمرم شکست. ما که خاک پای امام هم نیستیم، برایمان راحت باشد؟ ما از درون میسوزیم و این غم برایمان راحت نیست، اما نباید جلو دشمن، ضعف از خودمان نشان دهیم.»

حرفی که فقط مادر شنید
فاطمه اسدی مادر شهید است. حرفزدن برایش کمی سخت است و با آنکه پسرش از او خواسته بود گریه نکند، مادر است دیگر؛ توی همان دقایقی که حضور داریم تا اسم حسین بر زبانش میآید، گوشه چادرش را میگیرد و به چشمهایش میکشد تا بتواند صحبت کند؛ «پسرم از همان بچگی اهل کار خیر بود. خیلی مهربان بود. هیچ وقت حرفی نزد که مرا برنجاند. با اینکه در بیمارستان شهید هاشمینژاد پرستار بود، برایش فرقی نداشت این خدمت را در بیمارستان انجام دهد یا در جنگ و سیل و زلزله.»
پدر و مادر حسین که بعداز سروسامانگرفتن فرزندانشان دوباره به روستای بام اسفراین برگشته بودند، آخرینبار، کوچکترین فرزندشان را هشتم فروردین ۱۴۰۵ دیدند. حسین از مادر خواسته بود او را تا ترمینال مسافربری همراهی کند. مادر میگوید: میدانستم بهانهاش است. وقتی میخواست به مشهد برود گفت» مامان! حال ندارم. اگر میشود شما تا پای ماشین با من بیایید.»
اتوبوس داشت حرکت میکرد. مادر نمیدانست که قرار است این آخرین خداحافظی و آغوش فرزندش باشد. او قبل از اینکه برود، رو به مادر کرد و حرفی زد که بعد از شهادتش برملا شد؛ «قرار بود به مشهد که میرسد، برود تهران. گفتم حسینجان نرو، تو بچه داری. نگذاشت حرفم تمام شود. گفت مامان اگر من نروم، پس کی برود به زخمیها کمک کند؟ این کشور مال همه ماست. باید کمک کنیم.»
فاطمهخانم، به اینجای کلام که میرسد، ناخودآگاه شانههایش میلرزد. چادرش را جلو صورتش میگیرد. چندثانیه صبر میکنیم تا مادر شهید آرام شود و ادامه میدهد: حسین قبل رفتنش گفت مامان از حرفی که میزنم، ناراحت نشوی. احتمال زیاد در این سفر شهید بشوم. دعا کن خداوند جایزه خوبی که دوست دارم به من بدهد. قول بده زیاد گریه نکنی و خودت را اذیت نکنی. اگر هم خواستی گریه کنی به یاد حضرت علیاکبر (ع) گریه کن تا آرام شوی.»
روایت خانواده شهید
از نظر عاطفی برایت کم نمیگذارم
حسین عشقی، پرستار جوان مشهدی، بعد ازدواج با مهسا حاجیمیرزاجان ساکن محله چهنو شد و پسری به نام علیسان از او به یادگار مانده است. مهساخانم اولینبار در هجدهسالگی با حسین بهواسطه دوستی برادرانشان آشنا شدند و بعد از آن بساط خواستگاری برپا شد و سال ۹۹ با یکدیگر ازدواج کردند؛ «از همان روز اول که حسین را در خواستگاری دیدم و صحبتهایی که با هم داشتیم، مهرش به دلم نشست. مشاوره میرفتیم و در سالهای اوج کرونا، زمانیکه مراقبتها شدید بود، با هم ازدواج کردیم.»
مهسای جوان که حالا ۲۴ سال دارد، ادامه میدهد: حسین از همان روزهای اول به من گفت اگرچه شاید نتوانم از نظر مالی آنطورکه باید حمایتت کنم، از نظر عاطفی، برایت کم نمیگذارم.»
علیسان کوچک
زندگی مهسا و حسین پیش میرفت. آنها با تلاش و برنامه ریزی توانستند خانهای کوچک و خودرویی برای خود بخرند. زندگیشان که کمی سروسامان گرفت، تصمیم گرفتند بچهدار شوند. بعداز بارداری مهسا وقتی متوجه شدند فرزندشان پسر است، نام زیبایی برایش انتخاب کردند که نشان از عشق و ارادت شهید به مولاعلی (ع) داشت؛ «حسین نام «علی» را پیشنهاد کرد. بعد از کمی مشورت و جستوجو به نام «علیسان» رسیدیم؛ یعنی مانند و شبیه علی.»
علیسان یکسال ونیمه از همان ابتدا که وارد منزل شدهایم، تقریبا آرام است و برخلاف انتظارمان چندان بهانهگیری نمیکند. وسط گفتوگو با مادرش هستیم که ناخودآگاه میرود سراغ عکسهای پدرش که روی میز گوشه پذیرایی چیده شده است.
حسین قبل رفتنش گفت مامان از حرفی که میزنم، ناراحت نشوی. احتمال زیاد در این سفر شهید بشوم
عکس را برمیدارد و با همه توانی که برای حرفزدن دارد، تنها چند کلمه را به زبان میآورد. با صدای شیرینش، دستان کوچکش را روی عکس باباحسینش میکشد و هی تکرار میکند «بابا». مهسا او را بغل میکند. عکس را بین خودش و پسرش گرفته است و حالا هردو به صاحب قاب عکس خیره ماندهاند.
پناهی به بلندای قله اورست
از مهساخانم میپرسیم بعد از رفتن حسین، چه چیزی بیشتر از همه اذیتش میکند. سکوتی همراه با بغض، راه گلویش را برای چندثانیه میبندد. سرش را کمی بالا میآورد. دستهایش را بالا و پایین میبرد و بریدهبریده میگوید: من پنجسال با حسین زندگی کردم و هرسالمان بهتر از سال قبل بود. ما با هم رفیق بودیم. هر کاری میخواستم انجام بدهم، بلافاصله برایش تعریف میکردم. حرفی نبود که در دلم مانده باشد و برایش نزنم. همیشه سعی میکرد بهترینها را برایم فراهم کند. هیچوقت اجازه نداد کسی به من بیاحترامی کند.»
زندگی مشترک مهسا و حسین، به گفته خودش شیرین و پرخاطره بود. ازدستدادن حسین برایش سختتر از آن چیزی است که بتوان تصور کرد؛ خودش اینگونه توصیف میکند: «بعداز رفتن حسین، بزرگترین حسرتی که دارم، این است که انگار در این سالها قلهای به عظمت اورست داشتم و یکهو این قله بر زمین ریخت و صاف صاف شد. ما در ظاهر پنجسال با هم زندگی کردیم ولی انگار صدسال با هم آشنا بودیم.»

اگر شهید شدم، حلالم کن
شهید عشقی سال گذشته در دورههای آموزش «طب رزم» شرکت کرد و تصمیم جدی داشت به مأموریت مناطق جنگی اعزام شود. برای مهساخانم، نبود حسین سخت است. حسین دهم اسفند به تهران اعزام شد و روز یازدهم وصیت نامهاش را نوشت و تصویرش را برای همسرش فرستاد.
آخرین تماسهای این زن و شوهر به تاریخ پانزدهم فروردین۱۴۰۵ برمیگردد؛ «آن روز حسین زنگ زد و گفت جای ناامنی هستم. اگر شهید شدم، حلالم کنی. فکر میکردم حرفش مثل همیشه است. چون شهادت آرزویش بود و این را بیشتر وقتها به من میگفت، اما فکر نمیکردم جدی باشد و باور نکردم. گفتم شوخی نکن حسین! این چه حرفی است؛ باید برگردی.»
تلفن قطع میشود و تاریخ به روز شانزدهم فروردین میرسد. از صبح آن روز وقتی اولین تماس مشکوک با پدر مهسا گرفته میشود که میگویند حسین مجروح شده، او به دلشوره میافتد. چندنفر از مسئولان به خانه پدری مهسا میروند. خودش هم آنجاست. مهسا اصرار میکند واقعیت را به او بگویند و درنهایت خبر شهادت همسرش را میشنود؛ «تا گفتند شهید شده، انگار آب یخی بود که سرتاپای بدنم ریختند. میدانستم دوست دارد شهید شود ولی هنوز برای من ملموس نبود و باورم نمیشد.»
معامله با خدا
امیر حاجیمیرزاجان، برادر مهسا که از دوری همسر خواهر و دوستش غمگین است، میگوید: از زمانی که یادم میآید، حسین اهل کارهای جهادی و کمک به دیگران بود. در زلزله و سیل بهصورت داوطلبانه و نیروی بسیجی برای کمک میرفت. توی دانشگاه با یکی از همکلاسیهایش خیریهای تأسیس کرده بودند و بستههای معیشتی تهیه میکردند.
تا گفتند شهید شده، انگار آب یخی بود که سرتاپای بدنم ریختند. میدانستم دوست دارد شهید شود ولی هنوز باورم نمیشد
به قول آقاامیر، خدا ارزش شهادت را به اخلاص میخرد؛ «حسین برای زندگی تمام تلاشش را میکرد، اما به همان اندازه به شهادت علاقه داشت و میگفت اگر شهید شدم، بدانید راه مولا علی (ع) را رفتهام. او از پسر دوساله، از همسرش، از خانهای که تازه با ذوق خریده بود و ماشینی که جدید ثبت نام کرده و قرار بود خرداد امسال به دستش برسد، از همه اینها گذشت و با خدا معامله کرد.»
داداش زنده است
زهره، کوچکترین دختر خانواده است که پنجسالی از حسین بزرگتر است. او از کارهای جهادی و خیر حسین میگوید و اینکه چطور شهید، خواهرش را هم به حضور در گروه جهادی شهیدابراهیم هادی تشویق میکرد؛ «هر وقت برای کمک به روستاها میرفت ما را هم تشویق میکرد که با او برویم. حسین ارادت خاصی به امامعلی (ع) داشت. همیشه روز پدر که میرسید حدود صدپیراهن میخرید، کادو میکرد و در حاشیه شهر مشهد به مردها هدیه میداد.»
شهید علاوهبر اینها کارهای خیر دیگری هم انجام میداد که برای خواهرش هنوز جای تعجب دارد؛ «میخواستم کابینتهای خانهام را عوض کنم. داداش گفت اگر اینها را لازم نداری، خانوادهای هست که داریم برایش خانه میسازیم و میتوانیم کابینتها را آنجا نصب کنیم. بعدها فهمیدم پدر آن خانواده سرطان دارد و همسرش هم با وجود چند فرزند توان کار ندارد. حسین با دوستانش هر هفته و هرماه به آنها کمک میکردند.»
* این گزارش دوشنبه ۱۴ اردیبهشتماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۸ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ چاپ شده است.