شهید جنگ تحمیلی سوم

مادرشهید ابوالفضل حسینایی می‌گوید: ۱۰ سال پیش خودش خواب شهادتش را دیده‌بود. می‌گفت مامان، دیدم که تابوتم را توی خانه آوردند و تو و بابا کنار آن گریه می‌کردید. من تعبیر کردم عمرت طولانی شده! خندید و گفت: نه، من قبل از سی‌سالگی شهید می‌شوم.
رضا رک‌جان، شهید ناو دنا سال ۹۷ در نوزده‌سالگی، با جست‌و‌جو‌های فراوان، مادرش را پیدا کرد. فاطمه‌خانم سال‌ها بود ازدواج کرده و آن‌موقع چهارمین فرزندش را باردار بود.
جواد، پسری دریادل بود که در ناوشکن دنا خدمت می‌کرد؛ جایی‌که برایش میدان غیرت و وظیفه بود. مرضیه‌خانم از آخرین خداحافظی می‌گوید: بار آخر تا دم در رفت، برگشت و از دخترمان خواست یک لیوان آب بیاورد. نوشید و گفت «این هم شربت شهادت.»
داستان زندگی حسین عشقی، از همان جنس روایت‌هایی است که آهسته آغاز می‌شود، اما ناگهان در نقطه‌ای دور از انتظار به اوج می‌رسد؛ او نه‌فقط یک پرستار جوان، بلکه تکیه‌گاهی برای خانواده، همسری همراه، پدری مهربان و دوستی قابل اعتماد بود.
روایت ابوالفضل حسینایی‌خزان، یک فقدان ناگهانی نیست؛ بلکه مسیری است که آهسته و بی‌صدا شکل گرفت. داستان شهادتش؛ تصویری است از پسری که از همان ابتدا، راهش را انتخاب کرده بود و بار‌ها گفته بود: جایی در عمق آب، خدا را می‌شود نزدیک‌تر حس کرد.
شهید‌یونس نظرزاده تازه‌داماد بود. یک‌سال‌و‌اندی از عقدش با دختری گذشته بود که شرط شهادت یونس را دیر توانسته بود هضم کند. یونس در روز خواستگاری به او گفته بود هدف من شهادت است و عروس هفده‌ساله هم ترسیده بود.
علی‌اکبر ساکت، مردی بود که سرنوشت امروزش را دیروز انتخاب کرد، از نوجوانی، فعال مسجد محله و بسیجی بود. بزرگ‌تر که شد، لباس سبز سپاه را بر تن کرد و قصه زندگی‌اش در مسیری پیش رفت که در روز‌های جنگ تحمیلی سوم، توفیق شهادت نصیبش شد.
چند‌سال پیش وقتی سردار پاکپور به مشهد آمد و محسن را دید، خیلی از کارهایش را به او سپرد. دو‌سه‌سال پیش، سردار از محسن خواست به تهران برود و از زمان جنگ دوازده‌روزه، تهران بود. همسرشهید می‌گوید: محسن لیاقت شهادت را داشت.
خانواده شهید امیر علیزاده خبر شهادت فرزندشان را همزمان با اولین روز سال ۱۴۰۵ از زبان اولین میهمانان سال جدید شنیدند با بیان این جمله که: «قرار شده است اولین روز سال را به خانواده شهدا سر بزنیم.»
همایون نورافزا، شهید ناو دنا به همسر و پسرش گفته بود: ان‌شاءالله این مأموریت هفتاد‌روزه و دریای آخر را می‌روم و عید فطر کنار شما هستم و تمام نبودن‌هایم را در بازنشستگی جبران می‌کنم؛ فقط کمی صبور باشید.
مادر شهید بشگزی می‌گوید: گفتند رضا با دو نفر دیگر پای پدافند تبریز بودند. یک موشک را رهگیری و منهدم کردند. بعد برای نماز ظهر و عصر رفتند. وقتی برگشتند، با موشک بعدی... هر ۳ نفر شهید شدند.