خانه زوج محله شهیدقربانی شش ستاره روشن دارد
محمدامین از کله صبح بیدار است. شیشه شیرخشک را تا نصفه خورده و قبراق و سرحال، دارد سینهخیز رفتن را تمرین میکند. دلش کسی را میخواهد که سربهسرش بگذارد تا خندهای شیرین تحویل دهد و با نشاندادن لثههای بیدندانش دلبری کند، اما در منزل خانواده رضایی، حوالی ساعت ۷:۳۰ صبح، کسی فرصت بازی کردن با او را ندارد. همه در تکاپو هستند تا امورات این خانواده هشتنفره، با نظم و در سکوت، پیش برود.
مامان و بابا دارند برای محمدصادق و محمدعلی، چاشت میگذارند و آنها را راهی مدرسه میکنند. محمدرضا روی زمین و فاطمهثمین، توی گهواره خواب است. داداشمحمدحسین هم در یکی از حوزههای علمیه، حجره گرفته است و پنجشنبهها، به خانه میآید. با این حساب، طفل ششماهه، باید فعلا خودش را سرگرم کند و با آواهای کودکانهاش، ساز خوشبختی را در فضای خانه، کوک نگه دارد.
متفاوت با رسم زمانه
خورشید به افق منزل خانواده رضایی، زودتر طلوع میکند انگار. عطر غذای بارگذاشته شده برای ناهار و نیز غذای ویژه دوقلوهای نوزاد، میگوید که روز، از چندساعت پیش در این خانه هفتادمتری واقع در محله شهید قربانی، آغاز شده است. اگر قرار گفتوگوی ما با خانواده خوشجمعیت رضایی نبود، پدر نیز تا الان، خود را به میدان راهآهن و محل تدریسش در دبیرستان تعلیم و تزکیه رسانده بود.
مهدی رضایی، طلبه سطح سه حوزه علمیه است و برنامهنویسی کامپیوتر را تا مقطع کارشناسیارشد، ادامه داده است. او که از طلبههای گروه جهادی حیدریون به شمار میرود، چندی دیگر به پختگی چهلسالگی میرسد. تا همسرش، چند لیوان چای قندپهلو بریزد، رشته کلام را به دست میگیرد و زمان را به سال۱۳۸۹ میبَرد تا برایمان از تصمیم پرخیر و برکتی بگوید که از روی اعتقاد گرفت؛ تصمیمی که نهفقط با راه و رسم امروز، بلکه با فرهنگ غالب در شانزدهسال پیش هم جور در نمیآمد.

ازدواج؛ در نقطه صفر
آقامهدی، بیستوسهساله و طلبه آزاد پایه سوم بود. او صبح تا شبِ خود را با لذت یادگیری دروس حوزوی در مدرسه علمیه الحجه میگذرانید. با شرایطی که داشت، مخالفت خانواده به تصمیم او برای ازدواج، طبیعی به نظر میرسید. هنوز به خدمت سربازی نرفته بود و تحصیلش درقالب طلبه آزاد، او را از مزایای طلبگی و حتی شهریه اندکش نیز بیبهره کرده بود.
روی دوزانو جابهجا میشود و میگوید: به یک چیز ایمان داشتم و دارم؛ اینکه اگر به خدا اعتماد کنی، برایت میرساند از جایی که گمانش را نمیبری. موقع ازدواج، فقط دغدغه انتخاب همسر مناسب را داشتم و به تنها چیزی که فکر نمیکردم، جنبه مالی قضیه بود. پدرم و پدرخانمم در دانشگاه علوم پزشکی مشهد همکار بودند و این همکاری، واسطه آشنایی و ازدواج من و سمیهخانم شد.
اینکه چطور خانواده همسرش به وصلت دخترشان تن دادند، سؤالی است که برای پاسخ به آن، سر به زیر میاندازد و با تأمل میگوید: وقتی خدا بخواهد بشود، میشود. من همهچیز را صادقانه درباره خودم و شرایطم گفتم و توضیح دادم که به لحاظ مالی، در نقطه صفر هستم، اما انگار آنها نمیشنیدند که من دارم چه میگویم.
سمیه صبوری، همسر مهدی آقای رضایی که از داخل آشپزخانه، صدای همسرش را میشنود با لبخند به گفتوگوی ما میپیوندد و میگوید: شرایط مالی همسرم را شنیدیم، اما برای من که دختری بیستویکساله و دیپلمه بودم، پول مهم نبود. خواستگارهای دیگری داشتم که وضعیت مالی خوبی داشتند ولی از نظر اعتقادات، همکفو من نبودند.
با اینکه در اطرافیانم، هیچ تجربه مشابهی از زندگی طلبگی وجود نداشت، من همیشه دلم میخواست همسرم طلبه باشد و برای امامزمان (عج) سربازی کند. آقامهدی که آمد خواستگاریام، خانواده، تصمیم نهایی را به خودم واگذار کردند و گفتند که زندگی خودت هست و هرطور که صلاح بدانی، ما همراهی میکنیم.
همیشه دلم میخواست همسرم طلبه باشد و برای امامزمان (عج) سربازی کند
فرزندآوری، بیتأخیر
محمدامین، بعد از دقایق متمادی تلاش برای سینهخیز ماندن، توانسته است خودش را چندسانتیمتر جلو بکشد. او دارد تقلا میکند برای برداشتن خودکار و دفتر یادداشت خبرنگاری و رساندن آنها به دهان خود، اما فاطمهثمین، قل دوم او، همچنان، در خوابی عمیق به سر میبرد. محمدرضا، کودک سهساله خانواده هم بیدار شده است و با چشمهایی پفکرده، بهانههای بیداری زودهنگام خود را میگیرد. با زبانی شیرین که پر از حرف «دال» است و نیاز به ترجمه دارد، میگوید که دیب (سیب) میخواهد و اَند (قند) با چای. مادر، کودکش را میبوسد، به درخواستهایش «چشم» میگوید و بلافاصله از جا بلند میشود برای اجابت آنها.
او لذت مادربودن را تقریبا بلافاصله پس از آغاز زندگی مشترک، چشیده است و خوشحال است از اینکه بهانهای برای تأخیر در فرزندآوری، نیاورده است؛ «بعد از به دنیا آمدن پسر اولم، محمدحسین، همه به ما میگفتند بهترین فاصله سنی بین بچه اول و دوم، حدود چهارسال است. ما هم برای بهدنیاآوردن محمدصادق، این فاصله را رعایت کردیم، اما وقتی محمدعلی، فرزند سومم با فاصله یکونیمسال از محمدصادق به دنیا آمد، فهمیدیم توصیههای دیگران، اشتباه بوده و فاصله سنی کمتر از چهارسال، خیلی بهتر است؛ چون بچهها با هم بزرگ میشوند، همسن و همبازی هستند و همدیگر را خوب درک میکنند. الان یکی، کلاس پنجم است و دیگری چهارم. با هم مدرسه میروند و هوای هم را دارند.

هر فرزند، یک جهش اقتصادی
چرخ اقتصادی خانواده هشتنفره رضایی، با تلاش و توکل، به نرمی و روانی میچرخد. در این چاردیواری، همهچیز، رنگ آرامش دارد و از نگرانیها، گلایهها و دلواپسیهای معیشتی، خبری نیست. رمز و راز این آرامش را لابهلای جملات پدر و مادر خانواده میتوان پیدا کرد، مثلا آنجا که مهدی آقا از مضاعفشدن انگیزههای اقتصادیاش پس از ازدواج و برکتدادن خداوند به این تلاشها میگوید؛ «ازدواج که کردم، دریافت شهریه طلبگی هم شروع شد. از طرفی، خواندن نماز جماعت در مدارس و سخنرانی در مراسم مذهبی را هم شروع کردم تا این رزق بابرکت، به زندگیمان وارد شود. در مدرسه علمیه الحجه، یک سوییت چهلمتری به من و خانمم دادند که ما تا تولد سومین فرزندمان، یعنی حدود هفتسال، به رایگان از آن استفاده کردیم.»
با اطمینان و یقین اضافه میکند: خانواده ما با بهدنیاآمدن هر فرزند، یک گام که هیچ، به اندازه یک جهش اقتصادی، جلو رفت. مثلا با بهدنیاآمدن بچه اول، ماشیندار شدیم و توانستیم یک خودرو دوو، تمامرنگ و خوشرکاب بخریم. بچه دوم که به دنیا آمد، پیشپرداخت همین خانه را که الان در آن ساکن هستیم، جور کردیم. سر بچه سوم، خانه را تحویل گرفتیم و ساکن شدیم. با آمدن بچههای بعدی، مدل خودرو را ارتقا دادیم و....

اول نیاز، سپس خرید
در سیاستهای اقتصادی خانواده رضایی، برخی چیزها بیمعناست؛ نمونه بارز آن، انبارکردن کالا برای تأمین نیازهایی است که هنوز به وقوع نپیوستهاند. سمیه خانم صبوری، از فروردین امسال و آینده نامعلوم جنگ تحمیلی سوم میگوید که با آخرین هفتههای بارداری فاطمهثمین و محمدامین، همزمان شده بود؛ «شنیده بودیم که پوشک دارد گران میشود. از طرفی تا بهدنیاآمدن دوقلوها، فقط یک ماه مانده بود. بعضی از بستگان، توصیه میکردند که تا گرانتر نشده، پوشک موردنیاز را بخرید ولی ما این کار را نکردیم. گذاشتیم اول بچهها به دنیا بیایند و واقعا به پوشک نیاز بشود، بعد خرید کنیم.»
تعلل رضایی و همسرش در خرید پوشک باعث شد هر بسته پوشک را به جای ۴۵۰هزار تومان، ۷۵۰هزار تومان تهیه کنند؛ بااینحال، اثری از پشیمانی در چهره و کلامشان دیده نمیشود. مهدی آقامیگوید: ما سر بچههای دیگرمان تجربه کردهایم که اگر به فرض، هزینه ماهیانه پوشک بشود ۵ میلیون تومان، این مبلغ هر ماه جور میشود. وقتی بچه را از پوشک میگیریم، این بخش از درآمد هم حذف میشود و اینطور نیست که ۵میلیونتومان مازاد داشته باشیم و ذخیره کنیم.
او اضافه میکند: برای خرید تمام مایحتاج زندگی ما، روال همین است. باید کیسه برنج به آخر برسد، وگرنه خرید کیسه جدید، در کار نیست. اعتقادمان به خداست و خدا، از جایی که گمانش را نمیبریم، جور میکند.
سمیه خانم، شیشه شیرخشک را در دهان فاطمهثمین میگذارد، گهوارهاش را تکان میدهد و در تکمیل صحبتهای همسرش میگوید: ما قبل از ازدواج به یک چیزهایی، مثل روزیرسانبودن خدا باور داشتیم ولی هر چه جلو رفتیم، درستبودن باورمان برایمان یقین شد. اگر ما میخواستیم به تمام هزینههای ماهیانه فکر کنیم، به نتیجهای نمیرسیدیم. خدا هر ماه یک طور برایمان جور کرد، ماه بعد طور دیگر و ماه بعدتر همینطور تا رسیدهایم به الان که شانزدهسال از زندگی مشترکمان میگذرد.
او و همسرش، روی یک چیز اتفاق نظر دارند؛ اینکه گاهی زندگی، آنها را در تنگنای مالی قرار داده است، اما هرگز به بنبست نرسیدهاند؛ برای گذران روزمرهها، دست یاری به سمت کسی دراز نکردهاند و زیر بار قسط و قرض نرفتهاند.

پیشیگرفتن از والدین
مهدی آقا، زاده خانوادهای ششنفره و سمیه خانم، از خانوادهای هفتنفره است. با این حساب، میشود گفت که این زوج جوان، از والدین خود در فرزندآوری پیشی گرفتهاند. هردو درنهایت رضایت بابت حضور فرزندان در زندگی مشترکشان هستند، چه رضایی که به تنهایی، مسئولیت تأمین معیشت خانواده را بر عهده دارد و چه همسرش، که با ساعتهای طولانی غیبت شوهر در خانه، فشار نگهداری از فرزندان را به دوش میکشد.
او میگوید: شوهرم از ۶:۳۰ صبح میرود بیرون برای معلمی در مدرسه. ظهر هم راه به راه میرود حوزه علمیه حجتیه اصفهانیها. تا برسد خانه، میشود ساعت۸ شب. آنوقت هم آنقدر خسته است که میبینی بچه را گذاشته است روی پا و حین خواباندن او، خودش هم خوابش برده است.
او ادامه میدهد: دلگرمم به همدلی همسرم، به اینکه خیلی جدی میخواست امسال را از حوزه علمیه مرخصی بگیرد و برای کمک به من در نگهداری از دوقلوها خانه بماند. شبها که برمیگردد خانه با تمام خستگیاش دست به کمک است؛ همچنین آخر هفتههایی که خانه است. زبانی هم دلجویی میکند و همین درک او از سنگینی مسئولیتم در خانه، برایم آرامشبخش و راضیکننده است. خدا هم کم نمیگذارد و برایم از راههای دیگری مثل یک همسایه خوب و همراه، جبران میکند.
همسرم آنقدر خسته از راه میرسد که بچه را میگذارد روی پا و حین خواباندن او، خودش هم خوابش میبرد
همسایه همراه
ساعت حوالی ۸:۳۰ صبح است و سمیهخانم، یک پیامک با لحنی آشنا، دریافت میکند: «جوجه بیدار است؟» پیامک را زهرا عابد، یکی از همسایههای خانواده رضایی، ارسال کرده است. مقصود او از جوجه، محمدامین است که دیگر، حوصلهاش از سینهخیز سر رفته و انتظار دارد یک نفر، او را در آغوش بگیرد و راه ببرد.
چند دقیقه بعد، زنگ آپارتمان به صدا درمیآید و همسایه مهربان خانواده رضایی، سر میرسد. تا چشمش به محمدامین میافتد، شروع میکند به قربانصدقه رفتن و بوسیدن نوزاد. طفل هم که پیداست به دیدن چهره بانوی همسایه عادت دارد، بیمقاومت به آغوشش میرود و خودش را شیرین میکند.
زهرا عابدی میگوید: هر روز که بچهها به مدرسه میروند و سمیهخانم دستتنها میماند، میآیم اینجا و محمدامین را چند ساعتی میبرم خانهام. بچههای خودم یازدهساله و پانزدهساله هستند و میروند مدرسه. محمدامین بچه خوب و آرامی است و تنهایی من را هم پر میکند. در این حدود دو ماه، به او وابسته شدهام و اگر یک روز نبینمش، دلم برایش تنگ میشود. خوشحالم که میتوانم کمک کوچکی به سمیهخانم کنم.
* این گزارش یکشنبه ۱۷ آبان ۱۴۰۵ در شماره ۶۸۶ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ منتشر شده است.