هزار رنگ زندگی زوج هنرمند گلشهر
ناظمی- فرمانی کیا| درحالیکه خیلی از هنرمندان از نبود بودجه کافی و خوابیدن پروژههایشان مینالند و حس و حال حرف زدن و مصاحبه ندارند، شوق و اشتیاق یک زوج جوان برای خوب و شیرین زندگی کردن دیدنی است.
زمان مصاحبه با زوج هنرمند چند بار عوض میشود، آن هم به دلیل اینکه هر کدام در هفته مشغول کار خودشان هستند و گرفتاریهای خود را دارند. اما بالاخره گفتوگو برای یک روز بارانی آخر بهمن هماهنگ میشود؛ درست زمانیکه مردم به استقبال بهار میروند و چشمانتظار رسیدن لحظههای خوب هستند.
مسیر را تخت گاز تا خانه آنها میرویم. ترافیک آن قدر سنگین است که مثل همیشه دیر میرسیم. با آنکه چتر برداشتهایم، باران کار خود را میکند؛ آدم از این همه لطافت به وجد میآید.
زندگی متفاوت یک زوج جوان
بساط گسترده پذیرایی و چای و شیرینی و میوه در کنار حضور مهربان و گرم زوج جوان بعد از یک روز سخت کاری، مصاحبه را شیرین و خوش، آغاز و تمام میکند. در دورهای که بیشتر جوانها به پول درآوردن فکر میکنند، این مرد و همسرش پای علاقهشان ایستادهاند؛ دغدغه آنها این است که بتوانند در زمینه هنر بیشتر بدرخشند. تحولی را که هنر در زندگی سهنفره آنها ایجاد کرده است، حاضر نیستند با دنیایی عوض کنند. اینها بخشهایی شنیدنی از زندگیشان است؛ تا دلت بخواهد در خانهشان کتاب است و تابلوهای نقاشی و البته حس زندگی...
مرد با همان صندلی چرخدار به استقبالمان میآید و زن کمکش میکند، مثل همیشه کارش راحتترمی شود. محمدحسین، اما همیشه یکتنه کارهایش را انجام داده است و به کمک کسی نیازی ندارد. همیشه از دمخور بودن با این آدمها احساس لذت کردهام؛ درست مثل همین لحظههایی که پای دیوار ایستادهام و چشم دوختهام به تابلوهای روی دیوار. عاشق ابیاتی هستم که روی دیوارها قاب گرفته شده است؛ مثل تابلوهای خانه استاد جعفری.
دل نشستن ندارم. مدام این پا و آن پا میکنم تا بتوانم حضور در این جمع هنرمند را بیشتر حس کنم. به نظر میآید استاد جعفری ضمن اینکه یک مجسمهساز و نقاش است، شعر هم میگوید. او گاه برای دلتنگی هایش شعر میگوید. اتاق کارش یک بخش مجزا و جداست؛ استاد راهبلدانه مسیر را میرود و همسرش هم به دنبالش.

هنری که چشم مینوازد
نگاهم را به دستهایش دوختهام و هویهای که میان انگشتانش آرامآرام به روی نقشی ازپیشآمادهشده بر دل چوب سپیدار میلغزد و عمق آن را آرام و بیصدا آتش میزند. دقایقی که میگذرد، از دل این سوختهها نقشی بیرون میزند که چشم را مینوازد؛ هنری شگفت که فقط از یک تکه چوب و یک هویه ساده خلق شده است؛ به آن میگویند سوخت روی چوب.
سوخت بر روی چوب، هنر دستانی است که به آن عادت کرده و خو گرفتهاند؛ گذاشتن وسایل فلزی داغ بر روی چوب و ایجاد خطوطی ظریف از چوب سوخته بر روی قطعه چوب یکی از هنرهای اصیل ایرانیان است. گفته میشود نمونههای آن را میتوان در شهر سوخته زابل یافت. محمدحسین جعفری طراح و آفریننده آثار مینیاتوری و حجیمسازی بر روی چوب نیز است.
هنرم موروثی است
متولد سال۱۳۵۵ و فارغالتحصیل دوره کاردانی هنر است. میگوید اشتیاق به رشتههای هنری از کودکی همراهش بوده و هنر در خانوادهاش موروثی است. صبحهایی را به یاد میآورد که همراه با طلوع خورشید، چوبی نیمهجان زیر دستهای پدر و ناگزیر از ضربههای پیدرپی او جان میگیرد و بعد همین ضربات نقشی تازه بر جان چوب میزند اثری که پدر نجارش خلق میکند، ساعتها او را سرگرم میکند.
معلولیت محدود میکند، اما محروم، نه
معلولیتش مادرزادی است. این را خودش میگوید و ادامه میدهد که این معلولیت ۳۶سال همراهش بوده است و دیگر جزئی از زندگیاش شده است. برخلاف خیلیها که میگویند معلولیت، محدودیت نیست، میگوید: حقیقتش را بخواهید بعضی وقتها اینطور نیست؛ چون انتخاب انسان را محدود میکند. با این حال سخت به این ایمان دارد که معلولیت گرچه میتواند آدم را محدود کند، اما آنقدر توان ندارد که اورا محروم کند.
نخستین چیزهایی که میآموزد، نقاشی و طراحی است، این ابتداییترین آموزههای دوران نوجوانیاش است. اولین نقاشیهایش، بیشتر از روی مجسمههای پدر است و بعدها همان حرفه را ادامه میدهد؛ کندهکاری با چوب.
سیزدهساله است که در جشنواره نقاشی نوجوانان شرکت میکند؛ کسب رتبه در این جشنواره آغازی میشود برای اشتیاق بیشترش به هنر.
روزی که به هنر رسیدم
در دوران دبیرستان رشته علوم انسانی میخواند، اما بعدها خانواده و اطرافیان را از تصمیمی که گرفته آگاه میکند؛ اینکه میخواهد تغییر رشته بدهد و در کنار آرزوهایی که از سالهای دور پدر و مادر برایش داشتهاند، میرسد به هنر. انتخاب هنر یعنی اینکه او هنوز اول راه است. درست است روزگار گاهی بر مرادش نچرخیده است حالا، اما تمام رویاهای دستنیافتنی برایش نزدیک و ملموس است.
زندگی خصوصی من
معصومه نظری، همسر محمدحسین هم هنرمند است، فعال در حوزه موسیقی و نقاشی. او کار مشاوره و روانشناسی هم میکند، میگوید: به موسیقی علاقهمند شدم، چون مشاوره و رویارویی با آدمهایی که هر کدام مشکلی داشتند، باعث شد برای نجات و راهنمایی آنها دنبال راهی باشم و چه زمینهای بهتر از هنر؛ با هنر بهویژه موسیقی دغدغهها و نگرانیها از من دور شد.
او هنوز هم معلم من است
محمدحسین بعد از یافتن شریک زندگی اش به امید اینکه زندگی دونفرهشان را زیر یک سقف آغاز کنند، تلاش میکند. معصومه تعریف میکند: بعد از این ماجرا استاد از من خواست تا به دفترش مراجعه کنم. آن روز وارد دفتر که شدم، تغییر فضا را احساس کردم. عطری که در اتاق پیچیده بود، گلهای رز داخل گلدان و شمعهایی که روی میز چیده شده بودند، همه نشان میداد حدسی که زدهام درست است. استاد شعری را که بعدها فهمیدم سروده خودش است، خواند و از من خواست تا موضوع را با خانوادهام در میان بگذارم. او از ابتدا معلم من بوده است و خواهد بود.
هنوز هم وقتی از آن روزها صحبت میکند، انگار مزه شیرین آن لحظات پرعشق را زیر دندانهایش حس میکند؛ میگوید: هیچوقت روزها و آن لحظهها را فراموش نمیکنم.
خانه، پر از آثار اوست؛ روی میز، در آشپزخانه، اتاقها و... من اصلا احساس نمیکنم همسرم محدودیت دارد
روح هنرمند او بر زندگی ما گسترده است
نظری میگوید: هشت سال از آن روزها میگذرد و من چیزی را که در این سالها از یاد بردهام، معلولیت همسرم است؛ روح هنرمند او همه چیز را پوشانده و بر زندگیمان گسترده است.
او ادامه میدهد: خانه، پر از آثار اوست؛ روی میز، در آشپزخانه، اتاقها و... من اصلا احساس نمیکنم همسرم محدودیت دارد و در انجام بعضی کارها ناتوان است؛ او با تسلطی که دارد، همه کارها را بدون کمک من انجام میدهد.
سختیهای زندگی را هنر از بین میبرد
«در سختترین شرایط زندگی، هنر چیزی است که دستم را گرفت.» معصومه همچنان با صراحت و آرام حرف میزند. به نظر او، هنر علاوهبر آرامش دادن به فرد، باعث میشود انسان بتواند شرایط سخت زندگیاش را نیز بهراحتی تحمل کند.
میگوید: هنر نگاه زیبای انسان به زندگی است؛ احساس گسستگی از تمامی نگرانیهایی که انسان را به خود مشغول میکند؛ آرامش روح. نظری که موضوع پایاننامهاش را هنردرمانی برگزیده، معتقد است روی آوردن به هنر سبب رفع نگرانی و آرامش روحی برای افراد میشود؛ بنابراین هر فرد به کار هنری نیازمند است.
او از همنشینی و همراهی با محمدحسین لذت میبرد و به گفته خودش بی نهایت خوشحال است از راهی که برای بودن در کنار او انتخاب کرده است و ادامه میدهد: میدانم همسرم آنقدر محکم است که هیچوقت جا نمیزند و برای من و پسرم سنگ تمام میگذارد.

۴ سال درس حوزه خواندهام
محمدحسین میگذارد معصومه همه حرف هایش را راحت بزند. برای او هنر، دنیای نامحدودی دارد. علاقهاش به رشته هنر فقط به طراحی و هنرهای تجسمی محدود نمیشود. تازه میفهمم که او چهار سال هم درس حوزه خوانده است تا مذهب و هنر را با هم بیامیزد.
از میان رشتههای هنری ساخت مجسمه، حجیمسازی و سوختنگاری را دنبال کرده است و برای علاقهمندان به هنر در سه آموزشگاه کلاس و دوره برگزار کند.
جعفری وقتی کار بر روی چوب را یکبعدی میبیند، تصمیم میگیرد ابتکاری در آن انجام دهد و طرحی نودراندازد. پس هنر روی چوب را شاخ و برگ میدهد و آن را با دیگر هنرهای تجسمی همچون رنگآمیزی و حجیمسازی تلفیق میکند.
استاد جعفری از نگاههای نادرست برخی مردم در برخی مناطق در رابطه با هنر گلایه دارد؛ نگاهی که هنرهای دستی را ناکارآمد میداند. منشأ این نوع نگاه از کمبود مراکز آموزش هنر در مناطق پایینشهر ناشی میشود. به نظر این استاد، کمبود مراکز آموزشی و نمایشگاههای هنری در مناطق غیر مرفه جامعه، سبب بیگانگی مردم این مناطق با رشتههای هنری و شناختهشدن هنر به عنوان فعالیتی منحصر به قشر مرفه جامعه شده است؛ باوری که اشتباه است.
ناشناخته بودن هنر در مناطق کمبرخوردار انگیزهای میشود برای جعفری تا یک نمایشگاه و آموزشگاه هنر در این منطقه برپا کند و هنرجویان بسیاری را در این کارگاهها آموزش دهد.
حالا محمدحسین جعفری یک زندگی متفاوت دارد هم در آموزشگاه و هم در خانه، کنار معصومه و پسر چهارسالهاش... شاید نتواند از جزئیات زندگیاش بگوید، اما آثار او در جایجای خانه و گوشهگوشه آموزشگاه، نشان از عظمت روحی هنرمند دارد.
استاد طراحی شریک زندگیام شد
نظری از اینکه در ادامه همین راه هنری با همسرش آشنا شده است، میگوید: هنوز دوران دانشگاه را تمام نکرده بودم که تصمیم گرفتم در کنار موسیقی یک دوره طراحی و خطاطی نیز بگذرانم. آن زمان محمدحسین، استاد ممتاز آموزشگاه بود. اواسط دوره یک بار دفتر تمرین را برای رفع اشکال به او دادم، شعری به خط خوش در آن نوشته بود. این شعر برای من خیلی ارزشمند بود، چون محمدحسین معلم بزرگم که از سیزدهسالگی راه خود را یافته بود، آن را برایم نگاشته بود...
*این گزارش در شماره ۴۳ شهرارا محله منطقه ۵ مورخ ۷ اسفندماه سال ۱۳۹۱ منتشر شده است.