سفر برون مرزی دوچرخهسوار معلول محله کلاهدوز
شیرین دولتآبادی| هنوز هم روی صندلی انتظار مراجعه کنندگان نشسته است و رفت وآمدها را زیرنظر دارد. به چهرهاش نمیخورد که سن و سالی داشته باشد؛ شاید ۴۰ساله باشد، اما ظاهر و نوع حرفزدنش نشان از معلولیتی آشکار دارد.
بیتوجه به همه نگاهها و رفتوآمدها به سراغ میزم میروم که مسئول صفحه ورزشی صدایم میکند و درباره او برایم میگوید. از قرار معلوم از اهالی محله ماست و ساکن محله کلاهدوز. همین هم بهانهای میشود تا ساعتی پای درد دلش بنشینم. نگاهش پر از التماس است، میخواهد حرف بزند، شاید آمده است تا در میان همه آدمهایی که وقتی برای شنیدنش ندارند، به دنبال گوشی شنوا بگردد و همه دلتنگیهایش را با او آرام کند.
صدایش پر از اندوه خواستن است؛ پشت میز اتاق که مینشیند، بیمعطلی شروع به گفتن میکند: «چرا به من مجوز نمیدهند، مگر من چه کردهام؟ من با این معلولیتم از مشهد تا تهران و از این اداره به آن اداره رفتهام، اما هیچکس جوابگوی من نیست.»
کاغذهایی را که انگار مدارکش است روی میز پهن میکند و ادامه میدهد: «مگر من با بقیه چه فرقی دارم؟ آخر چرا؟...» تقریبا بیهوا تا ته خط رفته است، پشت سر هم و با عجله حرف میزند. حرفهایش که به آرامش میرسد، میخواهم خودش را معرفی کند؛ چهرهاش به لبخند مینشیند و میگوید: «اسمم «علی مدا» است» کامل متوجه نمیشوم؛ زبانش کمی میگیرد و تقریبا به سختی صحبت میکند، دوباره تکرار میکند: «علی مداحشورجه» چشمانش شادتر میشود. انگار بعد از چند سال کسی صدایش را شنیده است؛ ادامه میدهد: «اولین روز فروردین سال۱۳۵۰ به دنیا آمدهام.»
معلولیت؛ شدید!
کارت موقت ایرانگردی، جهانگردی و کارت عضویت دوچرخهسواری و گواهی پزشکیاش را نشانم میدهد. گواهی که نشان از معلولیت شدید جسمی و حرکتی دارد، خودش میگوید: «بهخاطر معلولیتم از کودکی تحت پوشش بهزیستیام.» حالا آرامتر است، پا به خاطرات کودکی میگذارد و ادامه میدهد: «اصالتم قوچانی است، اما خودم بچه مشهدم و در محله کلاهدوز زندگی میکنم.» روزهای کودکی مقابل چشمانش رژه میرود؛ میگوید: «از بچگی دوست داشتم دوچرخهسواری کنم».
تاریخها را خوب نمیداند و با دودلی ادامه میدهد: «فکر کنم ۱۰ یا ۱۵ساله بودم که برای یک شرکت، تبلیغات میکردم و توانستم با حقوقم یک دوچرخه بیدنده بخرم.» خاطره نخستین روزهای دوچرخهسواریاش را خوب به یاد دارد: «اوایل برایم خیلی سخت بود، اما کمکم با تمرینکردن یاد گرفتم. میرفتم پارک و با بچههای دوچرخهسواری بهصورت گروهی به طرقبه و شاندیز میرفتیم.»
پا به رکاب با یک قراضه؛ بسمالله
شیرینی نخستین سفرهای درون شهریاش بهانهای برایش شد تا همیشه پای ثابت دوچرخه بماند: «با همان دوچرخه قراضه بیشتر شهرهای ایران را رفتهام؛ نیشابور، تهران، گرمسار و... ۶ماه را در جادههای ایران سپری کردهام و بیشتر شهرها را دیدم؛ همه را هم تنها و با همین بدن معلولم رفتهام.»
عکسها و مدارکش نشان از سفرهای دورتر هم دارد. علی ادامه میدهد: «خیلی کشورها را رفتهام. سوریه، عراق، ترکیه، کربلا برای همه یک
یا علی (ع) و بسما... میگفتم و حرکت میکردم. به لطف خدا دوچرخهام هم هیچ خرابی نداشت.» ناراحتی دوباره به صورتش بازمیگردد و میافزاید: «همه مسخرهام میکردند حتی سازمانها و ارگانها میگفتند تو با این معلولیتت نمیتوانی. اما من با هزینه خودم همه اینجاها را رفتم تا بگویم یک معلول هم میتواند.»
هرکدام از سفرها برایش کولهباری از خاطرات تلخ و شیرین دارد. او یادآوری میکند: «چادر، پیکنیک و قابلمه همراه همیشگیام است. در مرز جاده کردستان و کربلابه یکی از مامورها جلویم را گرفت و گفت تو با چه جرئتی با این دوچرخه خرابه به این جاده آمدهای؟ گفتم من مسافر کربلا هستم و با پرچم امامرضا (ع) میخواهم به حرم امام حسین (ع) بروم؛ او خودش محافظم است.»
برای سفرم به ترکیه یک میلیون و ۶۰۰هزارتومان هزینه کردم
فراموشی
«همه سفرهایم را با هزینه خودم رفتم»؛ این را میگوید و ادامه میدهد: «با ۲۵۰هزارتومان رفتم سوریه؛ یک ماه طول کشید تا رسیدم.» دلش پر است از فراموشکاریها! علی دوچرخهسوار ما اینگونه میگوید: «خیلیها قول پشتیبانی دادند، اما بعد فراموش کردند. من هم با هزینه خودم رفتم تا به آنها ثابت کنم یک معلول هم میتواند.»
تمام امیدش در سفرها به مردم و اهالی آن شهرها بوده است: «همه مردم خوب هستند. برای سفرم به ترکیه یک میلیون و ۶۰۰هزارتومان هزینه کردم.» تاریخها هم از خاطرش رفتهاند؛ «یادم نیست ۳ یا ۶ ماه را در استانبول و ترکیه بودم. مردم و ماموران خیلی حمایتم کردند. در آنجا با یک گروه آشنا شدم که میخواستند به ایران بیایند. وقتی من را دیدند بسیار تعجب کردند و گفتند تو با چه جرئتی با این دوچرخه تنها در جاده سفر کردی! ما که گروه هستیم آنقدر جرئت نداریم. وقتی هم که به ایران آمدند، برایم یک دوچرخه خوب خریدند. گفتند ما هم میخواهیم کمکی کنیم.»
من هم نمیدانم!
دوباره یاد مشکلاتش میافتد، اما اینبار آرام است. او ادامه میدهد: «اما آنها که باید کمکم کنند هیچ توجهی به من ندارند.» نگاهش پر از خواهش است؛ آرامتر از قبل ادامه میدهد: «چند شرکت قول دادهاند حمایتم کنند و خرج سفرم به اروپا را بدهند، اما آنها هم مجوز میخواهند که هیچ ارگانی به من نمیدهد. ۱۵ماه است ۲میلیون هزینه کردهام فقط برای یک مجوز. حداقل بگویند چرا جوابم را نمیدهند.» نمیدانم تا چه اندازه میتوانیم کمکش کنیم!
دیگر حواسم به صحبتهایش نیست، اما او هنوز دلش پر است از آدمهایی که باید پاسخش را بدهند و نمیدهند: «حتی اجازه نمیدهند در مسابقات شرکت کنم.» نمیدانم پاسخش را چهکسی میخواهد بدهد. میگوید: «حتی مرا آزمایش هم نکردهاند که ببینند میتوانم یا نه.»
جمله آخرش را شادتر از قبل میگوید: «من فقط میخواهم به همه ثابت کنم که یک معلول هم میتواند قهرمان باشد و به جوانها یاد بدهم که ورزش کنند تا معتاد نشوند.»
باز هم میخندد، شاید در مقابل چشمانش روزهایی را میبیند که با مجوزش عازم اروپا و آمریکای لاتین شدهاست تا پیغام صلح جهانی را برای آنها ببرد.
این گزارش شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱ در شماره ۳۹ منتشر شده است.