کد خبر: ۱۵۰۵۷
۲۷ تير ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۰
اهدای عضو

مرحوم اخلاقی، شفادهنده شد

همسر مرحوم مهدی اخلاقی‌خوشدل وقتی خبر مرگ مغزی همسرش را می‌شنود می‌گوید: مدام با خودم می‌گفتم شاید خدا بخواهد و برگردد. مگر کم معجزه دیده‌ایم؟ دلم نمی‌خواست باور کنم دیگر امیدی نیست.

«بابا، کاش مثل آدم‌های فیلم‌ها شفادهنده بودی...» مصطفی دیگر نمی‌تواند حرفش را ادامه بدهد. سرش را پایین می‌اندازد. صورتش بین دست‌هایش پنهان می‌شود. از صدای هق‌هق و تکان‌خوردن شانه‌هایش می‌فهمیم گریه امانش نداده است تا جمله را کامل کند.

مادر که تا همین لحظه آرام گوش می‌داد، گوشه چادرش را روی صورتش می‌کشد. مرتضی نگاهش را از قاب عکس پدر می‌گیرد و به زمین خیره می‌شود تا کسی چشمانش را نبیند. محراب، پسر کوچک خانواده، هم حال و روز بهتری ندارد؛ او هم نمی‌تواند جلو اشک‌هایش را بگیرد.

چند دقیقه، هیچ‌کس حرفی نمی‌زند. در خانه خانواده اخلاقی، انگار هر خاطره‌ای که از مهدی‌آقا گفته می‌شود، دوباره داغ رفتنش را زنده می‌کند.

مصطفی نفس عمیقی می‌کشد و ادامه می‌دهد: بچه که بودم، به بابا می‌گفتم یا تاجر خیلی پولداری شو که بتوانی به مردم کمک کنی یا مثل آدم‌های توی فیلم‌ها شفادهنده باش. پدر همیشه می‌خندید و می‌گفت «تاجر که نشدم...، اما خدا را چه دیدی، شاید یک روز شفادهنده شدم.»

آن روزها، هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند این گفت‌وگوی ساده، سال‌ها بعد، درست میان راهرو‌های بیمارستان، معنای دیگری پیدا خواهد کرد. سیزدهم خرداد امسال که خانواده، میان اشک و امید، به اهدای اعضای بدن پدری رضایت دادند که در همه عمرش، پیش از آنکه چیزی برای خودش بخواهد، به فکر دیگران بود.

 

صبح روز تلخ

برای خانواده اخلاقی، مهدی‌آقا فقط پدر خانه نبود؛ ستون زندگی‌شان بود. هر‌کدام که از او حرف می‌زنند، از یک مهدی اخلاقی متفاوت می‌گویند؛ یکی از پدری که هر صبح پسرش را سر کار می‌رساند، یکی از مردی که دست خیر داشت، یکی از آشپزی که تا دیروقت برای هیئت پای دیگ می‌ایستاد و دیگری از همسری که قبل از آنکه چیزی گفته شود، کم‌وکسر خانه را می‌دید و بی‌سروصدا تهیه‌اش می‌کرد. اما میان همه این خاطره‌ها، یک موضوع مشترک است؛ هیچ‌کدام نمی‌توانند نامش را بیاورند، بی‌آنکه صدایشان بلرزد.

صدیقه اعظم‌زاده‌حسینی، همسر مرحوم، هنوز هم آخرین صبح زندگی مشترکشان را با همه جزئیات به یاد دارد؛ صبحی که قرار بود مثل همه روز‌های دیگر آغاز شود، اما پایانش به هیچ روز دیگری شباهت نداشت.

۳۸‌سال کنار مهدی اخلاقی‌خوشدل در محله عبادی زندگی کرده است. مردی که به گفته همسرش، سختی کم نکشید؛ سال‌ها کاشی‌کاری و سرامیک نصب کرد، با گرد‌و‌خاک کارش ساخت و با همان دست‌های پینه‌بسته، خرج زندگی را درآورد. اما سه سال آخر، بیماری آسم، نفس‌هایش را سخت کرده بود.

صدیقه‌خانم می‌گوید: گاهی حالش بد می‌شد، اما داروهایش را که می‌خورد و کمی در هوای آزاد می‌ایستاد، بهتر می‌شد. برای همین آن صبح هم فکر نمی‌کردیم، اتفاقی بیفتد. صبح جمعه، احساس نفس‌تنگی داشت. دارویش را خورد و به حیاط رفت تا نفس تازه کند. من هم او را باد می‌زدم تا حالش جا بیاید. اما انگار این‌بار شرایط فرق می‌کرد. به اورژانس زنگ زدیم.

دقایقی بعد، اضطراب همه خانه را فرا گرفت. مرحوم آقا‌مهدی، نام برادر بزرگ‌ترش حسن‌آقا را که همسایه‌شان است، به زبان آورد و گفت: حسن‌جان... بیا... دارم می‌میرم. محراب، کوچک‌ترین پسر خانواده، با دیدن حال پدر، از ترس فریاد می‌زد. همسرش دوباره با اورژانس تماس گرفت. وقتی دید شوهرش دیگر نفس نمی‌کشد، با راهنمایی اپراتور اورژانس، احیای قلبی را شروع کرد.

صدیقه‌خانم ادامه می‌دهد: یکی‌دو بار نفس کوتاهی کشید، اما دیگر به هوش نیامد. وقتی نیرو‌های اورژانس رسیدند، او را به بیمارستان هاشمی‌نژاد بردند.

 

اهدای عضو

 

میان امید و دل‌کندن

چند‌ساعت بعد، راهرو‌های بیمارستان هاشمی‌نژاد، خانه موقت خانواده اخلاقی شد؛ راهرو‌هایی که هر بار درِ بخش باز می‌شد، همه با امید از جا بلند می‌شدند و چشم به چهره پزشک می‌دوختند. اما خبر، همان چیزی بود که هیچ‌کس دلش نمی‌خواست بشنود. مهدی اخلاقی دچار مرگ مغزی شده بود و امیدی به بازگشت او وجود نداشت. برایشان، پذیرفتن این موضوع آسان نبود.

صدیقه‌خانم ادامه می‌دهد: مدام با خودم می‌گفتم شاید خدا بخواهد و برگردد. مگر کم معجزه دیده‌ایم؟ دلم نمی‌خواست باور کنم دیگر امیدی نیست.

اشک‌هایش دوباره مجال ادامه‌دادن حرف را نمی‌دهد. چادرش را روی صورتش می‌کشد. پسرانش هم پابه‌پای مادر گریه می‌کنند. بعد که آرام می‌گیرد، می‌گوید: مرتضی و مصطفی، پسران بزرگ‌ترم، زودتر قبول کردند، اما من و محراب هنوز امیدوار بودیم. هر‌بار می‌گفتیم شاید چشم‌هایش را باز کند.

در همان روزها، کارشناسان واحد فراهم‌آوری اعضای پیوندی هم با خانواده اخلاقی صحبت کردند؛ گفت‌و‌گو‌هایی که برای آنها فقط توضیح یک روند پزشکی نبود، بلکه کمک می‌کرد میان حضور در کنار عزیزشان و نجات جان دیگران تصمیم بگیرند.

مدام با خودم می‌گفتم شاید خدا بخواهد و برگردد. مگر کم معجزه دیده‌ایم؟ دلم نمی‌خواست باور کنم دیگر امیدی نیست

همسر مهدی‌آقا هنوز یک جمله را با همان وضوح روز اول به خاطر دارد؛ «اگر می‌خواهید برایش باقیات‌الصالحات بخرید، این فرصت را از دست ندهید.»

این جمله، او را به سال‌ها قبل برد؛ شبی که همراه همسرش، گزارشی درباره اهدای عضو از تلویزیون دیده بودند. تعریف می‌کند: یادم است همان موقع گفت خوشا به حال کسی که بعد‌از مرگش هم به درد مردم بخورد. آن حرف از ذهنم بیرون نمی‌رفت. با خودم گفتم اگر امروز خودش می‌توانست تصمیم بگیرد، حتما همین راه را انتخاب می‌کرد.

صبح سه‌شنبه، خانواده برای آخرین وداع آماده شدند؛ وداعی که هیچ‌کدام تصورش را هم نمی‌کردند. «با خدا معامله کردیم. با امام‌حسین (ع). بابا خودش هم راضی بود.» اینها را مرتضی می‌گوید؛ پسر بزرگ خانواده.

از همان لحظه‌ای که پزشکان مرگ مغزی پدر را تأیید کردند، سعی کرد احساسش را کنار بگذارد و به چیزی فکر کند که پدرش دوست داشت. می‌گوید: گریه می‌کردم، غصه می‌خوردم، اما مطمئن بودم اگر بابا خودش می‌توانست حرف بزند، می‌گفت این کار را انجام بدهید. هیچ‌وقت حاضر نبود اگر کاری از دستش برای کسی برمی‌آید، انجام ندهد.

کنار او، محراب آرام نشسته است. هنوز هم وقتی از آن روز‌ها حرف می‌زند، صدایش می‌لرزد. محراب در ادامه حرف برادر بزرگ‌ترش توضیح می‌دهد: برای من خیلی سخت بود. دلم می‌خواست بدن بابا سالم بماند. مدام به این فکر می‌کردم که چشم‌هایش به چه کسی می‌رسد یا کلیه‌اش زندگی چه کسی را نجات می‌دهد. این آدم‌ها را نمی‌شناسیم.

چند لحظه سکوت می‌کند و بعد ادامه می‌دهد: بعد من هم با خودم گفتم بابا همیشه دوست داشت به مردم کمک کند. حالا هم این آخرین کمکش بود و بالاخره رضایت دادم.

مصطفی، پسری که سال‌ها پیش آرزو کرده بود پدرش شفادهنده باشد، روی زمین کنار در زانوهایش را در بغل گرفته و نشسته است. آرام به قاب عکس روی دیوار نگاه می‌کند و می‌گوید: بابا همیشه می‌گفت آدم چیزی با خودش از این دنیا نمی‌برد. هر‌کاری می‌توانید برای مردم انجام بدهید. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم خدا همان آرزوی کودکی‌ام را به شکلی دیگر برآورده کرده است.

دوباره سهم ما از این جمع خانوادگی سکوت می‌شود. سکوتی که این بار، بیشتر از هر کلمه‌ای، از دلتنگی یک خانواده برای مردی می‌گوید که حتی آخرین یادگارش هم بوی بخشیدن می‌دهد.

 

بخشندگی عادتش بود

اگر قرار باشد خانواده اخلاقی، مهدی‌آقا را در چند جمله توصیف کنند، هیچ‌کدام از بیماری یا اهدای عضو شروع نمی‌کنند. هر کدام، خاطره‌ای از پدر و همسری می‌گویند که بی‌سروصدا بار زندگی دیگران را هم به دوش می‌کشید.

محراب می‌گوید: هر‌روز ساعت ۶:۳۰ صبح، پدر با موتور مرا سر کار می‌رساند و عصر هم، دنبالم می‌آمد. هیچ‌وقت نمی‌گفت خسته‌ام. انگار وظیفه خودش می‌دانست کنارمان باشد.

کمک‌کردن برای مهدی اخلاقی فقط به خانواده‌اش محدود نمی‌شد. همسایه‌ها هم او را همین‌گونه به خاطر می‌آورند؛ مردی که اگر کسی وسیله‌ای لازم داشت یا خریدی داشت و نمی‌توانست از خانه بیرون برود، کافی بود به مهدی‌آقا یا همسرش بگوید.

مصطفی می‌گوید: بابا می‌گفت من که با موتور بیرون می‌روم، چرا خرید همسایه را انجام ندهم؟ همیشه می‌گفت همسایه به گردن همسایه حق دارد.

صدیقه‌خانم هم تعریف می‌کند: لازم نبود چیزی بگویم. خودش می‌دید برنج خانه کم شده یا وسیله‌ای لازم داریم. بی‌سروصدا می‌خرید و می‌آورد. همیشه حواسش به همه چیز بود.

 

اهدای عضو

 

آچارفرانسه هیئت

هر جا نام مهدی اخلاقی برده می‌شود، خیلی زود صحبت به هیئت می‌رسد؛ جایی که بخش بزرگی از زندگی‌اش را در آن گذرانده است. سال‌ها در هیئت ابوالفضلی‌ها و بعد هیئت علی‌اصغری‌ها خدمت کرده است؛ نه برای دیده‌شدن، نه برای عنوان گرفتن؛ فقط برای اینکه سهمی در برپایی مجلس امام‌حسین (ع) داشته باشد.

سعید خنده‌رو، از دوستان قدیمی مهدی‌آقا، سال‌ها کنار او در هیئت‌های محله کار کرده است. او تعریف می‌کند که هیچ‌کس به یاد ندارد او انجام کاری برای هیئت را رد کرده باشد. برایش فرقی نداشت چه کاری باشد. فقط می‌گفت این کار برای امام‌حسین (ع) است.

خنده‌رو ادامه می‌دهد: ما به‌شوخی به او می‌گفتیم آچارفرانسه هیئت. فضای آشپزخانه حسینیه هیئت علی‌اصغری‌ها کوچک است و امکان پخت غذای زیاد وجود ندارد. برای همین، مهدی آقا بیشتر وقت‌ها دیگ‌های هیئت ما را در خانه خودش بار می‌گذاشت.

گریه می‌کردم اما مطمئن بودم اگر بابا می‌توانست حرف بزند، می‌گفت انجامش دهید. هیچ‌وقت حاضر نبود اگر کاری از دستش برمی‌آید، انجام ندهد

همسرش می‌گوید: هر وقت برای هیئت غذا می‌پخت، انگار برای عزیزترین مهمانش آشپزی می‌کرد. چند بار صدایم می‌زد که حواست به برنج باشد، مبادا غذا خراب شود. امکانات زیادی نداشتیم، اما با همه وجود کار می‌کرد. برایش مهم نبود کسی اسمش را بداند یا نه؛ فقط می‌خواست غذای عزاداران امام‌حسین (ع) آبرومندانه آماده شود.

حسن اخلاقی، برادر بزرگ‌تر مهدی آقا، هنوز هم وقتی از مرحوم حرف می‌زند، ناخودآگاه از واژه «این بچه» استفاده می‌کند؛ همان‌طور‌که تمام این سال‌ها صدایش می‌زد.

پنج‌سال از مهدی بزرگ‌تر است. او می‌گوید: از بچگی همین‌طور بود؛ آرام، صبور و بی‌حاشیه. هر کاری از دستش برمی‌آمد، انجام می‌داد. اگر هم حرفی به او می‌زدی، هیچ‌وقت جواب تندی نمی‌شنیدی. با هم در هیئت بزرگ شدیم، با هم کار کردیم و سال‌ها کنار هم بودیم. هرچه از صبوری و انسانیتش بگویم، کم گفته‌ام.

به گفته او، مهدی اخلاقی از جوانی پای ثابت هیئت بود. هر کاری روی زمین می‌ماند، خودش داوطلب انجامش می‌شد؛ از آشپزی و جابه‌جایی وسایل گرفته تا شستن دیگ‌ها و مرتب‌کردن حسینیه.

 

آخرین نذر

مرحوم اخلاقی آرزویی داشت که هیچ‌وقت فرصت تحققش را پیدا نکرد. او دوست داشت یک شب از شب‌های محرم امسال، خودش به تنهایی بانی سفره امام‌حسین (ع) شود؛ سفره‌ای که همه هزینه‌اش را خودش بدهد و با دست خودش برای عزاداران غذا بکشد.

صدیقه‌خانم که آرزوی مهدی‌آقا را بر زبان می‌آورد، ادامه می‌دهد: کسی چه می‌داند، شاید خدا نذر بزرگ‌تری از او قبول کرده است.

 

* این گزارش شنبه ۲۷ تیرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۵ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام